|
|
|
|
|
» نویسنده ای آنقدر خودش را سانسور کرد تا دیگر اثری از او باقی نماند » مغز زبان باز ، کنترلی بر زبان او ندارد » فرق گدا با فقیر در این است که فقیر هنوز گدا نشده است » چشمها همه چیز را می بینند ، جز خودشان را . » چشم دل چشمها را شرمنده می کند. » در فکری افتادم که هیچ فکری نتوانست بیرونم بیاورد » " ملک الموت " اولین آشنا در فصل دوم زندگی است . » نمی دانم چرا بعضی افراد با داشتن دو تا چشم همه چیز را یکی میبینند » زنبور عسل با دیدن این همه عسل تقلبی انگشت به دهان مانده است » برای اینکه سریعتر فکر کنم به مغزم روغن می زنم » از همه چیز سیر شدم به جز صبحانه ، ناهار و شام » وقتی می خواهم حرف پنهانی بزنم گوشهایم را می گیرم » برای اینکه حرفهای بزرگی بزنم دهانم را زیر میکروسکوپ می گذارم » هر لقمه ای که قورت می دهم معده ام فریاد می زند : « خوش آمدی » » آدم دو رو همیشه یک رویش را قایم می کند » جنس بد ، جنس خوب شدنی نیست ! » توقف طولانی در سالنهای غذاخوری بین راهی فرصت را از مسافر جاده کمال می گیرد » تعادل هم آبروی افراط را حفظ می کند هم تفریط را » مشغله تنبل بیکار بیشتر از آن است که بخواهد به کارکردن بیندیشد » تو فکری افتادم که هیچ فکری نتوانست بیرونم بیاره » بعضی چنان کم فروشی می کنند که براحتی می توان محصولشان را دانه به دانه شمرد » از روزی که گوشت ماهی خورده ام ، موج روی دلم سنگینی می کند » گاهی وقتها برای خواندن یک مجله دو تا عینک می زنم » ماهی چشمم در اشکهایم شنا می کند! » چای تلخم را با طنز های عبید زاکانی شیرین می کنم » خروس برای گفتن قوقولی ... قوقو از صاحبخانه اجازه نمی گیرد » ماه به کرم شبتاب حسودی می کند » جای پاش از قدش بزرگتر است! » کمتر معده ای تحمل هضم غصه را دارد » اندیشه مثبت ، فرزند خلف ذهن آدمی است » وقتی حس نوشتنم گل می کند، قلمم روی کاغذ گل می کند! » آینده ام آن قدر روشن است که تاریکی هایش را می بینم » گرانی آن قدر بیداد می کند که صدای پای ارزان فروش را نمی شنوم » دلگیرترین پائیز پائیزی است که در آن برگهای درختان زرد نشده بریزد » آن قدر تپش قلبم زیاد است که مرکز لرزه نگاری را به اشتباه انداخته ام ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:52 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کامپيوتر چيز بسيار خوبی ميباشد و برای ما خيلی لازم داريم . پدرم به من قول داده که که برای هر نمره بالای ۱۲ در کارنامه ام يک تکه از آن را برای من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را آپديت کند ! پدرم در کامپيوتر خيلی ميفهمد و حتی توانسته يک بار به اينترنت وارد کند ! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلی شاس ميباشد و روزی دوبار موس من را با جارو و بيل ميزند ! حتی تازگيا در خانه تله موش هم کار گذاشته است به همين علت انگشت شست هر دو پای پدرم قطع شده ميباشد ! پدرم شب ها به کافی شاپ ميرود و داخل ميکند و چت ميکند ! مادرم و پدرم هميشه در حال چک و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد تو مگه خودت خواهر و مادر نداری که ميری با دخترای خارجکی چت ميکنی ! من هم در اين مواقع حرف نميزنم چون ميدانم مادرم به من ميگويد : کپو اوغلو ! اوشاخ پيس ! بيشين مشقاتو بينويس ! پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلی بی ناموس ميباشد و شنيده ام که خيلی دختر دارد و خيلی بد حجاب ميباشند ! پدرم چند روزی است که موس من را قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من ميباشد ! خواهرم خيلی وقت است شوهرش را کرده است و الان هم خيلی بچه دارند ! من گاهی وقت ها به خانه آنها ميروم و از آنجا کانتکت ميکنم و با يک آيدی دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم ! پدرم خيلی دوروغ ميگويد و در کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده است و ديده در جوب دروازه دولاب است او ميگويد آب زده ما رو آورده پايين ! من هر روز در چت با پدرم قرار ميگذارم و سر قرار نمی روم پدرم شبها وقتی به خانه می آيد عصبانی است و من را کتک ميزند و فحش ميدهد شايد به اين خاطر که در سر قرار هيچ کس نمی آيد . پدرم ديگر کمتر آب و ماست خيار با چيپس ميخورد چون شبها ديگر وقت ندارد و به کافی شاپ ميرود و وارد می کند کامپيوتر بسيار مفيد ميباشد و من آن را خيلی دوست دارم ! و اين بود انشای من ... ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:31 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
این گفتگو میان اسپانیایی ها و آمریکایی ها در 16 اکتبر 1997 ضبط شده است .اسپانیایی ها (با سر و صدای متن) :با شما صحبت میکنم. لطفا پانزده درجه به جنوب بچرخید تا از تصادف اجتناب کنید. شما دارید مستقیماً به طرف ما می آیید. فاصله 25 گره دریایی. آمریکایی ها( با سرو صدای متن): ما به شما پیشنهاد می کنیم پانزده درجه به شمال بچرخید تا با ما تصادف نکنید. اسپانیایی ها : منفی. تکرار می کنیم. پانزده درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نکنید. آمریکایی ها( یک صدای دیگر): کاپیتان یک کشتی ایالات متحده آمریکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار می کنیم پانزده درجه به شمال بچرخید تا تصادف نشود. اسپانیایی ها : این پیشنهاد نه عملی است و نه ممکن. به شما پیشنهاد می کنیم پانزده درجه به جنوب بچرخید تا باما تصادف نکنید. آمریکایی ها (با صدای عصبانی): کاپیتان ریچارد جمس هاوارد فرمانده ناو هواپیما بر یو اس اس لینکلن با شما صحبت می کند . دو رزمناو، شش ناو منهدم کننده، پنج ناوشکن، چهار زیر دریایی و تعداد زیادی کشتی های پشتیبانی ما را اسکورت می کنند. به شما پیشنهاد نمی کنم، به شما دستور می دهم راهتان را پانزده درجه به شمال عوض کنید. در غیر این صورت مجبور هستیم اقدامات لازمی برای تضمین امنیت این ناو اتخاذ کنیم. لطفا بلافاصله اطاعت کنید و از سر راه ما کنار بروید. اسپانیایی ها : خوان مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می کند. ما دو نفر هستیم و یک سگ، دو وعده غذا، دو قوطی آبجو و یک قناری که فعلاً خوابیده است، ما را اسکورت می کنند. پشتیبانی ما ایستگاه رادیوئی زنجیره دیال ده لا کورونیا و کانال 106 اضطراری دریائی است. ما به هیچ طرفی نمی رویم، زیرا ما روی زمین قرار داریم و در ساختمان فانوس دریایی فینیسترا آ- 853 روی سواحل سنگی گالیچیا هستیم و هیچ تصوری هم نداریم که این چراغ دریایی در کدام سلسله مراتب از چراغ های دریای اسپانیا قرار دارد. شما میتوانید هر تصمیمی که به صلاح تان باشد اتخاذ کنید و هر غلطی که می خواهید بکنید تا امنیت کشتی کثافت تان را که بزودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمین کنید. بنابراین بازهم به شما پیشنهاد می کنیم عاقلانه ترین کار را بکنید و راه خودتان را پانزده درجه ی جنوبی تغییر دهید تا از تصادف اجتناب کنید. آمریکایی ها : آهان، اینو از اول بگو داداش . گرفتیم. ممنون. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:33 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا میدانستید که حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است آیا میدانستید که عریض ترین آبشار جهان خن در لائوس است عرضی تقریباً یازده کیلو متر و ارتفاعی بین پانزده تا بیست و یک متر دارد ؟ آیا میدانستید 105 سال پیش گروه های خونی انسان کشف، قبل از آن صد ها هزار نفر بخاطر تزریق خون از گروپهای متفاوت جان خود را از دست دادند ؟ آیا میدانستید بدن انسان قادر است در ظرف یک ساعت دو لیتر عرق تولد کند ؟ آیا میدانستید با چشم غیر مجهز به دوربین و یا تلسکوب شش هزار ستاره را در آسمان مشاهده کرد ؟ آیا میدانستید که کشور تایوان از نظر موقیعت جغرافیائی در خطرناکترین نقطعه جهان قرار دارد .منظور از نظر حوادث طبعی می باشد ـ آیا میدانستید در جهان فقط هفت هزار ببر وجود دارد ؟ آیا میدانستید نیکوتین سگرت به سرعت جذب خون می شود و در مدت سی ثانیه به مغز میرسد و بالای ساولهای عصبی اثر میگذارد ؟ آیا میدانستید در هر ثانیه خورشید 540 ملیون تن هیدروژن را به 495 ملیون تن هلیوم تبدیل میکند و در این فرایند 45 ملیون تن ماده به انرژی تبدیل میشود ؟ آیا میدانستید تشکیل و تولد سیاره ای مشابه زمین حداقل به سه ملیون سال نیاز دارد ؟ آیا میدانستید برای فرار از جاذبه زمین به سرعت یازده کلیومتر در ثانیه نیاز است ؟ آیا میدانستید در یک ثانیه بیش از 5000 بلیون بلیون الکترون به صفحه تلویزیون برخورد میکند و تصاویری که شما مشاعده میکند بوجود می آورد ؟ آیا میدانستید که گرمترین نقطعه زمین دالول اتیوپی است ؟ در این منطقه در یک روز عادی گرمی هوا در سایه به 94 درجه فارنهایت میرسد ؟ آیا میدانستید فشار در مرکز خورشید تقریباٌ 700 ملیون تن بر شش و نیم سانتی متر مربع است ؟ آیا میدانستید که ظروف پلاستیکی پنجاه هزار سال در برار تجزیه و فرسودگی مقاوم اند ؟ آیا میدانستید که قد انسان تا 20 الی 25 سالگی و گاهی هم تا سن 40 سالگی بلند میشود و از 40 سالگی به بعد قد انسان هر دو سال حدود شش ملی متر کوتاه می شود ؟ آیا میدانستید ده کشور پهناور جهان شامل روسیه،کانادا، چین، امریکا، برازیل، هند آرژانتین، قزاقستان و سودان می باشند؟ آیا میدانستید که زخمهای سوسمار چرک نمی کند زیرا خون آنها دارای ماده است که از چرک کردن زخمها جلوگیری میکند ؟ آیا میدانستید که در بدن هر ثانیه تقریباً سه ملیون گلبول خون میمیرد ولی خوشبختانه در همان ثانیه سه ملیون گلبول سرخ در بدن ساخته می شود ؟ آیا میدانستید که آب گرم زودتر از آب سرد یخ میزند ؟ آیا میدانستید که چک قبل از پول وجود داشت ؟ آیا میدانستید که از یک درخت معمولی می توان پنجصد تا یکهزار کیلو کاغذ تولید کرد ؟ آیا میدانستید که آهن فلزی است که بیشتر از دیگر فلزات در جهان مصرف دارد ؟ آیا میدانستید که رازی غیر از کاشف الکول گورد را هم کشف کرد ؟ آیا میدانستید که مگس و پشه بالای برگهای گل آفتاب پرست نمی نشیند بلکه با سوختاندن برگهای اش نه تنها حشرات بلکه موش و بقه هم فرار میکنند؟ آیا میدانستید که مغز بیشتر انرژی را در بدن مصرف میکنند به همین دلیل هم از سایر نقاط بدن گرمتر است ؟ آیا میدانستید که از جمله 195 کشور جهان ، در 117 کشور مجازات اعدام اجرا نمی شود ؟ آیا میدانستید که انجیر خشک کرده شش برار انجیر تازه مقوی تر است ؟ آیا میدانستید که سالانه 86 ملیون نفر به جمعیت جهان اضافه می شود ؟ آیا میدانستید که در جهان بیش از سه هزار نوع نعناع یافت می شود ؟ آیا میدانستید اطفالی که از مادر سیگاری تولد میشوند 250 گرم کمتر از دیگران وزن دارند و قد شان هم کوتاه تر است ؟ آیا میدانستید که با پیشرفت جهان هنوز برای دانشمندان و محققان ساختن عسل کشف نشده است ؟ آیا میدانستید که 90%مردم در نیمکره شمالی زندگی میکنند؟ آیا میدانستید که درخت خرما نر هرگز بار نمی آورد ؟ آیا میدانستید که پروتین تخم مرغ بیشتر از شیر و گوشت است ؟ آیا میدانستید که اولین عکس دنیا توسط ژوزف نسیفورنی نیپس افسر متقاعد فرانسوی در سال 1827 از املاک شخصی خویش به ثبت رسانید ؟ آیا میدانستید که سرکه قدیمیترین تیزابی است که توسط مصریان در حدود سه هزار سال قبل کشف و شناخته شد ؟ آیا میدانستید که اشعه اکس از بلور الماس رد نمی شود و منعکس میگردد از این طریق میتوان به شناختن الماس واقعی پی برد ؟ آیا میدانستید که آب یکی از چند ماده ء است که در حالت مایع متراکم تر از حالت جامد است به همین دلیل یخ بالای آب شناور است ؟ آیا میدانستید که محققان نوع بکتریا کوچکی را کشف کردن در گرده بعضی اشخاص موجود است و باعث تولد سنگ گرده می شود ؟ آيا ميدانستي که هر چشم مگس داراي 10 هزار عدسي ميباشد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:6 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا میدانستید که نزدیکترین ستاره به ما یکسال نوری فاصله دارد ـ آیا میدانستید که انسان برای اولین بار در سال 1783 م بود که پرواز را تجربه کرد و توانست هشت کیلو متر با بالن پرواز کند ـ آیا میدانستید که یکصدو پنجاه ملیون سال پیش امریکایی جنوبی از افریقایی جنوبی از نظر جغرافیایی جدا شده است ـ آیا میدانستید که در سال 2035 م جمیعت هند از جمیعت چین بیشتر خواهد شد و در سال 2050 م جمیعت هند به بیش از یک ملیارد ششصد ملیون نفر خواهد رسید آیا میدانستید که جمیعت جهان تا پنجاه سال آینده از مرز نه میلیارد نفر خواهد گذشت ـ آیا میدانستید که که گرمترین سیاره منظومه شمسی زهره می باشد این سیاره درجه حرارت تقریباً ثابتی دارد که برابر با 462 سانتی گراد می باشد ـ آیا میدانستید که عمر خورشید پنج ملیون سال می باشد ـ آیا میدانستید که عمر کهکشان راه شیری ده ملیارد سال می باشد ـ آیا میدانستید که نقره صد ها بار بیش از سایر مواد ضد عفونی قوی تر است و ششصدو پنجاه نوع مکروب را از بین می برد ـ آیا میدانستید که فیل بالغ روزانه 220 کیلو گرام غذا و 200 لیتر آب مصرف میکند ـ آیا میدانستید که مساحت کره زمین 515 ملیون کیلو متر است ـ آیا میدانستید که کهکشان راه شیری اضافه تر از صد ملیون ستاره دارد ـ آیا میدانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است ـ آیا میدانستید که تنها غذائی که خراب نمی شود عسل است ـ آیا میدانستید که پلکک زدن زنان دو برار پللک زدن مردان است ـ آیا میدانستید که قدیمترین بنا در شمال توکیو است پنجصد هزار سال قدمت دارد ـ آیا میدانستید که حلزون می تواند تا سه سال بخوابد ـ آیا میدانستید که روزانه 14000 نفر به بیماری ایدز مبتلا می شوند ـ آیا میدانستید که زمانیکه عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونم ثانیه ایستاد میشود ـ آیا میدانستید که خوک به لحاظ فیزیک بدن قادر به دیدن اسمان نیستند ـ آیا میدانستید که مقاوم تریم ماهیچه در بدن زبان است ـ آیا میدانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ده روز یکبار عوض میشود ـ آیا میدانستید که در هر قطره آب 3300 ملیون اتم