» نویسنده ای آنقدر خودش را سانسور کرد تا دیگر اثری از او باقی نماند
» مغز زبان باز ، کنترلی بر زبان او ندارد
» فرق گدا با فقیر در این است که فقیر هنوز گدا نشده است
» چشمها همه چیز را می بینند ، جز خودشان را .
» چشم دل چشمها را شرمنده می کند.
» در فکری افتادم که هیچ فکری نتوانست بیرونم بیاورد
» " ملک الموت " اولین آشنا در فصل دوم زندگی است .
» نمی دانم چرا بعضی افراد با داشتن دو تا چشم همه چیز را یکی میبینند
» زنبور عسل با دیدن این همه عسل تقلبی انگشت به دهان مانده است
» برای اینکه سریعتر فکر کنم به مغزم روغن می زنم
» از همه چیز سیر شدم به جز صبحانه ، ناهار و شام
» وقتی می خواهم حرف پنهانی بزنم گوشهایم را می گیرم
» برای اینکه حرفهای بزرگی بزنم دهانم را زیر میکروسکوپ می گذارم
» هر لقمه ای که قورت می دهم معده ام فریاد می زند : « خوش آمدی »
» آدم دو رو همیشه یک رویش را قایم می کند
» جنس بد ، جنس خوب شدنی نیست !
» توقف طولانی در سالنهای غذاخوری بین راهی فرصت را از مسافر جاده کمال می گیرد
» تعادل هم آبروی افراط را حفظ می کند هم تفریط را
» مشغله تنبل بیکار بیشتر از آن است که بخواهد به کارکردن بیندیشد
» تو فکری افتادم که هیچ فکری نتوانست بیرونم بیاره
» بعضی چنان کم فروشی می کنند که براحتی می توان محصولشان را دانه به دانه شمرد
» از روزی که گوشت ماهی خورده ام ، موج روی دلم سنگینی می کند
» گاهی وقتها برای خواندن یک مجله دو تا عینک می زنم
» ماهی چشمم در اشکهایم شنا می کند!
» چای تلخم را با طنز های عبید زاکانی شیرین می کنم
» خروس برای گفتن قوقولی ... قوقو از صاحبخانه اجازه نمی گیرد
» ماه به کرم شبتاب حسودی می کند
» جای پاش از قدش بزرگتر است!
» کمتر معده ای تحمل هضم غصه را دارد
» اندیشه مثبت ، فرزند خلف ذهن آدمی است
» وقتی حس نوشتنم گل می کند، قلمم روی کاغذ گل می کند!
» آینده ام آن قدر روشن است که تاریکی هایش را می بینم
» گرانی آن قدر بیداد می کند که صدای پای ارزان فروش را نمی شنوم
» دلگیرترین پائیز پائیزی است که در آن برگهای درختان زرد نشده بریزد
» آن قدر تپش قلبم زیاد است که مرکز لرزه نگاری را به اشتباه انداخته ام !
این گفتگو میان اسپانیایی ها و آمریکایی ها در 16 اکتبر 1997 ضبط شده است
.آیا میدانستید که حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است
آیا میدانستید که عریض ترین آبشار جهان خن در لائوس است عرضی تقریباً یازده کیلو متر و ارتفاعی بین پانزده تا بیست و یک متر دارد ؟
آیا میدانستید 105 سال پیش گروه های خونی انسان کشف، قبل از آن صد ها هزار نفر بخاطر تزریق خون از گروپهای متفاوت جان خود را از دست دادند ؟
آیا میدانستید بدن انسان قادر است در ظرف یک ساعت دو لیتر عرق تولد کند ؟
آیا میدانستید با چشم غیر مجهز به دوربین و یا تلسکوب شش هزار ستاره را در آسمان مشاهده کرد ؟
آیا میدانستید که کشور تایوان از نظر موقیعت جغرافیائی در خطرناکترین نقطعه جهان قرار دارد .منظور از نظر حوادث طبعی می باشد ـ
آیا میدانستید در جهان فقط هفت هزار ببر وجود دارد ؟
آیا میدانستید نیکوتین سگرت به سرعت جذب خون می شود و در مدت سی ثانیه به مغز میرسد و بالای ساولهای عصبی اثر میگذارد ؟
آیا میدانستید در هر ثانیه خورشید 540 ملیون تن هیدروژن را به 495 ملیون تن هلیوم تبدیل میکند و در این فرایند 45 ملیون تن ماده به انرژی تبدیل میشود ؟
آیا میدانستید تشکیل و تولد سیاره ای مشابه زمین حداقل به سه ملیون سال نیاز دارد ؟
آیا میدانستید برای فرار از جاذبه زمین به سرعت یازده کلیومتر در ثانیه نیاز است ؟
آیا میدانستید در یک ثانیه بیش از 5000 بلیون بلیون الکترون به صفحه تلویزیون برخورد میکند و تصاویری که شما مشاعده میکند بوجود می آورد ؟
آیا میدانستید که گرمترین نقطعه زمین دالول اتیوپی است ؟ در این منطقه در یک روز عادی گرمی هوا در سایه به 94 درجه فارنهایت میرسد ؟
آیا میدانستید فشار در مرکز خورشید تقریباٌ 700 ملیون تن بر شش و نیم سانتی متر مربع است ؟
آیا میدانستید که ظروف پلاستیکی پنجاه هزار سال در برار تجزیه و فرسودگی مقاوم اند ؟
آیا میدانستید که قد انسان تا 20 الی 25 سالگی و گاهی هم تا سن 40 سالگی بلند میشود و از 40 سالگی به بعد قد انسان هر دو سال حدود شش ملی متر کوتاه می شود ؟
آیا میدانستید ده کشور پهناور جهان شامل روسیه،کانادا، چین، امریکا، برازیل، هند آرژانتین، قزاقستان و سودان می باشند؟
آیا میدانستید که زخمهای سوسمار چرک نمی کند زیرا خون آنها دارای ماده است که از چرک کردن زخمها جلوگیری میکند ؟
آیا میدانستید که در بدن هر ثانیه تقریباً سه ملیون گلبول خون میمیرد ولی خوشبختانه در همان ثانیه سه ملیون گلبول سرخ در بدن ساخته می شود ؟
آیا میدانستید که آب گرم زودتر از آب سرد یخ میزند ؟