وجود دارد ـ آیا میدانستید که تجربه نشان داده ست که مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را میگـــذارد ـ آیا میدانستید که مورچه کارگر تا پنج سال و مورچه ملکه تا بیست و پنج سال عمر میکند ـ آیا میدانستید که زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا ـ آیا میدانستید که مورچه نسبت به بدن اش بزرگترین مغز را دارد ـ آیا میدانستید که موش های صحرایی چنان تکثیر پیدا میکند که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک ملیون فرزند داشته باشند ـ آیا میدانستید که جنین انسان بعد از هفده هفته می تواند خواب هم ببیند ـ آیا میدانستید که گربه و سگ پنج نوع گروپ خون دارند در حالیکه انسان چهار نوع گروپ خون داد ـ آیا میدانستید که روباه همه چیز را خاکستری رنگ می بیند ـ آیا میدانستید که 1300 کره زمین در سیاره مشتری جای میگیرد ـ آیا میدانستید که که اولین پسته در جهان در سال 1840 م در انگلستان به چاپ رسید ـ آیا میدانستید که سریعترین پرنده شاهین است و میتواند تا سرعت 200 کیلو متر در ساعت پرواز کند ت آیا میدانستید که در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال میشود در آن باران نباریده ـ آیا میدانید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی استند که بدون برگشتن به عقب پشت سر خود را ببینند ـ آیا میدانستید که میزان انرژی که خورشید در یک ثانیه تولید میکند برای تولید برق مورد نیاز تمام کشور های جهان برای مدت یک ملیون سال کافی است ـ آیا میدانستید که دریای در کمبوج است که شش ماه از شمال به جنوب و شش ماه دیگر از جنوب به شما آب در آن جریان دارد ـ آیا میدانستید که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ـ آیا میدانستید که شبکه چشم انسان 135 ملیون سلول احساس دارد که مسسوولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارند ـ آیا میدانستید که بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ـ آیا میدانستید که تنها موجود ایکه میتواند به پشت بخوابد انسان است ـ آیا میدانستید که چشم سالم انسان میتواند ده ملیون رنگ مختلف را ببیند و از هم دیگر جدا نماید ـ آیا میدانستید که همه نوزادان میگو نر متولد میشوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل میشوند ـ آیا میدانستید که تعداد افرادی که در اثر گزندگی زنبور میمیرند بیش از افرادی استند که در اثر مار گزدگی میمیرند ـ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 22:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ..
دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت.......
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:54 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز ؛ یه لبخند به آینه هدیه بده....میبینی؟ در جواب ؛ لبخند تحویل میگیری... حالا همین رو روی دوستانت امتحان کن ...نتیجه یکیه...
------------------ چند تا سوال بی ربط اما بی جواب؟
چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟ حرف آخر اکنون زندگی کمی تیره وتار می نماید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:53 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ... ... يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ... يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، ... يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته ! ... يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ... يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ... يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:52 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود بازآمدم از کنارم رفته بود... ----- گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!! ----- گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم ----- در پلکهای چشمانت لانه کردم ، پلک نزن خانه خرابم می کنی !! ----- گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:51 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
فراموش نکن برا ی تحقق آرزوهات تا ابد به تو وقت ندادند تو فقط یک بار زندگی می کنی .....فقط یک بار و زندگی به سرعت باد میگذره یادت باشه که تو زندگی نمی کنی که اون رو به پایان برسونی . به رویاهات سخت بچسب ممکنه موقتا کوتاه بیایی اما هرگز تسلیم نشو چون وقتی به آن سوی حیات بری ازت نمی پرسند چه برنامه هایی در سر داشتی می پرسندچه کرده ای؟ یادت باشه تو اینجا نیامدی که رنج بکشی وقتی که نتوانی مالک اشکهات باشی خودت رو گم می کنی مردم خود پرستند اونها در دنیای خودشون پیچیده اند به رنج تو توجهی نمی کنند وپیروزی ات رو جشن نمی گیرند پس تو به خودت نگیر غم و غصه زمان نمی شناسه پیری و جوونی نمی شناسه و می تونه همه ی زندگی تو رو ببلعه ما همه انسانیم نا امید میشیم دلتنگ میشیم شکست می خوریم ولی نحوه ی برخوردمون با این احساساته که زندگی هر کدوم از ما رو شکل میده یادت باشه تو در پناه خدایی و خدا هیچ وقت دیر نمی کنه.... خدایا.... گرچه دلتنگم. امااراده ای استوار دارم برای رسیدن به تو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:51 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:50 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد ................... از ميان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ايمان دارند ................ همیشه عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم .... حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است ،بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار .................... سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها هیچوقت نمیتوانند مثل رودخانه جاری باشند ............ ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
به هم می رسیم 3 نفر میشیم . من و تو و شادی . از هم دور میشیم 4 نفر میشیم . من ، تنهایی ، غم ، خاطره . ************ ********* ******* بهترین مترجم کیست که سکوت را ترجمه کند؟ ************ ********* ******* منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صریح باش اما گستاخ نباش.بگو اره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا. ************ ********* ******* اگر منو تو دو برگ بوديم... هنگام خزان ... زودتر از تو ميشكستم و مي افتادم... تا زماني كه تو مي ا فتي... در آ غوشت گيرم ************ ********* ******* نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدامي کنی. ************ ********* ******* وفای بی وفایان کرده پیرم ، برم یار وفاداری بگیرم ، اگر یار وفاداری نگیرم ، سر قبر وفاداران بمیرم. ************ ********* ******* جاده عشق تا اطلاع ثانوي ليز و لغزنده مي باشد از عاشقاني كه قصد سفر در اين جاده را دارند خود را به زنجير محبت و صميميت مجهز كنند. ************ ********* ******* تو+عشق=زندگی زندگی+تو=ارامش من-تو=دیوونگی عشق+دیوونگی=تو زندگی-تو=مرگ ************ ********* ******* شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. - روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست... ************ ********* ******* من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود. ************ ********* ******* پلکهای مرطوب مرا باور کن، این باران نیست که می بارد، صدای خسته ی من است اغلب افراد خوشحالی را در چیزی بیرون از خود جستجو می کنند اینان کاملا در اشتباهند. خوشحالی چیزی است که در خودت وجود دارد و از طرز فکرت ناشی می شود. ************ ********* ******* وقتی مبتلا به درد جسمانی می شوی، یا می توانی برای رنج کشیدن آماده شوی، یا برای بهبود یافتن. ************ ********* ******* يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:48 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در شانزدهم فوریه سال 2007 کوفی عنان که تازه مقام دبیر کلی سازمان ملل را به جانشین خود تحویل داده است در مزرعه ای در ایالت تگزاس آمریکا ضیافتی برپا کرد تا کمک های نقدی را از افراد ثروتمند جهان برای کودکان تهیدست آفریقا جمع آوری کند. افرادی دعوت شده به این ضیافت شخصیت های نامدار و بلند پایه ی جهانی بودند. در آستانه شروع ضیافت پیرزنی به همراه دختر بچه ای که قلکی در دستش بود به در ورودی این مزرعه آمد. نگهبان دم در با مهربانی مانع ورود این دو نفر شد و گفت: سلام، خانم های محترم، از این که تشریف آورده اید متشکرم. اجازه بدهید دعوت نامه تان را ببینم؟ پیرزن جواب داد: "دعوت نامه؟ ببخشید، ولی ما دعوت نامه ای دریافت نکردیم. نوه ام می خواست به اینجا بیاید و من هم آوردمش" نگهبان گفت: "ببخشید خانم، این ضیافت، مهمانی بسیار مهمی است و بدون دعوت نامه نمی توانید داخل شوید." پیرزن از او پرسید: "مگر این ضیافت برای امور خیره نیست؟ لوسی کوچولوی من از برنامه تلویزیون خبر را شنید. ما راه خیلی درازی را آمدیم تا به اینجا رسیدیم. بچه من فقط می خواست به همسن و سال های آفریقایی خود کمک کند. همه پول های تو جیبی اش را آورده است. باشه، من وارد نمی شم، لطفا بچه ام را ببرید داخل" نگهبان با عذرخواهی گفت: خانم، مهربانی شما را قبول می کنم، اما ضیافت امشب فقط برای شخصیت های مهمی است که پول های کلان برای بچه های آفریقایی اعطا می کنند. ببخشید، نمی توانم..." لوسی که تا این لحظه ساکت مانده بود، گفت: "آقا به نظر من اصل بشر دوستی پول نیست؛ قلبه، نه؟ می دانم کسانی که دعوت شده اند حتما خیلی ثروتمند هستند. من پول زیادی ندارم، اما این همه پول من است. عیب نداره، اگر نمی شود داخل بیایم، لطفا این قلک را به آقای عنان بدهید." صحبت و لبخند دختر، نگهبان را تکان داد. در حالی که نمی دانست چه بگوید، صدای مردی که تازه در دم در به آنها پیوسته بود گفت: " دختر عزیزم چقدر خوب گفتی، "بشر دوستی به پول نیست؛ قلبه" بیا باهم بریم. یک آدم خونگرم باید در این ضیافت حضور داشته باشد". مرد دعوت نامه خود را به نگهبان نشان داد و گفت: می شه لوسی را ببرم داخل؟ نگهبان همین که دعوت نامه را دید، گفت: حتما آقای وارن بوفت! آن شب، مهم ترین کسی که در ضیافت کوفی عنان شرکت کرده بود، وارن بوفت که لوسی را به ضیافت آورد و سه میلیون دلار اعانه داد، نبود، بیل گیتس هم که هشت میلیون دلار کمک کرد، نبود. مهم ترین مهمان این ضیافت لوسی کوچولو بود که تمام سی دلار و بیست پنج سنت خود را برای کودکان آفریقایی اهدا کرد و بیشترین تشویق مردم را باعث شد. به خاطر لوسی و حرفش، عنوان این ضیافت هم به "بشردوستی به پول نیست، به قلبه" تبدیل شده است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:48 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
از بهشت که بيرون آمد دارايی اش فقط يک سيب بود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:45 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول ميکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئديها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش ميبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى ميانجامد. به عبارت ديگر:
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:42 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش تا خوک و یک گاو است. در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کند: "گاو و خوک را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم...." چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: عزیزم، اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش... مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "این قدر پر چانگی نکن" اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که نقاب اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: "گاو و خوک ها چطورند؟ یادتان نرود! به شان برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و خوک ها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم. در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد. عشقی که باعث شده بود این زن و مرد در خوشی و ناخوشی در کنار هم بمانند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.. هر وقت با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي یک سوال نسبتا احمقانه چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون ضعیف مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟
................. زندگي آنچه که زيسته ايم نيست بلکه خاطراتي است که از گذشته داريم .گابريل گارسيا مارکز |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 8:0 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم زندگی جنگ و دیگر هیچ فالاچی با این جملات تمام شد: -فرانسو ا زندگی یعنی چه؟
,.................... - چند مورد از عوامل موفقیت خود را برای ببیندگان عزیز بفرمایید ......................... دلم می خواهد یک روزی آنقدر پولدار بشوم - نمی دانم ولی گاهی از خودم می پرسم آیا زندگی یک صحنه نیست که به دستور کسی در آن پرتاب میشوی و وقتی در آن افتادی باید طولش را طی کنی و برای این طی کرن هزاران شکل وجود دارد شکل هندی , شکل آمریکایی ؛ شکل ویت کنگ و ... - خوب طی کردن آن یعنی چه؟ یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی , یعنی اینکه بجنگی , مثل یک ویت کنگ نگذاری خفه ات کنند . نگذاری خودخواهان برایت وراجی کنند.یعنی اینکه به چیزی ایمان داشته باشی و به خاطرش بجنگی - و اگر اشتباه کنیم - به درک! اشتباه کردن بهتر از هیج کار نکردن هست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشبختی حق من و تو ست.خواستن حق ماست .اینکه بخواهیم اینگونه باشیم یا نباشیم ...................... .......................