آیا میدانستید که چک قبل از پول وجود داشت ؟
آیا میدانستید که از یک درخت معمولی می توان پنجصد تا یکهزار کیلو کاغذ تولید کرد ؟
آیا میدانستید که آهن فلزی است که بیشتر از دیگر فلزات در جهان مصرف دارد ؟
آیا میدانستید که رازی غیر از کاشف الکول گورد را هم کشف کرد ؟
آیا میدانستید که مگس و پشه بالای برگهای گل آفتاب پرست نمی نشیند بلکه با سوختاندن برگهای اش نه تنها حشرات بلکه موش و بقه هم فرار میکنند؟
آیا میدانستید که مغز بیشتر انرژی را در بدن مصرف میکنند به همین دلیل هم از سایر نقاط بدن گرمتر است ؟
آیا میدانستید که از جمله 195 کشور جهان ، در 117 کشور مجازات اعدام اجرا نمی شود ؟
آیا میدانستید که انجیر خشک کرده شش برار انجیر تازه مقوی تر است ؟
آیا میدانستید که سالانه 86 ملیون نفر به جمعیت جهان اضافه می شود ؟
آیا میدانستید که در جهان بیش از سه هزار نوع نعناع یافت می شود ؟
آیا میدانستید اطفالی که از مادر سیگاری تولد میشوند 250 گرم کمتر از دیگران وزن دارند و قد شان هم کوتاه تر است ؟
آیا میدانستید که با پیشرفت جهان هنوز برای دانشمندان و محققان ساختن عسل کشف نشده است ؟
آیا میدانستید که 90%مردم در نیمکره شمالی زندگی میکنند؟
آیا میدانستید که درخت خرما نر هرگز بار نمی آورد ؟
آیا میدانستید که پروتین تخم مرغ بیشتر از شیر و گوشت است ؟
آیا میدانستید که اولین عکس دنیا توسط ژوزف نسیفورنی نیپس افسر متقاعد فرانسوی در سال 1827 از املاک شخصی خویش به ثبت رسانید ؟
آیا میدانستید که سرکه قدیمیترین تیزابی است که توسط مصریان در حدود سه هزار سال قبل کشف و شناخته شد ؟
آیا میدانستید که اشعه اکس از بلور الماس رد نمی شود و منعکس میگردد از این طریق میتوان به شناختن الماس واقعی پی برد ؟
آیا میدانستید که آب یکی از چند ماده ء است که در حالت مایع متراکم تر از حالت جامد است به همین دلیل یخ بالای آب شناور است ؟
آیا میدانستید که محققان نوع بکتریا کوچکی را کشف کردن در گرده بعضی اشخاص موجود است و باعث تولد سنگ گرده می شود ؟
آيا ميدانستي که هر چشم مگس داراي 10 هزار عدسي ميباشد
آیا میدانستید که نزدیکترین ستاره به ما یکسال نوری فاصله دارد ـ
آیا میدانستید که انسان برای اولین بار در سال 1783 م بود که پرواز را تجربه کرد و توانست هشت کیلو متر با بالن پرواز کند ـ
آیا میدانستید که یکصدو پنجاه ملیون سال پیش امریکایی جنوبی از افریقایی جنوبی از نظر جغرافیایی جدا شده است ـ
آیا میدانستید که در سال 2035 م جمیعت هند از جمیعت چین بیشتر خواهد شد و در سال 2050 م جمیعت هند به بیش از یک ملیارد ششصد ملیون نفر خواهد رسید
آیا میدانستید که جمیعت جهان تا پنجاه سال آینده از مرز نه میلیارد نفر خواهد گذشت ـ
آیا میدانستید که که گرمترین سیاره منظومه شمسی زهره می باشد این سیاره درجه حرارت تقریباً ثابتی دارد که برابر با 462 سانتی گراد می باشد ـ
آیا میدانستید که عمر خورشید پنج ملیون سال می باشد ـ
آیا میدانستید که عمر کهکشان راه شیری ده ملیارد سال می باشد ـ
آیا میدانستید که نقره صد ها بار بیش از سایر مواد ضد عفونی قوی تر است و ششصدو پنجاه نوع مکروب را از بین می برد ـ
آیا میدانستید که فیل بالغ روزانه 220 کیلو گرام غذا و 200 لیتر آب مصرف میکند ـ
آیا میدانستید که مساحت کره زمین 515 ملیون کیلو متر است ـ
آیا میدانستید که کهکشان راه شیری اضافه تر از صد ملیون ستاره دارد ـ
آیا میدانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است ـ
آیا میدانستید که تنها غذائی که خراب نمی شود عسل است ـ
آیا میدانستید که پلکک زدن زنان دو برار پللک زدن مردان است ـ
آیا میدانستید که قدیمترین بنا در شمال توکیو است پنجصد هزار سال قدمت دارد ـ
آیا میدانستید که حلزون می تواند تا سه سال بخوابد ـ
آیا میدانستید که روزانه 14000 نفر به بیماری ایدز مبتلا می شوند ـ
آیا میدانستید که زمانیکه عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونم ثانیه ایستاد میشود ـ
آیا میدانستید که خوک به لحاظ فیزیک بدن قادر به دیدن اسمان نیستند ـ
آیا میدانستید که مقاوم تریم ماهیچه در بدن زبان است ـ
آیا میدانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ده روز یکبار عوض میشود ـ
آیا میدانستید که در هر قطره آب 3300 ملیون اتم وجود دارد ـ
آیا میدانستید که تجربه نشان داده ست که مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را میگـــذارد ـ
آیا میدانستید که مورچه کارگر تا پنج سال و مورچه ملکه تا بیست و پنج سال عمر میکند ـ
آیا میدانستید که زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا ـ
آیا میدانستید که مورچه نسبت به بدن اش بزرگترین مغز را دارد ـ
آیا میدانستید که موش های صحرایی چنان تکثیر پیدا میکند که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک ملیون فرزند داشته باشند ـ
آیا میدانستید که جنین انسان بعد از هفده هفته می تواند خواب هم ببیند ـ
آیا میدانستید که گربه و سگ پنج نوع گروپ خون دارند در حالیکه انسان چهار نوع گروپ خون داد ـ
آیا میدانستید که روباه همه چیز را خاکستری رنگ می بیند ـ
آیا میدانستید که 1300 کره زمین در سیاره مشتری جای میگیرد ـ
آیا میدانستید که که اولین پسته در جهان در سال 1840 م در انگلستان به چاپ رسید ـ
آیا میدانستید که سریعترین پرنده شاهین است و میتواند تا سرعت 200 کیلو متر در ساعت پرواز کند ت
آیا میدانستید که در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال میشود در آن باران نباریده ـ
آیا میدانید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی استند که بدون برگشتن به عقب پشت سر خود را ببینند ـ
آیا میدانستید که میزان انرژی که خورشید در یک ثانیه تولید میکند برای تولید برق مورد نیاز تمام کشور های جهان برای مدت یک ملیون سال کافی است ـ
آیا میدانستید که دریای در کمبوج است که شش ماه از شمال به جنوب و شش ماه دیگر از جنوب به شما آب در آن جریان دارد ـ
آیا میدانستید که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ـ
آیا میدانستید که شبکه چشم انسان 135 ملیون سلول احساس دارد که مسسوولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارند ـ
آیا میدانستید که بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ـ
آیا میدانستید که تنها موجود ایکه میتواند به پشت بخوابد انسان است ـ
آیا میدانستید که چشم سالم انسان میتواند ده ملیون رنگ مختلف را ببیند و از هم دیگر جدا نماید ـ
آیا میدانستید که همه نوزادان میگو نر متولد میشوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل میشوند ـ
آیا میدانستید که تعداد افرادی که در اثر گزندگی زنبور میمیرند بیش از افرادی استند که در اثر مار گزدگی میمیرند ـ
خدایا ..
چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ...
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
نه شاد بودن واسه داشته ها ...
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت.......
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت
هر روز ؛ یه لبخند به آینه هدیه بده....میبینی؟ در جواب ؛ لبخند تحویل میگیری... حالا همین رو روی دوستانت امتحان کن ...نتیجه یکیه...
تست هوش
زنی در مراسم ختم مادر خود، مردی را دید که قبلاً او را نمی شناخت. با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است و با خود گفت او همان مرد رؤیایی من است و در همان جا عاشق او شد! اما از او تقاضای شماره نکرد و دیگر آن مرد را ندید ... چند روز بعد آن زن خواهر خود را کشت!
به نظر شما انگیزه?ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟
چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب?های خود را یادداشت کنید. بعد برای یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه نمایید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و اما پاسخ:
آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید!!
------------------
چند تا سوال بی ربط اما بی جواب؟
چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟
چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟ حرف آخر
اکنون زندگی کمی تیره وتار می نماید
اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد
فراموش نکن
تا باران نباشد، رنگین کمان نیست
تا تلخی نباشد، شیرینی نیست
و گاه همین دشواری هاست
که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد
خواهی دید
آری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز می کند
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه
مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
...
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود
...
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
...
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
...
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !
...
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد
...
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم
...
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم
گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود بازآمدم از کنارم رفته بود...
-----
گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
-----
گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم
-----
در پلکهای چشمانت لانه کردم ، پلک نزن خانه خرابم می کنی !!
-----
گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...