مِن بعد یادت باشد یک جای خالی با هیچ چیز پر نمیشود
....................... ...................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:58 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفاً کمک کنید روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
* * . . . . . وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید دید حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید . این رمز موفقیت است... . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:58 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
يکي ناز مي کنه يکي محبت مي کنه .. . . . ********* ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ ********* اگه دوتابودي جاي دوتا چشام ميزاشتمت. ********** ميگن لبخندربطي به مرگ نداره ولي تو بخندتا من برات بميرم... ********** تازه فهميدم که قلب هيچ کس تودنيابراي من نميتپد ********** ميدوني بعضي شبا چرا زود صبح ميشه؟ ********** آلبرت انيشتن،زکرياي رازي،ايساک نيوتون،لويي پاستور *********** اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود ********** عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است. ********** دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را هيچوقت نمي بينند. ********** مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني *********** اگه پسرا نبودن كي مامانا رو دق مي داد؟ اگه پسرا نبودن كي خونه رو مي كرد باغ وحش؟ اگه پسرا نبودن كي نمره هاش هميشه تك بود؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:57 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
THE BEST SEENENCE Without Love -- days are بدون عشق.روزها:.....غم..گلایه..اشک..بیهودگی.تشنگی..هراس..نابودی پس هر روزت را عاشق باش .
دلم میخواد روی تمام آجر ها بنویسم که دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم که یکیش اصل بخوره وسط فرق سرت تا بفهمی چه دردی داره..وقتی که آدم دلش واسه یکی مث تو تنگ میشه. تو مث نور خورشید هستی خیلی گرم.. تو مث شکرهستی خیلی شیرین تو مث خودت هستی .. و دقیقا به همین خاطره که من دوستت دارم من اعتقاد دارم که اون خدایی که بالای سر ماست تو رو آفریده تا من عاشقت باشم اون تو رو از بین همه برای من انتخاب کرد تا تورو به منتهای درجه دوست داشنه باشم . دیشب که به تو فکر می کردم..یه قطره اشک از چشمم چکید ..بهش گفتم چرا از چشمانم بیرون آمدی؟؟ اشک گفت:شخص زیبایی در چشمان تو منزل داره ..دیگر جایی برای من نیست .. Do u know why God created gaps between fingers? آیا میدونی خدا چرا بین انگشت های دست فاصله قرار داده؟؟؟ تا این که کسی که تو دوستش داری بیاد و با دستاش اون فاصله رو برای همیشه پر کنه پس بیا برای همیشه دستای منو بگیر و قول میدم که هیچوقت نزارم ترکم کنی.. وقتی شب فرا میرسه ..به آسمون نگاه کن ..اگه یه ستاره رو دیدی که سقوط کرد تعجب نکن ووفقط یه آرزو کن به من اعتماد کن ..این واقعیت داره..شک نکن.. واسه این که من این کارو کردم و تو رو پیدا کردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آيا ميدانستي که اردني ها چاقترين مردمان دنيا را دارند، بهتر از اين را هم بدانيد که هفتاد و پنج درصد از خانومها و شصت درصد آقايون اردني چاق هستند؟ آيا ميدانستي که اولين مردمانی كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند؟ آيا ميدانستي 50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده است؟ آيا ميدانستي که مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند؟ آيا ميدانستي که آدولف هيتلر گياهخوار بوده است؟ آيا ميدانستي که از 294 کشور جهان، صد و بيست کشور آن مجازات اعدام را ندارند؟ آيا ميدانستي که كانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند؟ آيا ميدانستي بزرگترين مجسمه بودا در چين قرار دارد که بلندای آن چهارصد و شانزده متر و پهنای آن شصت و هشت متر ميباشد. آيا ميدانستي در برج ايفيل دو ميليون و نيم پيچ به کار رفته است؟ آيا ميدانستي که پياز بعلت داشتن انسولين گياهي و اينولين برای مبتلايان به مرض قند مفيد بوده و قند خون را پايين مياورد؟ آيا ميدانستي که اصلاح صورت را اسکندر مقدوني مد کرد؟ بطوری که هرگز اصلاح نکرده به ميدان جنگ نمي رفت؟ آيا ميدانستي که قويترين زلزله ايي که تا بحال در جهان رخ داده و به ثبت رسيده است در سال 1960 در اقيانوس آرام نزديک کشور شيلي رخ داد که قدرت آن نه و نيم ريشتر بود که فقط سه هزار نفر جان خود را از دست دادند؟ آيا ميدانستي لباس قرمز و سفيد بابا نوئل از شرکت کوکاکولا به يادگار مانده است، سال 1931 ميلادی شرکت کوکاکولا برای تبليغات خود از اين رنگها در لباس بابا نوئل استفاده کرد؟ آيا ميدانستي زالو دارای يازده معده و سه دهان ميباشد و هر دهان داری صد عدد دندان ميباشد، جالب است اين را هم بدانيد که يک وعده خون مکيدن ميتواند زالو را يک سال زنده نگه دارد؟ آيا ميدانستي دقت بزرگترين تلسکوپي که در حال ساخت است ، پنج هزار ميليــــــــــــارد برابر از چشم معمولي قويتر است، جالب است بدانيد که با اين تلسکوپ ميشود فاصله ای به مسافت سيزده ميليارد سال نوری را مشاهده کرد؟ آيا ميدانستي که پژوهشگران مدعي هستند كه نوشيدن قهوه در طولاني مدت در فشار خون خانمها تعادل ايجاد ميكند در حالي كه نوشيدن كوكاكولا باعث ايجاد فشار خونميشود؟ آيا ميدانستي که زبان انگليسي دارای بيشترين کلمه ميباشد، تعداد کلمات در زبان انگليسي بيشتر از نيم ميليون واژه ميباشد؟ آيا ميدانستي که زرتشت يعني ستاره زرين؟ آيا ميدانستي قطر شاهرگ گردن شش ميليمتر ميباشد؟ آيا ميدانستي که پژوهشگران مدعي هستند که با برداشتن تخمدانها توسط عمل جراحي عمر بيمار بطور متوسط هشت سال کمتر ميشود؟ آيا ميدانستي که اسکنر 48 سال پيش اختراع شده است؟ آيا ميدانستي که حدود 100 سال پيش پزشکان آمريکايي بر اين عقيده بودند، زناني که خيلي باهوش هستند باردار نمي شوند؟؟ آيا ميدانستي که سطح آب درياها در عرض صد سال اخير ده تا بيست سانتيمتر بالا آمده و جالب اينجاست که سه سانتيمترش در عرض اين ده سال آخر بوده است، بد نيست اين را هم بدانيد که طبق برآوردی که دانشمندان کردند شهرهايي چون کلکته، لندن، نيويورک و بخش زيادی از بنگلادش در عرض صد سال آينده زير آب خواهند رفت؟ آيا ميدانستي که مرواريد درون سركه ذوب ميگردد؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
۱-سعي كنيد هر از چند گاهي در زندگي خود تغييراتي هر چند جزئي ايجاد كنيد. ۲- بي كاري و فقدان فعاليت يك عامل مهم در ايجاد بي حوصلگي ست. دست به كار شويد با نشستن و به نقطه اي خيره شدن چيزي عوض نميشود. برخيزيد و به كاري مشغول شويد. ۳- حس پوچي و اين باور كه زندگي، شغل و فعاليتهاي شما بي معني ميباشند ميتواند شما را تا مرز خود كشي پيش برد. شما نبايد زندگي خود را يك دايره بي پايان و هدف بدانيد. اين وظيفه خود شماست كه به زندگي خود معنا بخشيد. ۴-هر روز يك چيز جديد ياد بگيريد و به علم خود بيفزاييد. ۵- خود را به چالش بكشانيد. به فعاليتي دست بزنيد كه در شما استرس ملايمي ايجاد ميكند. مانند برد و باخت (در بازي، ورزش) و يا پذيرش ايده هاي جديد. ۶- به ياد داشته باشيد كه هيچ چيز كسالت بار و خسته كننده نيست بلكه اين ذهن بي حوصله شماست كه همه چيز را كسل كننده ميبيند. بي حوصلگي يك امر نسبي و درونيست. افكار خود را تغيير دهيد تا احساسات شما نيز تغيير يابند. ۷-حس كنجكاوي خود را بر انگيزيد.نسبت به پيرامون خون بي تفاوت نباشيد.سعي كنيد از همه چيز سر در بياوريد.البته به غير از مسائل شخصي ديگران. ۸- خيالپردازي كنيد. خيالپردازي بيش از حد سبب دور افتادن شما از واقعيتها و حقايق ميگردد اما از تخيل خود ميتوانيد در رفع بي حوصلگي كمك بگيريد. خيالپردازي كنيد و به آرزوهاي خود دست يابيد. ۹- تكرار فعاليتهاي روزمره و يا از روي عادت بسيار خسته كننده است. بنابراين ديگر ايده ها، گزينه ها واحتمالات را هم انتخاب كنيد. مثلا هر روز براي صبحانه چاي شيرين نخوريد، يك روز هم قهوه و يا شير بخوريد و يا هر روز سر يك ساعت فعاليت خاصي را انجام ندهيد. هراز گاهي طرز لباس پوشيدن و يا مدل موي خود را تغيير دهيد . ۱۰- هر بار سر قرار ملاقات يك دست لباس مشابه به تن نكنيد. و يا در كافي شاپ فقط ميلك شيك سفارش ندهيد. با يك هديه بدون مناسبت طرف مقابل خود را غافلگير كنيد. ۱۱- با حسرت به دختران ديگر نگاه نكنيد مطمئن باشيد مردان بسياري نيز هستند كه با حسرت به دوست دختر كنار شما نگاه ميكنند و آرزوي داشتن وي را دارند. ۱۲- تكراري نباشيد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:54 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
************ *** خواهم تورا مهمان کنم درگوشه اي ازقلب خويش. اياقبولش ميکني ؟ اين قلب ويرانه را؟؟؟ ************ *** بياييدکمترخطوط قلبمان را اشغال کنيم. شايد خداپشت خط باشد. ************ *** هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند، اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند. به شانه ام زديکه تنهاييم راتکانده باشي!!! به چه دلخوش کنم؟؟ تکاندن برف ازروي ادم برفي؟؟؟ ************ *** براي فرد سالم، دوست داشتن عيبهاي ديگري بزرگترين دليل عشق است. «ميرا اثر کريستوفر فرانک» ************ *** يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اونو پس بگيري قلبم رو مي شکني! ************ *** زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفته اي. (رو شفوكو) ************ *** دوست داشتن بهترين شکل مالکيت است و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن ************ *** شل سيلور استاين حس مي کنم اين درسته، ميدانم اين يکي غلطه. نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هيچ آدم عاقلي نمي تواند بگويد چه چيز درست است و چه چيز غلط. تنها به صداي درونت گوش کن! ************ *** گراميترين و زيباترينها در جهان، نه ديده ميشوند و نه حتي لمس ميشوند، آنها را تنها در دل بايد لمس کرد. «هلن کلر» ************ *** آخرين فحش سال : وقتي با من حرف مي زني دهنتو ببند.. ************ *** عسلم گلم نازم عمرم جونم قشنگم نفسم عشقم قربونت بشم دورت بگردم . اينا رو تمرين ميکني منوکه ديدي بهم بگو ************ *** مي دوني CNG مخفف چيه؟ يعني سوخت نداريم جيگر ************ *** اين اس -ام -اس رو با احساس بخون آتش زدي بر خر منم آتش زدي بر خرمنم واي خرمنم ..واي خرمنم واي خر منم ..واي خرمنم واي خرمنم.. واي خرمنم واي خرمنم ..واي خرمنم :: خوب بسه ..ميدونم ************ *** آرامش در زندگي بهترين چيزه ************ *** هر وقت حس کردي همه درها به روت بسته شده و دلت پر از غمه .. دستات رو تا جايي که ميتوني بلند کن آره تا اون جايي که ميتوني از خدا قدرت بخواه با تمام وجودت فرياد بزن و با تمام توانت دو بامبي بزن تو سرت ************ *** به نيت 124000 تا پيامبر صلوات بفرست و اين اس ام اس رو براي 124000 نفر بفرست انشاالله تا اخر اين ماه خبر خوشي از طرف مخابرات بهت مي رسه ************ *** خري گم کرده ام با بار کاشي اس -ام - اس مي زنم بلکه تو باشي ************ *** تو مث خورشيد هستي .. ميدوني چرا؟؟ چون با همون نگاه اول دوزاريم افتاد که از پشت کوه اومدي ************ *** تقويم تاريخ پـيدايش اولين عشق آدم به حوا: آيا فقط من رو دوست داري ؟؟ حوا به آدم:آخه .آي-کيو مگه چاره ديگه اي هم دارم ؟؟ ************ *** درون تو صدايي هست که تمام روز در وجود تو زمزمه مي کند؛ بيا به آرامش فکر کنيم به زندگي به عشق به زيبايي به بهشت به جهنم به درک به تو چه به من چه برو اعصاب ندارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:53 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بهترين روش براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده ********* وقتی همه يک نوع مي انديشند،هيچ کس نمي انديشد!!! ********* سنگ در برکه مي اندازمو مي پندارم با همين سنگ زدن ماه بهم ميريزد،کی به انداختن سنگ پياپی در آب،ماه را ميشود از حافظه ي آب گرفت! ********* 1 نفس ياد خدا،1 سبد خاطر آسوده و شاد،1 بغل شبنم آرامش صبح، 1 هزار آيينه از جنس دعا،همه تقديم تو باد ********* هميشه دوست داشتم ابر باشم چون اينقدر شهامت داره كه هروقت دلش ميگيره جلو همه گريه ميكنه ******** صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شيرين باتو بودن را احساس کنم به عقربه ها التماس کردم تا تندتر بر روي صفحه ي ساعت بچرخند بلکه روز موعود زودتر فرا رسد و من سرشار از عطر نگاه تو شوم... ******** :هفت بار خویشتنم را حقیر و کوچک پنداشتم .آن هنگام که ذلت را بر تن می کرد تا بالاتر رود .و آن هنگام که در برابر اخلاص دیگران پرواز می کرد .و آن هنگام که از میان دشوار و آسان، آسان را انتخاب کرد :و آن هنگام که مرتکب گناهی شدم و او برای تسلی خاطر گفت " دیگران نیز چنین گناهی را انجام می دهند" و آن هنگام که متوجه سستی و ناتوانی او شدم و اما .شکیبایی را به قدرت نسبت داد .و آن هنگام که نقاب زشتی را بر چهره انداخت و آن هنگام که آواز مدح و ستایش را خواند . و آن را فضیلت با ارزش پنداشت از کتاب ماسه و کف نوشته پائولو کوئیلو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:52 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست . مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است. هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد انسان همچون رودخانه است . هر چه عميق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است. يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم. كاش گناهي كنم كه مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد. باربارا دی آنجلیس : عاشق بودن به همان اندازه طبیعی است که نفس کشیدن و زنده بودن وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟ خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت. من براي سال ها مينويسم .. سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.. افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود. آمده است که به هیچکس ظلم نکنید حتی اگر کافر باشد چون خداوند به یاری مظلوم بر می خیزد. نه دل در دست محبوبي گرفتار نه سر در کوچه باغي بر سر دار از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار ... به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم زندگی را دوست دارم نه در قفس . عشق را دوست دارم نه در هوس. تو را دوست میدارم تا آخرین نفس. بتاب خورشيد من ، تا ميتوانی بتاب بر زمين و آسمان . بدان من در سينه خورشيدی بس عظيم دارم ، بتاب خورشيدم، با تو هستم و با تو جان ميگيرم. فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا باران را دوست نداشت هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود گريه را دوست نداشت هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود دلش را هم دوست نداشت هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت. گوشي رو برمي داري و چند وقت يه بار زنگ مي زني چند وقت يه بار به آرزوم به روياها رنگ مي زني بعدش ميگي شايد بايد از همديگه دور بمونيم ميگي بايد سعي بكنيم سخته ولي ما مي تونيم. دل غمگین منو باز تو کمی آروم می کنی ای که دور از من و یاد منی فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:51 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
- "وقتی کسی رو که دوست داری بغل میکنی٬ انگار دنیا رو توی دستات گرفتی."
.............. از فرش فروشي مزاحمتون ميشم اجازه ميدين دلمو فرش زير پاتون کنم تا هيچ جا جز دل من پا نذارين؟ ................. وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني. .......... غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمیکنند .................... مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني... مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني... مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من قصه ي عشق كهنه ام را مو به مو از بر كني ................... مهم نيست که پيشم نباشي ، مهم نيست که از من جدا باشي ، مهم نيست که به ياد من نباشي ، مهم نيست که دوستم نداشته باشي مهم اينه که من از صميم قلب دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:50 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بغلت می کنم
می چسبونمت به خودم نازت می کنم و از پشت چشم های بسته ات به صورت نگاه می کنم.....
"تو تمام خواسته منی" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرمااا". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد . چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست " - البته . پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دی برگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد . - ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دی برگِ . - اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دی برگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها . دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي " - پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته . دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟" - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد . - آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده. - نه ، تنها چيزي که ميده پولِ . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم . با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ " - دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟ دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد: - اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم. - اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر. - فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز. پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟ - من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟ - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما . دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد . - من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم . - همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها. دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت: - اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟ - چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم. دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد. -اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم . سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت . -دايانا خانوم ، داريم مي رسيما . - دايانا خانوم کيه؟ بگو دايانا !!! ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟ - نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه . دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت: -آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم . سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت : - بفرماييد. ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد. - موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه . پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد. - بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم . دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد . - قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغوره. - خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم . - ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن . - باشه ... پس من مي رم . فعلا خداحافظ . - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره . دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد: - بله؟ صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد . - سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ... - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟ - جون منو قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟ - کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ . - هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟ - ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ... - نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ ! مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
نازکتر از بلورم و نرم تر از حریر ، اگر قصد شکستن داری ، سنگ بی انصافی است ، یک تلنگر کافیست در سینه دلم گم شده ، تهمت به که بندم ؟ ... جز تو در این خانه کسی راه نداشته دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ، مگر اینکه یکیشون واسه دیگری بشکند ، پس من اول میشکنم …. همه عشق و آرزوم برای تو ، تا قیامت میشینم به پای تو ، واسه عشقت مثل بارون می بارم ، تا یک روز بهم بگی دوستت دارم اگه بهترین دوستم نیستی حداقل بهترین دشمنم باش ، اگه بهترین غمخوارم نیستی لااقل بهترین غمم باش ، هر چی هستی باش فقط بهترین باش ،چون همیشه در خاطرم میمونی . پس در بهترین خاطراتم بهترین باش تا با غم عشق تو مرا کار فتاد ، بیچاره دلم در غم بسیار فتاد ، بسیار فتاده بود دل در غم عشق ، اما نه چنین زار که این بار فتاد در این دنیای نامردان که مردانش ز کور عصا میدزدند . منه خوش باور نادان ، محبت آرزو کردم بگیر این گل از من یادبودی ، که تنها لایق این گل تو بودی ، فراوان آمدند این گل بگیرند ، ندادم چون عزیز من تو بودی می خوابم تا خوابت ببینم ، بیشتر میخوابم تا تو را بیشتر ببینم ، اگه بدونم مردگان هم خواب میبینند میمیریم تا تو را همیشه در خواب ببینم ای که دور از من و در قلب منی ، باخبر باش که دنیای منی ، شادیت شادی من ، غصه ات غصه من ،قلب ت خانه من ، خانه ات قبله من آبمیوه صداتم ، چرخ کرده نگاتم ، قربون اون چشاتم ، کشته خندهاتم ، من مرده حیاتم ، تا عمر دارم فداتم ، بعد از مرگم خاک پاتم ، تا هستی خاطرخاتم زیباترین غروب (غروب عاشقان ) زیباترین سنگ ( دل یار ) زیبا ترین دوست ( قلب تو ) زیباترین مایع (اشک ) زیبا ترین ناله (آه ) زیبا ترین کلام (دوستت دارم ) یکی تصادف میکنه و میمیره . یکی پیر میشه میمیره ، یکی بیمار میشه و میمیره . بالاخره هرکسی یه جوری میمیره . ولی من واست هرجور که بگی میمیرم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:47 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی در 85 سالگی گذری کوتاه به زندی خود می اندازد و می گوید :در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران بسیار خوب می آموزند. در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام گیرد. در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز 8 ساعته و پدر را از داشتن یک شب 8 ساعته محروم می سازد. در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد و جاذبه، قدرت زن است. در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان آن را به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد. در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم، بلکه در آن است که کاری که انجام می دهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزی است که اتفاق می افتد و 90 درصد واکنشی است که انجام می دهیم. در 50 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در55 سالگی فهمیدم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیری کورکورانه بدترین دشمن وی. در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ولی بدون ایثار نمی توان عشق ورزید. در 70 سالگی آموختم که دوست واقعی کسی است که دستان تو رابگیرد ولی قلب تو را لمس کند. در 75 سالگی دانستم که فرو افتادن در مقابل خدا، راه برخاستن است. در 8 سالگی آموختم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگ ترین لذات دنیاست. و در 85 سالگی پی بردم که همانا زندگی با همه چیزش زیباست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
به خودت نگاه کن. فکر کردی اگه کور بودی؟ نمی شنیدی؟ نمی فهمیدی؟
..........
دوست داشتن خدا سخته؟ ترک کردن هوس سخته؟ آره!!!!!! ولی قدم برداشتن دنبال ابلیس راحته!!! چون گناه کردن راحته!! اگه خدا رو دوست داشته باشی اگه بهش اعتماد داشته باشی می فهمی زندگی یعنی چی؟ .......... من تا حالا پسری رو ندیدم که تو عشق دروغ نگه! دختری رو ندیدم که تو عشق عاشق باشه! فکر کردی اگه این بچه بازی ها رو ول کنی می تونی تو کنکور رتبه ۱ بگیریُ می تونی مهندس شیُ انیشتین شی نیوتن شی و از اینجور آدما. آدما خودشون به خودشون ظلم میکنن. چه جوری؟ ................... با فکر این که دارن خوبی می کنن ظلم می کنن. .................
ز دست غیر ننالم که همچو حباب همیشه خانه خراب هوای خویشتنم ................... به کسی که از همه بیشتر دوسش داری بدی نکن. یعنی به خودت بدی نکن! دروغ می گیم که آب از سرمون رفع شه ولی جا برای دروغ های دیگه باز می شه. دزدی می کنیم که خوشبخت شیم ولی جا برای دزدی های دیگه باز می شه. ................. به خدا فکر کن و خودتو از بند شیطون نجات بده. اشک بریز و غبار و از تو دلت خالی کن. سکوت کن و بیندیش. ................ خدا تنها کسی است که تو نمی فهمی باهاته. اگه به لبه پرتگاه رسیدی به خدا اعتماد کن . می دونی چرا؟ چون یا بهت پرواز کردن یاد می ده یا تو رو از پشت می گیره. .................... دنیا حد نهایی شعاع دید آدم کره. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:45 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
متن حكايت بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است. لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟ مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد! نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست. اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود. -------------------------------------------------------------------------------- شرح حكايت مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم. آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟ يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طور جدي سازوكار «خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد يا خير |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:44 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ، پس بی نظیر باش . The person that you are , is gods gift to you , and the one you will be is your gift to god , so be perfect and excellent . بعضی از آدما مثل کوه می مونن ، هر چی بهشون نزدیک تر بشی ، بیشتر به عظمت و بزرگی شون پی می بری . Some people are like moan thins , when you get closer to them , you find out their authority more . همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ، چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته . think about living in a glass world , so trying not throw stone to anyone , because the first thing that will be broken is your world . زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم . life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:43 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
• اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:42 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر.. عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کيست؟ آنانکه زندگی را بستری از گلهای سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکایت دارند... به تو که فکر مي کنم از هميشه بهترم ........وسط غربت آب صدفي شناورم به تو که فکرمي کنم ساز خوش صدا منم رقص يک پر در هوا رقص واژه ها منم بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که يک بار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم، حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود، از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد! دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه مرا به مهماني چشمانت دعوت كن و برايم گلداني بياور ميخواهم دلم را بكارم تا جوانه بزند هرگاه پيچك سبز دلم تمام خانه ام راگرفت فرياد خواهم زد نگاه كن تمام خانه ام همرنگ چشمان توست برو به جهنم. .... . .چون فقط تو می تونی جهنم رو بهشت کنی. گر چه از دوری این فاصله ها مأ یوسم از همین فاصله های دور تو را می بوسم.. خوشبخت ترین پسر کسی هست که اولین عشق یه دختر باشه و خوشبخترین دختر کسی هست که آخرین عشق یه پسر باشه.!. مردها مثل جای پارک (پارکینگ) هستن خوبشون که قبلا اشغال شده بقیشون که مونده یا کوچیک هست یا جلو در مردم هست. می گن خدا ابر رو به گریه در میاره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی. گر با غم دوریت نسازم چه کنم / با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم / چون در نظرم فقط توی ماییه ناز / گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم. میدونی چرا بعضی شبها زود صبح می شه؟؟ چون خورشید هم دلش برای چشمای تو تنگ میشه. عشق خام میگه: چون به تو نیاز دارم دوستت دارم ، عشق پخته می گه : چون دوستت دارم بهت نیاز دارم. نانوا هم جوش شیرین می زند. بی چاره فرهاد!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:41 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا فكر كردي از صبح تا شب چقدر مجبوري خودت نباشي چقدر مجبوري كه احساساتترو به كسي نشون ندي چقدر مجبوري به بقيه دروغ بگي تا خودتو قايم كني چقدر مجبوري كارهاييرو انجام بدي كه هيچ لذتي برات ندارن چقدر مجبوري كه از ترس نه بگي چقدر مجبور شدي واسه كارايي كه اصلا برات لذتي نداشتن خودتو تو منگنه بذاري چندبار خواستي گريه كني و نكردي چندبار خواستي بخندي ولي نخنديدي ..... چرا ماها عادت كرديم اون جور كه خودمون دوست نداريم زندگي كنيم چرا مجبوريم از ترس اين كه بقيه تاييدمون نكن كاراييرو بكنيم ... .... همه اين اجبارا و بايد و نبايداا نميذاره شبااا راحت بخوابيم خيلي وقته دوست داريم مثه يه بچه كه از دنيا غافل و تو دنياي خودش بخوابم ....... (ميدوني داشتم فكر ميكردم ما به اين طور زندگي كردن عادت كرديم (ترك عادت موجب مرض است ولي خوب ميدوني ميشه يه كم اين فشارو كمتر كرد.. نميشه ؟؟؟ ..... مثلا اين كه ياد بگيريم احساساتمونو نشون بديم اگه از دست كسي شكايتي داشتيم به يه روش خوب به اون بفهمونيم اگه ازمون نظر خواستن هموني رو بگيم كه باور داريم براي هيچكس نقش بازي نكنيم ياد بگيريم كه راحت بگيم نه --------------------------- حرفهای عاشقانه کاری از علیرضا کاظم زاده وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني شايد کسي رو که باهاش خنديدي يه روزي فراموش کني ولي کسي رو که به خاطرش گريه کردي هيچوقت فراموش نميکني مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه دوستت دارم اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو از خدا پرسیدم چی دوست داری ؟ گفت : سخاوت . دیوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فدای تو که گفتی : رفاقت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورودبه اتاق هتل ،متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود وبدون اینکه متوجه شود نامه رامیفرستد . در این ضمن درگوشه ای دیگر از این کره خاکی ،زنی که تازه ازمراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکرکه شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند. اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود ومادرش را بر نقش زمین میبیند ودرهمان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر توهم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
معمولا ما آدما کلی عکس داریم که به همه نشون میدیم . ولی دلمون برای کسی تنگ میشه که عکسشو به هیچکی نشون نمیدیم . ...................