فراموش نکن برا ی تحقق آرزوهات تا ابد به تو وقت ندادند تو فقط یک بار زندگی می کنی .....فقط یک بار و زندگی به سرعت باد میگذره یادت باشه که تو زندگی نمی کنی که اون رو به پایان برسونی . به رویاهات سخت بچسب ممکنه موقتا کوتاه بیایی اما هرگز تسلیم نشو چون وقتی به آن سوی حیات بری ازت نمی پرسند چه برنامه هایی در سر داشتی می پرسندچه کرده ای؟
یادت باشه تو اینجا نیامدی که رنج بکشی
وقتی که نتوانی مالک اشکهات باشی خودت رو گم می کنی مردم خود پرستند اونها در دنیای خودشون پیچیده اند به رنج تو توجهی نمی کنند وپیروزی ات رو جشن نمی گیرند پس تو به خودت نگیر
غم و غصه زمان نمی شناسه پیری و جوونی نمی شناسه و می تونه همه ی زندگی تو رو ببلعه ما همه انسانیم نا امید میشیم دلتنگ میشیم شکست می خوریم ولی نحوه ی برخوردمون با این احساساته که زندگی هر کدوم از ما رو شکل میده
یادت باشه تو در پناه خدایی و خدا هیچ وقت دیر نمی کنه.... خدایا.... گرچه دلتنگم. امااراده ای استوار دارم برای رسیدن به تو
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد
...................
از ميان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ايمان دارند
................
همیشه عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ....
..................
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است ،بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار
....................
سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها هیچوقت نمیتوانند مثل رودخانه جاری باشند
............ ...
به هم می رسیم 3 نفر میشیم . من و تو و شادی . از هم دور میشیم 4 نفر میشیم . من ، تنهایی ، غم ، خاطره . ************ ********* *******
بهترین مترجم کیست که سکوت را ترجمه کند؟ ************ ********* *******
منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صریح باش اما گستاخ نباش.بگو اره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا. ************ ********* *******
اگر منو تو دو برگ بوديم... هنگام خزان ... زودتر از تو ميشكستم و مي افتادم... تا زماني كه تو مي ا فتي... در آ غوشت گيرم ************ ********* *******
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدامي کنی. ************ ********* *******
وفای بی وفایان کرده پیرم ، برم یار وفاداری بگیرم ، اگر یار وفاداری نگیرم ، سر قبر وفاداران بمیرم. ************ ********* *******
جاده عشق تا اطلاع ثانوي ليز و لغزنده مي باشد از عاشقاني كه قصد سفر در اين جاده را دارند خود را به زنجير محبت و صميميت مجهز كنند. ************ ********* *******
تو+عشق=زندگی
زندگی+تو=ارامش
من-تو=دیوونگی
عشق+دیوونگی=تو
زندگی-تو=مرگ ************ ********* *******
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. - روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست... ************ ********* *******
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود. ************ ********* *******
پلکهای مرطوب مرا باور کن، این باران نیست که می بارد، صدای خسته ی من است
که از چشمانم بیرون می ریزد ************ ********* *******
اغلب افراد خوشحالی را در چیزی بیرون از خود جستجو می کنند اینان کاملا در اشتباهند. خوشحالی چیزی است که در خودت وجود دارد و از طرز فکرت ناشی می شود. ************ ********* *******
وقتی مبتلا به درد جسمانی می شوی، یا می توانی برای رنج کشیدن آماده شوی، یا برای بهبود یافتن. ************ ********* *******
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي
در شانزدهم فوریه سال 2007 کوفی عنان که تازه مقام دبیر کلی سازمان ملل را به جانشین خود تحویل داده است در مزرعه ای در ایالت تگزاس آمریکا ضیافتی برپا کرد تا کمک های نقدی را از افراد ثروتمند جهان برای کودکان تهیدست آفریقا جمع آوری کند.
افرادی دعوت شده به این ضیافت شخصیت های نامدار و بلند پایه ی جهانی بودند. در آستانه شروع ضیافت پیرزنی به همراه دختر بچه ای که قلکی در دستش بود به در ورودی این مزرعه آمد.
نگهبان دم در با مهربانی مانع ورود این دو نفر شد و گفت: سلام، خانم های محترم، از این که تشریف آورده اید متشکرم. اجازه بدهید دعوت نامه تان را ببینم؟
پیرزن جواب داد: "دعوت نامه؟ ببخشید، ولی ما دعوت نامه ای دریافت نکردیم. نوه ام می خواست به اینجا بیاید و من هم آوردمش"
نگهبان گفت: "ببخشید خانم، این ضیافت، مهمانی بسیار مهمی است و بدون دعوت نامه نمی توانید داخل شوید."
پیرزن از او پرسید: "مگر این ضیافت برای امور خیره نیست؟ لوسی کوچولوی من از برنامه تلویزیون خبر را شنید. ما راه خیلی درازی را آمدیم تا به اینجا رسیدیم. بچه من فقط می خواست به همسن و سال های آفریقایی خود کمک کند. همه پول های تو جیبی اش را آورده است. باشه، من وارد نمی شم، لطفا بچه ام را ببرید داخل"
نگهبان با عذرخواهی گفت: خانم، مهربانی شما را قبول می کنم، اما ضیافت امشب فقط برای شخصیت های مهمی است که پول های کلان برای بچه های آفریقایی اعطا می کنند. ببخشید، نمی توانم..."
لوسی که تا این لحظه ساکت مانده بود، گفت: "آقا به نظر من اصل بشر دوستی پول نیست؛ قلبه، نه؟ می دانم کسانی که دعوت شده اند حتما خیلی ثروتمند هستند. من پول زیادی ندارم، اما این همه پول من است. عیب نداره، اگر نمی شود داخل بیایم، لطفا این قلک را به آقای عنان بدهید."
صحبت و لبخند دختر، نگهبان را تکان داد. در حالی که نمی دانست چه بگوید، صدای مردی که تازه در دم در به آنها پیوسته بود گفت: " دختر عزیزم چقدر خوب گفتی، "بشر دوستی به پول نیست؛ قلبه" بیا باهم بریم. یک آدم خونگرم باید در این ضیافت حضور داشته باشد". مرد دعوت نامه خود را به نگهبان نشان داد و گفت: می شه لوسی را ببرم داخل؟
نگهبان همین که دعوت نامه را دید، گفت: حتما آقای وارن بوفت!
آن شب، مهم ترین کسی که در ضیافت کوفی عنان شرکت کرده بود، وارن بوفت که لوسی را به ضیافت آورد و سه میلیون دلار اعانه داد، نبود، بیل گیتس هم که هشت میلیون دلار کمک کرد، نبود. مهم ترین مهمان این ضیافت لوسی کوچولو بود که تمام سی دلار و بیست پنج سنت خود را برای کودکان آفریقایی اهدا کرد و بیشترین تشویق مردم را باعث شد. به خاطر لوسی و حرفش، عنوان این ضیافت هم به "بشردوستی به پول نیست، به قلبه" تبدیل شده است.
از بهشت که بيرون آمد دارايی اش فقط يک سيب بود.
سيبی که به وسوسه آن را چيده بود.
و مکافات اين وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند : « تو بی بهشت می ميری ، زمين جای تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. »
و انسان گفت : « اما من به خود ظلم کرده ام . زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين می خواهد ، پس زمين از بهشت بهتر است. »
خدا گفت : « برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند ، از زمين می گذرد ، از زمينی که آکنده از شر و خير ، از حق و باطل ، از خطا و صواب ؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد ، تو باز خواهی گشت ؛ وگر نه ....... »
و فرشته ها همه گريستند.
اما انسان نرفت . انسان نمی توانست برود . انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود. می ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزی به انسان داد . چيزی که هستی را مبهوت کرد و کاينات را به غبطه وا داشت.
انسان دست هايش را گشود و خدا به او « اختيار » داد.
خدا گفت :« حال انتخاب کن . زيرا که تو برای انتخاب کردن آفريده شده ای. برو و بهترين را برگزين که بهشت پاداش به گزيدن توست. عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين را برگزينی. »
و انگاه انسان زمين را انتخاب کرد . رنج و نبرد و صبوری را ...
و اين آ غاز انسان بود
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول ميکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئديها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش ميبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى ميانجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برميداشت و به محل کار ميبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه ميرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک ميکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار ميآمدند. روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک ميکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت: براى اين که ما زود ميرسيم و وقت براى پيادهرفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر ميرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نميکني؟ ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست
دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.
راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است."
پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.. هر وقت با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي
یک سوال نسبتا احمقانه
چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون ضعیف مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟
چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟
.................
زندگي آنچه که زيسته ايم نيست بلکه خاطراتي است که از گذشته داريم .گابريل گارسيا مارکز
فیلم زندگی جنگ و دیگر هیچ فالاچی با این جملات تمام شد:
-فرانسو ا زندگی یعنی چه؟
,....................
- چند مورد از عوامل موفقیت خود را برای ببیندگان عزیز بفرمایید
- به نام خدا , حسادت, چشم و هم چشمی , رو کم کُنی!
.........................
دلم می خواهد یک روزی آنقدر پولدار بشوم
که وقتی هارد اکسترنالم می سوزد
فلش مموری ام گم می شود
موبایلم دزدیده می شود
واکمنم خراب می شود
....
خیلی خونسردانه یک فدای سرت به خودم بگویم
و بروم چند تا بهترش را بخرم!
خوشبختی حق من و تو ست.خواستن حق ماست .اینکه بخواهیم اینگونه باشیم یا نباشیم
هیچ کس حق ندارد تو را به آنچه که نمیخواهی وا دارد.حتی خودت.
میفهمی؟
.
آدمهایی که به من کتاب یا سی دی یا آهنگی خاص میدهند را بسیار دوست دارم.
بسیار
.
همیشه معتقدم اگر اندکی صبر میکردم همه چیز بهتر میشد.بی صبری بزرگترین نقطه ضعف من است.که هیچ راه حلی برایش پیدا نکرده ام.صبر ایوب بود یا نوح؟
تنها یک درصد از آن صبر برای جلوگیری از خطاهای پی در پی من کافی است.
.
دوگانگی شخصیت درد بی علاجی است که این روزها گرفتارش شده ام.
بد دردی است بد
.تنهایی, یعنی بری جایی و وقتی رسیدی
کسی نباشه که بهش زنگ بزنی بگی من رسیدم !
......................
.......................