گاهي تنهايي آنقدر قيمتي است كه در را نمي گشايم... حتي براي تو كه سال ها منتظرت بودم.. ................... سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده ................... پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.. هر وقت با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي ................... شکسپير : اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:39 توسط مهرداد
|
||
|
|
|
|
|
آرزو های زندگی من زیاد بود
خیلی زیاد بعضی وقت ها که می شینم فکر می کنم احساس می کنم حتی از فکر کردن بهشون هم می ترسم انگار باورم نمی شن یه جورایی که اینا آرزو های من هستن حتی از آرزو داشتن هم می ترسم. بعد به تو فکر میکنم به خودم به یه آینده٬ "من آینده ام رو با تو دوست دارم" بعد تصمیم می گیرم می خوام سعی کنم می خوام آرزو داشته باشم می خوام نترسم می خوام انقدر حرف نزم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:34 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونی "من حرکت می خوام" هر آدمی یه رودخونه است وقتی رودخونه یه جا بمونه مرداب می شه ساکت٬ ساکن٬ متعفن اولش هنوز آبش زلاله٬ فکر می کنه همیشه همینجوری می مونه٬ فکر می کنه بازم دوباره می تونه جریان داشته باشه٬ خوب آخه اسمش رودخونه است! اما بعد کم کم مرداب می شه انقدر کم کم که نمی فهمه بعد اسمش می شه مرداب بعد خاطره اون رودخونه برای همیشه از ذهنش پاک می شه می شه مرداب٬ بعد دیگه حتی تصور اینو نمی تونه بکنه که یه زمانی رودخونه بوده٬ دیگه می ترسه جریان داشته باشه. "یعنی تو می گی من از رودخونه بودن می ترسم" "من می تونم رودخونه باشم؟" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:34 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم گفتي كه فردا مي رسي ... كاش روز ديدنت فردا نبود ! عشق آن است كه هر چه بيشتر ارزاني داري ، سرشارتر شود و هر گاه آنرا در مشت گيري آسانتر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پايدار بماند ! قانون عشق : يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه و تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره . اما دختره حرفشو باور نمي كنه ، چون : يه چيزايي از قبل ديده و شنيده . تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه . بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه ، ميره طرف پسره ... اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين ... و اون اشتباهي رو مي كنه كه قبلا شنيده بود ... و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه ؟!؟!؟!؟! مرض عشق اين روزها شباهت زيادي به آدامس دارد . اول شيرين ، بعد دوست داشتني ، سپس تكراري و خسته كننده و در آخر دور انداختني عشق يك نوع مرضي است كه ميكروب آن از طريق چشم ، وارد قلب مي شود اگه به تو برسم به تموم دنيا رسيدم . ولي فكر نكن تو رو به خاطر دنيا مي خوام ... من دنيا رو به خاطر تو مي خوام ...دوستت دارم ! دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر اينكه يكي از آنها براي رسيدن به ديگري ، خود را بشكند براي اينكه جام شراب زندگيتان هميشه لبريز از عشق باقي بماند ، مي بايست زماني كه حق با شما نيست ، خطايتان را بپذيريد و زماني كه حق با شماست سكوت اختيار كنيد خنده هاي تلخ لبهام ، ديگه شد واسم يه عادت . تو چشام نشاط و شادي ، ولي قلبم پر نفرت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:33 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني ................ عجيب ترين تعريفی که تا بحال در مورد زندگی شنيده ام: زندگی يعنی اينکه هر موقع لازم شد، همه وسايلت رو رها کنی و از اين طرف خيابون بری اون طرف خيابون! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:31 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی یه بار ازدوست ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم :فراموش ؛ يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه نتیجه ی اخلاقی=بهتره خودم رو گول نزنم!!! گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم نتیجه ی اخلاقی=فراموش نشدنی هستی سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند . و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود در تقدير بودنم باران نمي باريد اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزاني کرده دنياي دلم اين تنگناي بودن در اين حس پرواز جز لحظه هاي با تو بودن آرزويي در دل ندارد نتیجه اخلاقی این یکی رو خودت حدس بزن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:31 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر خود را جای دیگران نگذاریم٬قضاوت کردن درباره ی آن ها بسیار آسان است.یک نمونه از این قضیه٬در کنگره ی حزب کمونیست شوروی سابق رخ داد٬هنگامی که نیکیتا خروشچف با تقبیح جنایت های استالین جهان را شگفت زده کرد.
هنگام سخن رانی اش٬یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد: رفیق خروشچف٬وقتی بیگناهان قتل عام شدند٬شما کجا بودید؟ خروشچف گفت:هر کس این حرف را گفت٬از جا برخیزد. اما هیچ کس از جایش تکان نخورد. خروشچف ادامه داد:خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید.در آن زمان من هم همان جایی بودم که الان شما هستید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:30 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در گوشه ای از خیابان کنستانه راموس در محله کوپاکابانا٬بانوی پیری را دیدیم که روی صندلی چرخ دار٬ در میان جمعیت گم شده بود.همسرم پیشنهاد کرد کمک اش کند٬و او سپاس گزارانه پذیرفت و خواهش کرد به خیابان سانتاکلارا ببریم اش.
چند کیسه ی پلاستیکی به صندلی چرخ دارش آویخته بود.در راه برای مان تعریف کرد که آن کیسه های پلاستیکی تمام زندگی اش هستند٬ شب ها زیر نیمکت های کنار خیابان می خوابد و زندگی اش را با گدایی می گذراند. به مقصد رسیدیم٬گداهای دیگری نیز آنجا بودند.زن از داخل یکی از کیسه های پلاستیکی آویخته به صندلی چرخ دارش٬دو پاکت شیر با دوام زیاد بیرون آورد و به گداهای دیگر داد. ـ به من محبت می شود و من هم باید به دیگران محبت کنم. و این آخرین جمله ی آن زن بود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:29 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
نامت چه بود؟ آدم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:29 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي خنديدم گفتند ديوانه است,روزي سكوت كرم گفتند عاشق است,بس خنديدم و سكوت كردم تا بگند عاشقي ديوانه است
الهي من در كلبه ي فقيرا نه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش كبرياي خود نداري من چون تو يي دارم وتو چون خودي نداري اگر تنها ترين تنها ها شوم باز هم خدا هست چون غروب خيلي قشنگه تو خود خود غروبي زندگي دفتري است پر ماجرا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:27 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
يک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردي را مي بيند که قبلا او را نمي شناخت. او با خود انديشيد که اين مرد بسيار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رويايي من است و در همان جا عاشق او مي شود .اما هيچگاه از او تقاضاي شماره نمي کند و ديگر آن مرد را نمي بيند. چند روز بعد او خواهر خود را مي کشد.
به نظر شما انگيزه ي او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟ چند دقيقه با خود فکر کنيد و پاسخ صحيح: v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v و اما پاسخ : ان زن اميد داشت که در مراسم ختم خواهرش شايد ان مرد را دوباره ببنيد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:26 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند: اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده. اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده. اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده ا ميدانستيد که: مهاجرين انگليسي در استراليا با حيوان عجيبي روبرو شدند که بسيار بالا و دور مي پريده. هنگاميکه از بوميان در مورد اين حيوان با حرکات بدن پرسيده اند آنها در جواب گفته اند: Kan Ghu Ru که در زبان انگليسي به Kangaroo تبديل شده است. در حقيقت منظور بوميان اين بوده که "ما منظور شما را نمي فهميم". آيا ميدانستيد که: هر کدام از شاه هاي ورقهاي بازي نشانگر شاهي در واقعيت است؟ ♦ خشت: ژوليوس سزار ♠ پيک: شاه ديويد ♣ خاج: اسکندر کبير ♥ دل: شارلماني آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود: (تعداد تلفات 0) ريشه OK از اين اصطلاح است. آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟ آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟ آيا ميدانستيد که: طبق آمار افراد از عنکبوت بيش از مرگ مي ترسند؟ آيا ميدانستيد که: سوسمارها نميتوانند زبانشان را بيرون بياورند؟ آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي پروانه روي پاهايش قرار دارد؟ آيا ميدانستيد که: صداي اردک اکو ندارد وهيچکس هم دليل آنرا نميداند؟ آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟ آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟ آيا ميدانستيد که: ريشه کلمه "Cemetery" (قبرستان) در حقيقت کلمه يوناني "Koimetirio" به معني "خوابگاه" است؟ آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟ آيا ميدانستيد که: پشه ها دندان دارند؟ آيا ميدانستيد که: 80% افرادي که اين مطلب را ميخوانند سعي مي کنند آرنجشان را ليس بزنند؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:26 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردم اغلب نامعقول، بی حساب و خودخواهند! تو، در هر حال آنها را ببخش. اگر مهربان هستی، ممکن است مردم به تو تهمت بزنند که خودخواه بوده و زیاده روی می کنی ! تو در هر حال مهربان باش. اگر موفق هستی، ممکن است چند دوست غیر واقعی و چند دشمن واقعی پیدا کنی! تو در هر حال موفق باش. اگر تو صادق، جوانمرد، بخشنده و با حقیقت باشی ممکن است مردم تو را گول بزنند ! تو در هر حال صادق و روراست باش. اگر آسوده و شادمان، بردبار و متین باشی، ممکن است مردم به تو حسادت کنند! تو در هر حال شاد و بردبار باش. هر کار خیر و خوبی که انجام می دهی، غالبا" مردم، فردا آن را فراموش می کنند ! تو در هر حال سازنده و خوب باش . چیزی که برای ساختنش سالها وقت صرف کرده ای، بعضی ها یک شبه توانسته اند آن را خراب کنند . تو در هر حال بساز. بهترینها را به دنیا ارائه کن با اینکه ممکن است هرگز کافی نباشد! ولی تو در هر حال بهترین کاری که می توانی در دنیا انجام بده. سرانجام در تشریح و تحلیل آن می بینی : آنچه میگذرد بین تو و پروردگارت است و هرگز بین تو و مردم نبوده است.