مِن بعد یادت باشد
پای حرف هربشری منشین
با هرکسی معاشرت مکن
به هر نوایی گوش مده
و
هر مطلبی را مخوان.
پاک کردن بعضی چیزها از ذهن ؛
بهای سختی دارد
سخت!
یک جای خالی با هیچ چیز پر نمیشود
حتی با کتاب, فیلم, موسیقی, سفر, دوست, درس, گردش, دانشگاه, فستیوال, خرید ...
همیشه یک گوشه نشسته است و خـــالی بودنش را به رخ میکشد با هزار ماتم.
جای خالی, جای خالی است
تنها در حالتی پر میشود که فاعل گمشده آن جای خالی برگردد و سر جای خود بنشیند.
جای خالی طعم تلخی دارد. تلخ تر از شربت های سرماخوردگی زمان کودکی .
.......................
......................
من کور هستم لطفاً کمک کنید
روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در
داخل کلاه بود. او چند سکه دیگه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و
تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه
و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او
همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه
نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
* *
.
.
.
.
.
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید گاهی تغییر بهترین چیز برای زندگی
است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید .
این رمز موفقیت است...
.يکي ناز مي کنه يکي محبت مي کنه .. . . .
اوني که ناز ميکنه هميشه محبت مي بينه
اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست
*********
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟
تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم
*********
اگه دوتابودي جاي دوتا چشام ميزاشتمت.
اماحالاکه يکي هستي!!!
جاي قلبم ميزارمت
**********
ميگن لبخندربطي به مرگ نداره ولي تو بخندتا من برات بميرم...
**********
تازه فهميدم که قلب هيچ کس تودنيابراي من نميتپد
حتي قلب خودم.
چون اون هم براي تو مي تپه
**********
ميدوني بعضي شبا چرا زود صبح ميشه؟
چون خورشيد هم دلش برات تنگ ميشه.
**********
آلبرت انيشتن،زکرياي رازي،ايساک نيوتون،لويي پاستور
بيل گيتس،مــن وديگرانديشمندان بزرگ جهان،
اوقات خوشي را براي شما ارزو منديم.
***********
اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود
**********
عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است.
**********
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را هيچوقت نمي بينند.
چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير
بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
**********
مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني
***********
اگه پسرا نبودن كي مامانا رو دق مي داد؟ اگه پسرا نبودن كي خونه رو مي كرد باغ وحش؟
اگه پسرا نبودن تو دانشگاه کي استاد رو ضايع مي كرد؟
اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟
اگه پسرا نبودن كي تو كلاس مي رفت گچ مي اورد؟ اگه پسرا نبودن كي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟
اگه پسرا نبودن كي نمره هاش هميشه تك بود؟
THE BEST SEENENCE
Without Love -- days are
"Sadday,
moanday,
tearsday,
wasteday,
thirstday,
frightday,
shatterday.. . so be in Luv everyday...
بدون عشق.روزها:.....غم..گلایه..اشک..بیهودگی.تشنگی..هراس..نابودی
پس هر روزت را عاشق باش .
I'm going to write on all the bricks I MISS U
and i wish that one falls on ur head,
so that u know how it hurts
when u miss someone special like u.
دلم میخواد روی تمام آجر ها بنویسم که دلم واست تنگ شده
و آرزو میکنم که یکیش اصل بخوره وسط فرق سرت
تا بفهمی چه دردی داره..وقتی که آدم دلش واسه یکی مث تو تنگ میشه.
You are like the sunshine so warm,
you are like sugar, so sweet... you are like you...
and that's the reason why I love you!
تو مث نور خورشید هستی خیلی گرم.. تو مث شکرهستی خیلی شیرین
تو مث خودت هستی ..
و دقیقا به همین خاطره که من دوستت دارم
I believe that God above created u for me to luv.
he picked you out from all the rest cos
he knew id luv you the best!
من اعتقاد دارم که اون خدایی که بالای سر ماست تو رو آفریده تا من عاشقت باشم
اون تو رو از بین همه برای من انتخاب کرد تا تورو به منتهای درجه دوست داشنه باشم .
Last night , thinking of u, one tear rolled out, i asked why r u out?
Tear said there is someone so beautiful in ur eyes, now there is no place for me.
دیشب که به تو فکر می کردم..یه قطره اشک از چشمم چکید ..بهش گفتم چرا از چشمانم بیرون آمدی؟؟
اشک گفت:شخص زیبایی در چشمان تو منزل داره ..دیگر جایی برای من نیست ..
Do u know why God created gaps between fingers?
so that some who is very special to u comes and fills those gaps by holding your hands forever.
So come n hold my hands forever n I promise I'll never let u go.
آیا میدونی خدا چرا بین انگشت های دست فاصله قرار داده؟؟؟
تا این که کسی که تو دوستش داری بیاد و با دستاش اون فاصله رو برای همیشه پر کنه
پس بیا برای همیشه دستای منو بگیر و قول میدم که هیچوقت نزارم ترکم کنی..
When the night comes, look at the sky.
If you see a falling star, don't wonder why, just make a wish.
Trust me, it will come true, 'cause I did it and I found you!
وقتی شب فرا میرسه ..به آسمون نگاه کن ..اگه یه ستاره رو دیدی که سقوط کرد تعجب نکن ووفقط یه آرزو کن
به من اعتماد کن ..این واقعیت داره..شک نکن.. واسه این که من این کارو کردم و تو رو پیدا کردم
آيا ميدانستي که اردني ها چاقترين مردمان دنيا را دارند، بهتر از اين را هم بدانيد که هفتاد و پنج درصد از خانومها و شصت درصد آقايون اردني چاق هستند؟
آيا ميدانستي که اولين مردمانی كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند؟
آيا ميدانستي 50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده است؟
آيا ميدانستي که مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند؟
آيا ميدانستي که آدولف هيتلر گياهخوار بوده است؟
آيا ميدانستي که از 294 کشور جهان، صد و بيست کشور آن مجازات اعدام را ندارند؟
آيا ميدانستي که كانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند؟
آيا ميدانستي بزرگترين مجسمه بودا در چين قرار دارد که بلندای آن چهارصد و شانزده متر و پهنای آن شصت و هشت متر ميباشد.
آيا ميدانستي در برج ايفيل دو ميليون و نيم پيچ به کار رفته است؟
آيا ميدانستي که پياز بعلت داشتن انسولين گياهي و اينولين برای مبتلايان به مرض قند مفيد بوده و قند خون را پايين مياورد؟
آيا ميدانستي که اصلاح صورت را اسکندر مقدوني مد کرد؟ بطوری که هرگز اصلاح نکرده به ميدان جنگ نمي رفت؟
آيا ميدانستي که قويترين زلزله ايي که تا بحال در جهان رخ داده و به ثبت رسيده است در سال 1960 در اقيانوس آرام نزديک کشور شيلي رخ داد که قدرت آن نه و نيم ريشتر بود که فقط سه هزار نفر جان خود را از دست دادند؟
آيا ميدانستي لباس قرمز و سفيد بابا نوئل از شرکت کوکاکولا به يادگار مانده است، سال 1931 ميلادی شرکت کوکاکولا برای تبليغات خود از اين رنگها در لباس بابا نوئل استفاده کرد؟
آيا ميدانستي زالو دارای يازده معده و سه دهان ميباشد و هر دهان داری صد عدد دندان ميباشد، جالب است اين را هم بدانيد که يک وعده خون مکيدن ميتواند زالو را يک سال زنده نگه دارد؟
آيا ميدانستي دقت بزرگترين تلسکوپي که در حال ساخت است ، پنج هزار ميليــــــــــــارد برابر از چشم معمولي قويتر است، جالب است بدانيد که با اين تلسکوپ ميشود فاصله ای به مسافت سيزده ميليارد سال نوری را مشاهده کرد؟
آيا ميدانستي که پژوهشگران مدعي هستند كه نوشيدن قهوه در طولاني مدت در فشار خون خانمها تعادل ايجاد ميكند در حالي كه نوشيدن كوكاكولا باعث ايجاد فشار خونميشود؟
آيا ميدانستي که زبان انگليسي دارای بيشترين کلمه ميباشد، تعداد کلمات در زبان انگليسي بيشتر از نيم ميليون واژه ميباشد؟
آيا ميدانستي که زرتشت يعني ستاره زرين؟
آيا ميدانستي قطر شاهرگ گردن شش ميليمتر ميباشد؟
آيا ميدانستي که پژوهشگران مدعي هستند که با برداشتن تخمدانها توسط عمل جراحي عمر بيمار بطور متوسط هشت سال کمتر ميشود؟
آيا ميدانستي که اسکنر 48 سال پيش اختراع شده است؟
آيا ميدانستي که حدود 100 سال پيش پزشکان آمريکايي بر اين عقيده بودند، زناني که خيلي باهوش هستند باردار نمي شوند؟؟
آيا ميدانستي که سطح آب درياها در عرض صد سال اخير ده تا بيست سانتيمتر بالا آمده و جالب اينجاست که سه سانتيمترش در عرض اين ده سال آخر بوده است، بد نيست اين را هم بدانيد که طبق برآوردی که دانشمندان کردند شهرهايي چون کلکته، لندن، نيويورک و بخش زيادی از بنگلادش در عرض صد سال آينده زير آب خواهند رفت؟
آيا ميدانستي که مرواريد درون سركه ذوب ميگردد؟
************ ***
خواهم تورا مهمان کنم
درگوشه اي ازقلب خويش.
اياقبولش ميکني ؟
اين قلب ويرانه را؟؟؟
************ ***
بياييدکمترخطوط قلبمان را اشغال کنيم. شايد خداپشت خط باشد.
************ ***
هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند،
اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند.
به شانه ام زديکه تنهاييم راتکانده باشي!!!
به چه دلخوش کنم؟؟
تکاندن برف ازروي ادم برفي؟؟؟
************ ***
براي فرد سالم، دوست داشتن عيبهاي ديگري بزرگترين دليل عشق است.
«ميرا اثر کريستوفر فرانک»
************ ***
يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم کردم
اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اونو پس بگيري
قلبم رو مي شکني!
************ ***
زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم
ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري
بدان كه درون آنها جاي گرفته اي.
(رو شفوكو)
************ ***
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت است و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن
************ ***
شل سيلور استاين
حس مي کنم اين درسته، ميدانم اين يکي غلطه.
نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هيچ آدم عاقلي
نمي تواند بگويد چه چيز درست است و چه چيز غلط.