گفتاری از مادر ترزا – فصلنامه یوگا پیام مهر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:24 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم. سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:23 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ــ به کجا چنبن شتابان ؟ گون از نسيم پرسيد ــ دل من گرفته ز اين جا ، هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان ؟ ــ همه آرزويم ، اما چه کنم که بسته پايم ... ــ به کجا چنين شتابان ؟ ــ به هر آن کجا که باشد ، به جز اين سرا ، سرايم _سفرت بخير اما تو و دوستی ، خدا را چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را ...................... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:21 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
متن از ویکتور هوگوست، ارزش خوندن داره اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است » فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:20 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . " گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:19 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
» فرق بت پرستي و خداپرستي چيه؟ قبلا هر كس بت خود را مي پرستيد و حالا، هر كس خداي خود را ..................... » اگر يك نفر به شما يك هديه بده و شما از اون هديه خوشتون نياد، چه مي كنيد؟ مي گوييد "به به! چه هديه ي قشنگي"؟ حقيقت رو مي گيد؟ فقط يه تشكر خشك و خالي مي كنيد؟ سعي مي كنيد لبخند بزنيد؟ ..........! » اگر براي استخدام شدن در Google اقدام كنيد، ممكنه اولين سوالي كه ازتون مي پرسند اين باشه: "چرا وقتي در برابر آينه مي ايستيد، جاي دست چپ و راست شما عوض مي شود ولي جاي بالا و پايين شما عوض نمي شود؟" ................... » يكي بود يكي نبود. .................... » يه چيز ديگه هم مي خوام. يه بچه ي هجده ماهه كه خيلي خوابش بياد. بعد من بغلش مي كنم. بعد اون هم سرش رو مي ذاره رو شونه م و به خواب مي ره. صداي نفس هاي گرمش رو مي شنوم! اينكه يك نفر به آدم تكيه كنه و به آرامش برسه، احساس خيلي خوبيه. حالا من همون بچه ي هجده ماهه. فقط يه شونه كم دارم. .................... » بيشتر اوقات، شكر نكردن نعمت ها دست كمي از كفران نعمت نداره. به اين موضوع جدي تر فكر كنيد. به چيزهايي كه وجودشون تبديل به يك امر عادي شده هم فكر كنيد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:18 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چيزي ممكن است... هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي تصور آن را ميكني. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با تمام جزييات تجسم ميكني. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي انتظار آن را داري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي طرحي واقعي و عملي را در ذهن مي پروراني هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تلاش و شكيبايي گامي به جلو بر ميداري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي قاطعانه متعهد شوي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با وجود تمام موانع و چالش هاي پيش رو انجام می دهي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با وجود همه فراز و نشيب ها به آينده مينگري استقامت به خرج ميدهي. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي بتواني از اشتباهات درس و از ناكامي ها نيرو بگيري. هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي علاقه جديت و ابتكار عمل خود را به كار گيري. وقتي تصور و تجسم ميكني، انتظار مي كشي، برنامه ريزي مي كني ، كاري را به انجام مرساني ، متعهد ميشودي و استقامت مي كني و مشتاقانه با هر چالشي روبرو ميشوي چيزي را كه مي خواهي نه تنها "ممكن است" اتفاق بيفتد بلكه " قطعا" اتفاق ميفتد. مراقب باش.. مراقب افكارت باش، چون افكارت ، گفتارت را ميسازد. مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را ميسازد. مراقت اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هايت را ميسازد. مراقت عادت هايت باش، چون عادت هايت ، شخصيتت را ميسازد. مراقب شخصيتت باش، چون شخصيتت، سرنوشتت را ميسازد. اولين باش اولين كسي باش كه ميخندد. وقتي دليلي براي خنديدن نمي بيني، همان زماني است كه بيشترين نياز به خنديدن است. اولين كسي باش كه مي بخشد. افكار منفي گذشته را براي هميشه كنار بگذار. اولين كسي باش كه كاري را انجام ميدهد. هر چه زدتر اقدام كني، كارهاي بيشتري مي تواني انجام دهي. اولين كسي باش كه تشكر ميكند، برخورد حق شناسانه زندگيت را مملو از خوشبختي مي كند. اولين كسي باش كه با موقعيت هاي جديد و متفاوت وفق مي يابد. وقتي تغييرات را مي پذيری كارهايت را باعلاقه بيشتري انجام ميدهي. ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر ننشين . بلكه اولين كسي باش كه به جلو حركت مي كند و تنها كسي باش كه سبب اين حركت ميشود.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:17 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستانهاي آمريکا، خطاب به دانشآموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانشآموزان نميآموزند». او هفت اصل مهم را که دانشآموزان در دبيرستان فرا نميگيرند، بيان كرد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:17 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مي خواهيم بازي كنيم . تو هم بيا . من هستم و عشق تو ، تو هم مي تواني با احساست بيايي
مي شويم چهار نفر . حكم چطور است ؟ پس ، من با عشق تو و تو با احساست . من آس مي اندازم ؛ مثل هميشه . مي اندازم و تقلب مي كنم ، طوري كه تو حاكم شوي . مثل هميشه ! بيچاره عشق تو ! هميشه با من همبازيست و در برابر تو . هميشه هم قرباني خودخواهي من مي شود كه عمدآ به تو مي بازم ! شروع كن . حكم كن . اگر دستت از آس و شاه و بي بي خاليست ، دستم را برايت رو مي كنم تا ببيني تنها چيزي كه دارم دل است ! هم آس ، هم شاه ، هم بي بي و هم سرباز . پس حكم به دل نده كه من پيروز مي شوم ! دست عشق تو هم چيزي نيست ؛ شايد دل ، اما دلهايي كوچك و كم ارزش .حكم كن . اگر به خشت حكم كردي ، با روي هم گذاشتن خشتها ، خانه اي بساز كه براي من و اين عشق بازنده سرپناهي باشد استوار . با احساست مشورت نكن ، نه اينكه تقلب باشد ، مي ترسم اشتباه كني و پيروز نشوي ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:15 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
من يک ليوان چای داغ را به تو ترجيح ميدهم چون چای فقط زبانم را ميسوزونه ولی تو دلمو ميسوزونی... ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد ........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست ................. ۲تا ادم برفی ۲طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن .................... هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند .................. باباش گفت عشق کشکه من هم گفتم زندگي آش هست بدون کشک هم مزه نداره ................. لبخند بهانه اي است براي زنده ماندن لحظه هايت سرشار از اين بهانه .................. چشماتو دايورد کردی رو دلم خيالی نيست . حداقل از ويبره درشون بيار تا انقدر دلمو نلرزونه .................. من و تو مثل دو خط موازی هستیم که اگه به هم نرسیم همیشه در کنار هم هستیم ................. میدونی فرق تو با روز چیه؟ روز باید 30 تاش رو جمع کنی تا 1 ماه بشه اما تو همین جوری ماهی .................... زندگي مثل پياز است که هر برگش را ورق بزني اشکتو در مي ياره .................... زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند ................... اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد ................... آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است!!! گفتي: " دور مرا خط بکش؟" کشيدم...حالا تو در محاصره ي منی .............. زنگه در خونتونم ! هر کی تو رو بخواد اول باید منو بزنه !!! هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه ................. زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است ....................
................... .................. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:12 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که ارزويش را داريم .................. بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند .................. زندگي 3 ايستگاه داره!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شيم .................... لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند... .................... اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم ................ فراموش كن چيزي را كه نميتواني به دست اوري.............و به دست اور چيزي را كه نميتواني فراموش كني ............ ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است ................ مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود ........... وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناهه ............. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
علی ابن ابیطالب : نالایق کسی است که نتواند دوست پیدا کند و نالایق تر از او کسی است که دوست خود را از دست بدهد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
نصیحه الملوک : خردمند آن نیست که چون در کاری میافتد بکوشد تا از آن کار بیرون آید، خردمند آنست که بکوشد در کاری نیفتد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:9 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
نیوتن : کسی که فکر نمی کند ، به ندرت دم فرو می بندد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:8 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است. اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: - "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكهي فولاد را به اندازهي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد: - "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغهي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." باز مكث كرد و بعد ادامه داد: - "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
آنچه یکبار اتفاق افتاد ممکن است هرگز دیگر اتفاق نیفتد ولی اگر ، دومین بار تکرار شد باید منتظرش برای بار سوم نیز بود بهترین و زیباترین چیز های جهان را نه می توان دید و نه می توان لمس کرد ، اینها در دل احساس می شوند دو نوع احمق به جایی نمی رسند : آنانکه به خاطر یک تهدید از انجام کاری دست می کشند و آنان که میتر سند به کاری دست بزنند ، چون تهدید آمیز است هر گاه می خواهی به چیزی برسی ، چشمهایت را باز نگه دار ، تمرکز کن و مطمئن باش که دقیقا میدانی چه می خواهی ، هیچ کس با چشم های بسته به جایی نمی رسد کسی که به خورشید می نگرد تاریکی ها را نمی بیند.به خوبیهای مردم فکر کنید تا بدیهای آنان را نبینید ضرب المثل : باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت هـر راه خروج در جایی دیگـر راه ورود است . وقتی شاگرد آماده است استاد پدیدار می شود . آموزگاران در را باز می کنند امٌا این تویی که باید وارد شوی . آبی که بیش از اندازه پاک است و خالص ماهی ندارد . آنانکه کم می خواهند به خدایان نزدیکترند . ما به کلیات فکر می کنیم امٌا در جزئیات زندگی می کنیم . تنها سرخوشی در جهان آغاز کردن است . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:38 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا ()()()()()() ()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()() ()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:37 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از مریدان حسن بصری ، عارف بزرگ ، در بستر مرگ استاد از او پرسید : "مولای من ، استاد شما که بود ؟ " حسن بصری پاسخ داد : " صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم . " : "کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ " حسن کمی اندیشید و بعد گفت : " در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند. اولین استادم یک دزد بود.در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگذارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن. و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. " مردی راضی بود و هرگز او را افسردهء ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه ء راه را می داد. " : " نفر دوم که بود ؟ " : " نفر دوم سگی بود . می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد ، همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه ، تصویر سگ دیگر محو شد. " حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: " و بالاخره ، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست ، به طرف مسجد می رفت .پرسیدم : خودت این شمع را روشن کرده ای ؟ دخترک گفت بله . برای اینکه به او درسی بیاموزم ، گفتم : " دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود ، می دانی شعله از کجا آمد؟ " دخترک خندید ، شمع را خاموش کرد و از من پرسید : " جناب ، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود ، کجا رفت ؟ " " در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام. کی شعلهء خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود ؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع ، در لحظات خاصی آن شعلهء مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید . از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همهء پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم ؛ با ابرها ، درخت ها ، رودها و جنگل ها ، مردها و زن ها . در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله ، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم . آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند. " |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم ترس ها و تکرار هام شدم. سخته اصلا زندگی کردن سخته وقتی حس کنی چیزی نداری سخت تره شاید هم آسونتر باشه ها! شاید فقط به خاطر این سخته که دوست داری خیلی چیزها رو داشته باشی٬ می خوای دستت رو دراز کنی و بگیریشون اما می ترسی٬ می ترسی دستت رو دراز کنی و دستت به چیزی نرسه٬ خیره می شی به آروزهات و همیشه ترس و حسرت توی وجودت می مونه. می دونم به دست آوردن یه چیزی انقدر آسون نیست که بخوای دست رو دراز کنی و بگیریشاما نمی دونم خودم چم شده که می ترسم٬ می ترسم پاشم انقدر راه برم تا دستم به همه چیز هایی که می خوام برسه٬ می ترسم پاشم انقدر یه راه عوضی رو برم که از اینی که هستم گم تر بشم٬ می ترسم برم ته خط چیزی نباشه. باید ریسک کرد. می خوام ریسک کنم. دارم ریسک می کنم. اما هنوز می ترسم می دونم ترسه تا آخرش باهام می مونه. ایکاش فقط این ترسه بود٬ ترس از نرسیدن به خواسته هام٬ اما فقط این نیست٬ انقدر ترس توی وجودم هست که می ترسم. از اینکه یه روز تمام کابوس های من تبدیل به واقعیت بشن می ترسم٬ حق دارم بترسم مگه تا حالا خیلی هاش درست در نیومده؟! ایکاش این حس های مسخره دست از سرم بر می داشتن. ایکاش می دونستم که هیچ وقت هیچ چیز نمی دونم. ایکاش ایکاش ایکاش .... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:35 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
توماس براس : میان انسان و شرافت رشتۀ باریکی وجود دارد و اسم آن قول است . اُرد بزرگ : آدمیانی که با دیگران رو راست نیستند با خود نیز بدین گونه اند . تنسون : خود را بشناس و بر روح خویش فرمانروایی کن . در این صورت می توانی امیدوار باشی که روزی مقتدر و سعادتمند خواهی شد . بزرگمهر : بیدارترین، هشیارترین، و پسندیده ترین کسان، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است . اُرد بزرگ : آب و هوا، بر جهان بینی ، پبوندهای توده و اندیشه ما تاثیرگذار است . سارتو : انسان همان جايى است كه تصميم مى گيرد باشد. اُرد بزرگ : آرمان و خواسته خود را در گفتگوهای روزانه بررسی کنید اگر در آن پیشرفتی نمی بینید نیازی بر انجام آن نیز نخواهد بود . پلو تارك : ستون تمدن , كتاب و مطبوعات است. پل نیسن: اگر در دل شوق و عشق داری از زندگی خود بهره بسیار به دست آر چون عشق همواره آدمی را به سوی کمال راه می نماید. فردریش نیچه :بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند. شان فور : اغلب مردم نیمی از عمر را صرف بدبخت نمودن نیم دیگر می نمایند . اُرد بزرگ : آرمان و انگیزه هویدا، ویژگی آدم کارآمد است . تراین وادارلز : روزنامه ها دائرةالمعارف های زندگی جهانند . همه چیز را از چهار گوشۀ جهان برای ما نقل می کنند .
بزرگمهر : برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است . یک دهقان آفریقایی : هیئت های مسیحی وقتیکه به سرزمین ما آمدند دارای آیین مقدس بودند و ما صاحب زمین بودیم، اکنون آنها مالک زمین هستند و ما دارای آیین مقدس . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:33 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگرسفرنكني ، اگر چيزي نخواني ، اگر به اصوات زندگي گوش ندهي ، اگر از خودت قدرداني نكني زمانيكه خودباوري را در خودت بكشي ، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند اگر برده عادات خود شوي ، اگر هميشه از يك راه تكراري بروي ، اگر روز مرگي را تغيير ندهي اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني ، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني اگر از شور و حرارت ، از احساسات سركش ، و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند و ضربان قلبت را تندتر مي كنند دوري كني اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني ، اگر وراي روياها نروي اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يكبار در تمام زندگيت وراي مصلحت انديشي بروي « تو به آرامي آغاز به مردن مي كني » پس امروز زندگي را آغاز كن امروز مخاطره كن امروز كاري بكن نگذار كه به آرامي بميري شادي را فراموش نكن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:32 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
به یک دانشجوی مدیریت و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هرکدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت. بادقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند. دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چندنفر از دوستانش را خبرکرد تا در این کار به او کمک کنند. این دانشجوی فیزیک زمانی را که هریک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسیدند اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظرشد تا خورشید کمی پایین برود و بعد، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش درآورد طول سایه را اندازه گرفت، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سرحال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند، درحالیکه سرحالی دانشجوی مدیریت باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مدیریت با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد: کاری نداشت! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چندمتر است بعد با 149 دلار باقیمانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:31 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
What's Love When you are together with that special someone, you pretend to ignore وقتيکه با اون شخص بخصوص هستي ..تظاهر ميکني که بهش بي اعتنايي ..ولي وقتيکه اون دور و اطراف نيست .چشمات دنبالش ميگرده.... اين همون وقتيه که تو عاشقي.... کسي هست که هميشه باعث شادي تو ميشه..نگاهت و توجه ات فقط واسه اون شخص بخصوص هست...پس تو عاشقي ************ ******* Although that special someone was not supposed to have called you , اگرچه از اون شخص به خصوص انتظار نميره که واسه رسيدن صحيح و سالمش به مقصد خبر بده و تلفنت هم زنگ نمي زنه ..ولي بي صبرانه در انتظار تلفنش هستي.... اين همون زماني هست که عاشقي
If you are much more excited for one short e-mail from تو عاشقي... ******************* When you find yourself as one who cannot erase all the .تو عاشقي ****************** When you get a couple of free movie tickets, you would
پس تو عاشقي ************ ******* You keep telling yourself, "that special someone is just a friend", but
اين همون زماني هست که عاشق شده اي ************ ******* While you are reading this post, if someone در مدت زماني که اين متن رو ميخوندي ..اگه تصوير شخص بخصوصي هي تو فکرت نقش مي بست و ياد اون ميکردي پس تو عاشق همون آدم شده اي for that special someone who i love him most... and he knows that wellEvery second God remembers you هر ثانيه خداوند به ياد توست Every minute God bless you هر دقيقه خداوند نگهدار توست هر ساعت خداوند پشتيبان توست...زيرا... هر روز من دعا ميکنم و از خدا ميخوام که پشت و پناه تو باشد ************ ******* Good looks catch the eyes زيبايي چشم هارو شکار ميکنه ولي شخصيت خوب قلبها رو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:28 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کني |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:27 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
طفلکی مردها توی سنين مختلف *** شش سال اوّل زندگی :• گريه نكن • شيطونی نكن • دست تو دماغت نكن • تو شلوارت پیپی نكن • مامانت رو اذیت نكن • روی ديوار نقاشی نكن • انگشتت رو تو پريز برق نكن • دمپايی بابا رو پات نكن • به خورشيد نگاه نكن • شبها تو جات جيش نكن • تو كمد مامان فضولی نكن • با اون پسر بیتربيته بازی نكن • اسباببازیها رو تو دهنت نكن • زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نكن • دماغت رو تو لوله جاروبرقی نكن ۲ - دوره ی دبستان:• موقع رفتن به مدرسه دير نكن • پات رو تو جاميزی نكن • ورقهای دفترت رو پاره نكن • مدادت رو تو دهنت نكن • به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نكن • تخته پاككن رو خيس نكن • حياط مدرسه رو كثيف نكن با دخترها شمسی خانوم «دكتربازی» نكن • دست تو كيف بغل دستيت نكن • تختهسياه رو خطخطی نكن • گچ رو پرت نكن • تو راهرو سر و صدا نكن • تو كلاس پچپچ نكن • ATARI بازی نكن ۳ - دوره ی راهنمايی:• ترقه بازی نكن • SEGA بازی نكن • جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نكن • موقع برگشتن از مدرسه دير نكن • تو كوچه فوتبال بازی نكن • دست تو جيب بابات نكن • با مامانت كلكل نكن • تو كلاس صحبت نكن • بعد از ظهر سر و صدا نكن با دختر شمسی خانوم منچ بازی نكن • اتاقت رو شلوغ نكن • روی ميز بابات كتابهات رو ولو نكن • عكس لختی تماشا نكن • با بچّههای بیادب رفت و آمد نكن • جر و بحث نكن ۴ - دوره ی دبيرستان:• با كامپيوتر بازی نكن • تو حموم معطل نكن • تقلب نكن • با دوستات موتورسواری نكن • عصرها دير نكن با دختر شمسی خانوم صحبت نكن • با بابات دعوا نكن • تو كلاس معلمتون رو مسخره نكن • تو خيابون دنبال دخترها نكن • مردمآزاری نكن • نصف شب سر و صدا نكن • فيلم سوپر نگاه نكن • وقتت رو با مجله تلف نكن • چشمچرونی نكن ۵ - دوره ی دانشگاه:• رشتهای رو كه دوست داری انتخاب نكن • ۲۴ ساعته چت نكن • سر كلاس درس غيبت نكن با دختر شمسیخانوم دل و قلوه رد و بدل نكن • خيابونها رو متر نكن • تو سياست دخالت نكن • با دخترهای مردم هر كاری دلت خواست نكن • شب برای شام دير نكن • با مأمور پليس كلكل نكن • چراغ قرمز رو عشقی رد نكن • موبايلت رو Reject نكن • حذف پزشكی نكن • آستين كوتاه تنت نكن • همه رو دودره نكن ۶ - دوره ی سربازی:• موهات رو بلند نكن • روت رو زياد نكن • از اوامر سرپيچی نكن • فرار نكن • با اسلحه شوخی نكن • غيبت نكن • به آينده فكر نكن • درگيری ايجاد نكن • به فرمانده بیاحترامی نكن • غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فكر نكن • با رئيس عقيدتی جر و بحث نكن • اعتراض نكن • با دختر شمسی خانوم نامهنگاری نكن • از تلف شدن وقتت ناله نكن • از آشپزخونه دزدی نكن ۷ - دوره ی شوهر بودن:• با زنت شوخی نكن • زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نكن • به زنت خيانت نكن • با دوستانت الواتی نكن • تو Orkut خودت رو Single معرفی نكن • به زنهای ديگه نگاه نكن • موبايلت رو قايم نكن • از عكسهای قبل از ازدواجت نگهداری نكن • پولت رو خرج دوستات نكن • رفتار دوران مجردی رو تكرار نكن • غير از زندگی مشترك به هيچ چيز فكر نكن • ريسك نكن • بدون اجازهء زنت هيچ كاری نكن ۸ - دوره ی پدر بودن:• بچه رو تنبيه نكن • به بچه بیتوجهی نكن • بچهت رو با بچههای ديگه مقايسه نكن • به بچه توهين نكن • بچه رو از بازی منع نكن • بچهت رو به كتك زدن بچهء دختر شمسی خانوم تشويق نكن • با بچه كلكل نكن • بچه رو محدود نكن • بچه رو از جنس مخالف دور نكن • به مادر بچه بیتوجهی نكن • بچه رو به هيچ چيز مجبور نكن • آزادی بچه رو محدود نكن • به حلالزاده بودن بچه شك نكن • از خواستهای بچه چشمپوشی نكن ۹ - دوره ی پيری:• برای بچههات مزاحمت ايجاد نكن • نوههات رو لوس نكن • با پيرزنهای ديگه معاشرت نكن • به خاطراتت فكر نكن • پولت رو خرج نكن • هوس جوونی نكن • غير از آخرتت به هيچ چيز فكر نكن • با زنت بیوفايی نكن • از رفتن به خانهء سالمندان احساس نارضايتی نكن • لباس شاد تنت نكن • به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجه نكن • تو وصيتنامه، هيچكس رو فراموش نكن • از گذشته ناله نكن • به هر كی رسيدی، نصيحت نكن • به آينده فكر نكن ۱۰ - دوره ی پس از مرگ !• حالا ديگه دورهء نكن تموم شد! حالا هر كاری دلت میخواد بكن... • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...بكن • ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم كاری نكن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:26 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:25 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می دهد و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشد.بعد بطری رو برمی گرداند به زن .زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:24 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقي
يه دل دريايي مي خواد تا همه خطاهاي معشوقت رو توش غرق كني. عاشقي يه دنيا محبت مي خواد كه بايد روز به روز اونو گسترده تر كني. عاشقي يه قلب مي خواد كه تو هر ضربانش يه بار اسم معشوقت رو بشنوي. عاشقي يه چشم مي خواد براي خوندن خط به خط كتاب دل معشوق. عاشقي پايي مي خواد براي دويدن به هر كجايي كه معشوق هست . عاشقي صدايي مي خواد براي خوندن از عشق ، هر چقدر كه بد باشه . عاشقي صداقتي مي خواد براي گفتن جمله مقدس دوستت دارم . عاشقي از خود گذشتگي مي خواد براي به آرامش رسيدن معشوق . عاشقي صبر مي خواد براي تحمل روزهاي سخت دوري از معشوق .
حالا گرفتی که عاشقی چی چی میخواد؟؟؟
شاد باشی و رها. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:20 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد می گوید:
دوخدا وجود دارد.
خدای که استادان دانشگاه درباره او به ما می آموزند , و خدایی که خود به ما می آموزد .
خدایی که مردم همیشه درباره اش صحبت می کنند, و خدایی که خود با ما سخن می گوید .
خدایی که هراسیدن از او را آموخته ایم , و خدایی که از عطوفت با ما سخن می گوید .
دو خدا وجود دارد.
خدایی که در بلنداست , و خدایی که در زندگی روزمرِه ما حضور دارد.
خدایی که از ما می طلبد, و خدایی که قرض های ما را می بخشد .
خدایی که ما را با آتش دوزخ تهدید می کند , و خدایی که بهترین راه را به ما نشان می دهد .
دو خدا وجود دارد.
خدایی که ما را زیر بار گناهان خرد می کند, و خدایی که با عشق خویش ما را آزاد می سازد.
مکتوب اثر پائلو کوئلیو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:19 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بهترين اندرزها آنهايي هستند كه زندگي شده اند، نه سخنراني .
هر راهي هر قدر هم هموار به هر حال تعدادي چاله دارد. كلمات دلنشين فرياد كشيده نمي شوند، نجوا مي شوند. تا چيزي را نپذيريم، نمي توانيم تغييرش دهيم. كارل يونگ فقط به پيروزي فكر نكن به راه رسيدن به آن (هم) فكر كن. نوبل |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:18 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات افرادی وارد زندگی تان می شوند و شما بلافاصله متوجه می شوید که آن ها به دلیلی آن جا بوده اند. برای این که به نوعی منظوری را برسانند ، درسی را به ما بدهند یا کمک کنند تا بفهمید و بدانید که هستید و چه کسی میخواهید بشوید. شما هرگز نمیدانید این افراد چه کسانی می توانند باشند ، اما همین که چشمتان به آن ها می افتد ، همان لحظه متوجه می شوید که آن ها در زندگی تان به صورتی اساسی تأثیر خواهند گذارد. گاهی اوقات وقایعی برایتان اتفاق می افتد که در آن لحظه به نظرتان وحشتناک ، دردناک و غیر منصفانه می رسد اما با تامل و تفکر تشخیص می دهید که بدون غلبه کردن بر آن موانع شما هرگز نمیتوانستید به نیروی بالقوه ، قدرت ، اراده و یا شجاعت خود پی ببرید. هر چیزی به دلیلی اتفاق می افتد. هیچ اتفاقی شانسی یا تصادفی نیست. بیماری ، عشق ، لحظاتی که حقیقت فراموش می شود ، حماقت های محض و ... همه برای آزمایش محدوده روح ما اتفاق می افتند. بدون این امتحان های کوچک ، زندگی شبیه جاده هموار یکنواخت ، مستقیم و صافی می شد که علی رغم امن و راحت بودن ، کسل کننده و کاملا بی معنی می بود. افرادی که شما ملاقات می کنید بر زندگی تان اثر میگذارند. موفقیت ها و شکست هایی که تجربه می کنید میتوانند شخصیت شما را بسازند. از تجربیاتبد میتوان درس هایی آموخت. در حقیقت این مهم ترین تجارب هستند. اگر کسی به شما صدمه بزند ، به شما خیانت کند یا قلبتان را بشکند ، آن ها را ببخشید چرا که به شما کمک کرده اند که درباره اعتماد بیاموزید و در مورد اینکه دریچه قلبتان را به روی چگونه افرادی میگشایید ، محتاط عمل نمایید. اگر کسی شما را دوست داشته باشد ، آن ها را بدون قید و شرط دوست داشته باشید نه تنها برای آنکه شما را دوست دارند ، بلکه به خاطر آن که به شما یاد میدهند دوست داشته باشید و چشم ها و قلبتان را به روی چیز های کوچک بگشایید. هر روزتان را به حساب آورید. قدر هر چیزی را بدانید چرا که ممکن است دیگر هرگز نتوانید دوباره آن را تجربه کنید. با مردمی که هرگز قبلا با آن ها صحبت نکرده اید سخن بگویید و در عمل شنونده باشید. رها و ازاد باشید. انتظارات تان را بالا ببرید. سرتان را بالا نگه دارید چرا که این حق و شایستگی را دارید . به خود بگویید که شخص بزرگی هستید و به خود ایمان داشته باشید ، چرا که اگر به خود ایمان نداشته باشید ، هیچ کس دیگری هم به شما اعتقادی نخواهد داشت. زندگیتان را خودتان بسازید. عالی باشيد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:17 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پیرمرد : معلومه که نه ! جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ ! پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ ! پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی ! جوون : کاملا" امکانش هست ! پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی ! جوون : کاملا" امکان داره ! پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ ! جوون : ممکنه ! پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی ! جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید ! جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی ! جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین ! جوون در حال لبخند : اوه بله ! پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:15 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!
نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:14 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
چند نفر از مردم مرسدس می خریدند، اگر کسی نبود که انها رو در حال رانندگی ببیند؟ .................................... تو می اموزی که هیچ چیز بدون کار سخت به دست نمی اید.همانطور که پدر بزرگ هارپر عادت داشت بگوید: ((برای لذت بردن از شربت سیب اول باید سیب رو پوست بگیری.)) ............ شانس شاید بتواند ثروت را به ارمغان بیاورد،اما هرگز نمی تواندخرد به ارمغان بیاورد. ........... نه هیچ شکستی اخر کار است و نه هیچ موفقیتی ............... دعا کردن برای بدست اوردن انچه می خواهی رضایت بخش است،اما هرگز چیز جدیدی به تو نمی اموزد. ................ برای دیگران کاری انجام بده بدون توقع بازگشت!همه ما باید درختانی بکاریم و بدانیم که در سایه ان نخواهیم نشست. ................... انسان بزرگ، بزرگی خویش را در نحوه برخوردش با شخص کوچک نشان می دهد. ...... شانس شبیه افتاب پرست است.به ان وقت بدهید حتما تغییر می کند. .............. ثروت حقیقی یعنی انچه که هستی ،نه انچه که داری. ............... ما بندرت از اوقات فراغتی که برای بدست اوردنش زحمت کشیده ایم لذت می بریم. ............... اگر در اخر روز مثل سگ احساس خستی کردب.احتمالا تمام روز مثل سگ غرغر کرده ای |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:13 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
اخه من چقدر بگم؟من دیوونم شما عاقل.اخه یه دیوونه مثل خودم پیدا نمیشه که حرفه منو بفهمه؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:12 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتند..:شكست يعني تو يك انسان در هم شكسته اي!**** گفت: نه! يعني من هنوز موفق نشده ام.**** گفتند:شكست يعني تو هيچ كاري نكرده اي.**** گفت: نه! شكست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام..**** گفتند:شكست يعني تو يك ادم احمق بوده اي.**** گفت: نه ! شكست يعني من به اندازه ي كافي جرأت و جسارت داشته ام.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر به آن نميرسي **** گفت:نه!شكست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حركت كنم.**** گفتند:شكست يعني تو حقير و نادان هستي.**** گفت:شكست يعني هنوز من كامل نيستم.**** گفتند:شكست يعني تو زندگيت را تلف كرده اي.**** گفت:نه! شكست يعني من بهانه اي براي شروع دارم.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!**** گفت:نه!شكست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم..**** بيشتر تلاش كنم..... بيشتر.....!!!**** |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:11 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
محال شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات و بدبختي ها به زندگي لبخند بزند. كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم .... کفشاي پاره ميخريم ... اسباب کهنه ميخريم ... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟ هر وقت احساس كردي در اوج قدرتي به حباب فكر كن ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم زندگي فقط فرصتي است براي تعالي، براي بودن، براي شكوفا شدن. به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد بر بالین همسر رو به موتش ایستاده...
مرد: عزیزم ...! وصیتی نداری عزیزم؟
زن: عزیزم هنوز که چیزی معلوم نیست! شاید بهتر شدم.
مرد: نه عزیزم! همه چی معلومه، دکترا جوابت کردن عزیزم!
زن: عزیزم فکر نمی کنی اگه این حرفو بهم نمی گفتی، بهتر بود؟
مرد: نه عزیزم. می خوام موقع مردنت پیشت باشم عزیزم!
زن: مگه می خوای جایی بری عزیزم؟
مرد: آره عزیزم! یه سفر کاری برام پیش اومده عزیزم.
زن: پس دوست دارم به آخرین وصیتم عمل کنی.
مرد: عزیزم زود بگو، من باید برم عزیزم!
زن: می خوام اگه ازدواج کردی، این حلقه ی منو دست همسرت بکنی.
مرد: عزیزم این انگشتر برا اون خیلی گشاده. عزیزم!!!
زن: عزیزم! همیشه دوست داشتم بعد از تو بمیرم عزیزم.
مرد: عزیزم! آرزوتو به گور می بری عزیزم!
زن: نه عزیزم! یادته امروز صبح آب میوه ی منو خوردی؟عزیزم!
مرد: آره عزیزم، خیلی خوشمزه بود. عزیزم!
زن: عزیزم چون می دونستم تو می خوریش عزیزم، یه خورده
سم توش ریختم عزیزم.
مرد: نه!!!
زن: آره عزیزم !
مرد: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
زن: آره عزیزم! تا یه ساعت دیگه...،عزیزم...،
روده هات می ریزن تو دهنت... ، عزیزم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:9 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کردهاست و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد. 1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟ 2- کلاههای پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟ 3- روسها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟ 4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟ 5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟ جوابها: 1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453) حالا می توانید به خودتان بخندید! /////////////////////////////////////////////////// دانشجو و فیلم دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام انتخاب درس افتاده : زخم كهنه برای امروز کافی است .........تا بعد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:9 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کردهاست و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد. 1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟ 2- کلاههای پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟ 3- روسها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟ 4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟ 5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟ جوابها: 1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453) حالا می توانید به خودتان بخندید! /////////////////////////////////////////////////// دانشجو و فیلم دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام انتخاب درس افتاده : زخم كهنه برای امروز کافی است .........تا بعد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
من که از نفس کشیدن توی این دنیا خیری ندیدم ، اومدم غرق بشم ، غرق ...
اومدم قبل ازاینکه تو بپرسی چرا ، من چراهامو از تو بپرسم .
اما حالا به چراها کاری ندارم . می خوام از خودمون بگم . دلم خیلی برات تنگ شده بود ...
خیلی وقت بود می خواستم باهات حرف بزنم اما نمی شد . حالا هم یه کلمه از اون همه حرفی
که می خواستم بزنم ، نزدم . همه ی حرفهام موند ...
نمیدانم قاطی حرفهایی که زدم ، بهت گفتم " دوستت دارم " یا نه ؟
گفتم " تو تمام و تنها امیدمی " یا نه ؟
گفتم " بی تو چقدر تنها میشم " یا نه ؟
اگه نگفتم حالا می گم :
خدای من ...
من نمی دونم تو چقدر بزرگی ، اما من از پستی و حقارت بیش از اندازه ی خودم خبر دارم .
من نمی دونم تو چقد ربخشنده و بی نیازی اما اون همه حرص و طمعی که در وجودم هست
می شناسم .
نمی دونم تو چقد رغفور و آمرزنده ای اما می دونم اگه گناهامو برای کسی غیر از تو اعتراف کنم
بعد از مرگم حتی برام گور نمی کنه .
و چقدر خوب که چیزی نمی دونم ، اینطوری هر چقدر که دلم بخواد می تونم روی بزرگیت
حساب باز کنم .
می دونی ... امشب خیلی دلم می خواد شونه هات زیر هق هق من بشینه ، من قلبمو باز کنم و تو
از آرامش ، پرش کنی .
دلم می خواد تمام بزرگیت پشتم علم بشه تا من به جای تلو تلو خوردن ، به تو تکیه بدم .
امشب دلم می خواد تمام ترسمو پشت قدرت تو مخفی کنم .
تمام دلواپسیهامو یه جایی بذارم تا تو از همون جا برش داری .
دلم می خواد یه هاله از نور بهم قرض می دادی تا من دور تاریکی روحم می پیچیدم .
دلم می خواد صدام کنی ... دلم میخواد ....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:5 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ایکاش می تونستم بهت بگم بعضی وقت ها چقدر آدم های کوچیکی می شیم
نمی دونم کی شاید بعد از اینکه فکر کردیم انقدر قدرت دارم که یه دنیا رو عوض کنیم. یا شاید بعد از اینکه فکر کردیم خودمون رو خیلی خوب می شناسیم. بعد خیلی یه دفعه ای....
بعضی وقت ها دوست دارم برگردم بهت بگم من هنوز می خوام من و تو با هم باشیم اما به نظرت خودم چقدر باورش دارم؟ وقتی خودم رو زیر تمام این فکر هایی که حتی وجود ندارن گم کردم٬ وقتی حتی الان خودم هم خودم رو نمی شناسم و تمام شناختم از خودم زیر رو رو شده٬ وقتی به چیزی توی خودم مطمئین نیستم می خوام با تو چیکار کنم؟
آره ما وقتی قاطی می کنیم نمی تونیم به هم کمک کنیم یا توانش رو نداریم یا می خواییم تنها باشیم جفتش در مورد من یکی که صدق می کنه هم نمی تونم کمکت کنم هم خودم می خوام تنها باشم. ولی نه همیشه همیشه تنها بودن سخته فقط نمی دونم چقدر طول می کشه تا خسته بشم از خودم و حرف بزنم. حرف هام تکراریه مثل فکرم٬ مدام دور می زنم بدون اینکه بتونم این دابره رو بشکنم تبدیلش کنم به یه خط صاف که فقط بره بدون اینکه دور بزنه. هیچ وقت ازت نپرسیدم "تو از حرف های تکراری خسته نمی شی؟"!
احساس خلا می کنم خیلی زیاد اونقدر که تا حالا انقدر نبوده. شاید تا حالا در حد هر آدم معمولی بوده. ولی الان خیلی زیاده خیلی.
بعضی وقت ها دوست دارم بودی و قتی دلم می گرفت سرم رو می ذاشتم روی شونه هات و گریه می کردم اما نمی دونم حتی اگه بودی تحمل می کردی یا نه؟ خسته نمی شدی از بس وقتی یکی دلش می گیره سرش رو بذاره روی شونه هات و گریه کنه؟
دنبال دلیلی برای وجود داشتنم می گردم اما هنوز پیداش نکردم٬ فکر می کردم می دونم اما اشتباه می کردم اگه می دونستم دیگه انقدر دور خودم نمی چرخیدم انقدر از تکرارم فرار نمی کردم انقدر در به در دنبال خیلی چیزها نمی گشتم انقدر احساس خلا نمی کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:3 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمامو می بندم.دهنمو هم همینطور.با تمام وجود نفس عمیقی می کشم.باز همون بوی اشنا.این روزا هرکی رو می بینی ،میگه: عید دیگه برام تکراری شده و خیلی یکنواخت شده.اما به نظر من موضوع چیز دیگه ایه.میشه اسمشو گذاشت قاطی شدن ادما با تلخی های زندگی.اما هنوز هم برای من پر از خاطرست.شیرینیاشو همه یکطرف گذاشتمو تلخیاشم از جلوی چشمام قایم کردم.البته بنظرم هر چقدر هم تلخیاش زیاد باشه باز هم می ارزه.حاظرم تموم اون سختیها رو دوباره تحمل کنم واون شیرینیهارو یکباره دیگه تجربه کنم. عید هر سال برام خاطره هایی رو زنده میکنه؛ انگار که دوباره دارن اتفاق میفته.مثل این میمونه که هر سال با فرا رسیدن عید با ماشین زمان به عقب بر میگردم و پس از سیزدهم دوباره بر می گردم. روزهایی که از بس داخلشون غرق میشم گذرشون رو متوجه نمیشم و باید باز هم منتظر عید دیگری باشم. باز هم انتظار....... عید سال 79 رو هیچوقت از یاد نمیبرم .از اون عد به بعد مساوی بود با وارد شدنم به مرحله تازه ای از زندگی.سرعت کسب تجربه و دانسته هام به سرعت افزایش یافت.لحظه های تلخی هم داشت که کرستم اما لحظه های شیرینش ارزششو داشت. دوست داشتم این مطلبو بزارم برای عید اما دیدم واقعا به این خالی شدن احتیاج دارم.فکر میکنم وبلاگ هم برای همین باشه.یه جایی که بتونی حرف دلتو فریاد بزنی ولی اطرافیانت نشنون. نقطه سر خط.......... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:0 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه لذت می بخشد الزاما نیک نیست و نیز آنچه ناخوشایند است یا دردناک، همیشه بد نیست. نه این را بطلب و نه از آن دیگری روی گردان. از هر آنچه خداوند پیش می آورد خرسند باش. هر آنچه برای ما بخواهد، بیماری یا سختی، فقر یا درد، بدنامی یا فلاکت همه برای ما بهترین است. ********** خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضي ها اونقدر خوشبين هستند که فکر مي کنند اين چيزايي که مي نويسم در مورد اوناست بابا شما حتي ارزش فکر کردن هم نداريد چه برسه که .....
ترجيح ميدی يه نمکی فهيم باشی يا يه ميلياردر نفهم!؟
چندتامون خودمونيم...نه چيزی که مردم فکر ميکنن!؟
برای بعضيا من يه کلوپ فيلمم که البته دوبله همزمانم ميکنه... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:54 توسط مهرداد
|
|
||