تنها به صداي درونت گوش کن!
************ ***
گراميترين و زيباترينها در جهان،
نه ديده ميشوند و نه حتي لمس ميشوند،
آنها را تنها در دل بايد لمس کرد.
«هلن کلر»
************ ***
آخرين فحش سال :
وقتي با من حرف مي زني
دهنتو ببند..
************ ***
عسلم گلم نازم عمرم جونم قشنگم
نفسم عشقم قربونت بشم دورت بگردم .
اينا رو تمرين ميکني منوکه ديدي بهم بگو
************ ***
مي دوني CNG مخفف چيه؟ يعني سوخت نداريم جيگر
************ ***
اين اس -ام -اس رو با احساس بخون
آتش زدي بر خر منم
آتش زدي بر خرمنم
واي خرمنم ..واي خرمنم
واي خر منم ..واي خرمنم
واي خرمنم.. واي خرمنم
واي خرمنم ..واي خرمنم
::
خوب بسه ..ميدونم
************ ***
آرامش در زندگي بهترين چيزه
************ ***
هر وقت حس کردي همه درها به روت بسته شده و دلت پر از غمه ..
دستات رو تا جايي که ميتوني بلند کن
آره تا اون جايي که ميتوني از خدا قدرت بخواه
با تمام وجودت فرياد بزن
و با تمام توانت
دو بامبي بزن تو سرت
************ ***
به نيت 124000 تا پيامبر
صلوات بفرست و اين اس ام اس رو براي 124000 نفر بفرست
انشاالله تا اخر اين ماه خبر خوشي از طرف مخابرات بهت مي رسه
************ ***
خري گم کرده ام با بار کاشي
اس -ام - اس مي زنم بلکه تو باشي
************ ***
تو مث خورشيد هستي ..
ميدوني چرا؟؟
چون با همون نگاه اول دوزاريم افتاد که از پشت کوه اومدي
************ ***
تقويم تاريخ
پـيدايش اولين عشق
آدم به حوا: آيا فقط من رو دوست داري ؟؟
حوا به آدم:آخه .آي-کيو مگه چاره ديگه اي هم دارم ؟؟
************ ***
بهترين روش براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده
*********
وقتی همه يک نوع مي انديشند،هيچ کس نمي انديشد!!!
*********
سنگ در برکه مي اندازمو مي پندارم با همين سنگ زدن ماه بهم ميريزد،کی به انداختن سنگ پياپی در آب،ماه را ميشود از حافظه ي آب گرفت!
*********
1 نفس ياد خدا،1 سبد خاطر آسوده و شاد،1 بغل شبنم آرامش صبح، 1 هزار آيينه از جنس دعا،همه تقديم تو باد
*********
هميشه دوست داشتم ابر باشم چون اينقدر شهامت داره كه هروقت دلش ميگيره جلو همه گريه ميكنه
********
صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شيرين باتو بودن را احساس کنم به عقربه ها التماس کردم تا تندتر بر روي صفحه ي ساعت بچرخند بلکه روز موعود زودتر فرا رسد و من سرشار از عطر نگاه تو شوم...
******** :هفت بار خویشتنم را حقیر و کوچک پنداشتم
.آن هنگام که ذلت را بر تن می کرد تا بالاتر رود
.و آن هنگام که در برابر اخلاص دیگران پرواز می کرد
.و آن هنگام که از میان دشوار و آسان، آسان را انتخاب کرد
:و آن هنگام که مرتکب گناهی شدم و او برای تسلی خاطر گفت
" دیگران نیز چنین گناهی را انجام می دهند"
و آن هنگام که متوجه سستی و ناتوانی او شدم و اما
.شکیبایی را به قدرت نسبت داد
.و آن هنگام که نقاب زشتی را بر چهره انداخت
و آن هنگام که آواز مدح و ستایش را خواند
. و آن را فضیلت با ارزش پنداشت
از کتاب ماسه و کف
نوشته پائولو کوئیلو
از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست . مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است.
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد
انسان همچون رودخانه است . هر چه عميق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است.
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
كاش گناهي كنم كه مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد.
باربارا دی آنجلیس : عاشق بودن به همان اندازه طبیعی است که نفس کشیدن و زنده بودن
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت.
من براي سال ها مينويسم ..
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند..
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود.
آمده است که به هیچکس ظلم نکنید حتی اگر کافر باشد چون خداوند به یاری مظلوم بر می خیزد.
نه دل در دست محبوبي گرفتار نه سر در کوچه باغي بر سر دار از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟
پياده مي شوم ، دنيا نگهدار ...
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد
به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد
و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد
دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم
وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت
تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست!!
زندگی را دوست دارم نه در قفس . عشق را دوست دارم نه در هوس. تو را دوست میدارم تا آخرین نفس.
بتاب خورشيد من ، تا ميتوانی بتاب بر زمين و آسمان . بدان من در سينه خورشيدی بس عظيم دارم ، بتاب خورشيدم، با تو هستم و با تو جان ميگيرم.
فرياد من از داغ توست ......
بيهوده خاموشم مکن ......
حالا که يادت ميکنم ......
ديگر فراموشم مکن ......
همرنگ دريا کن مرا ......
يکبار معنا کن مرا
باران را دوست نداشت
هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود
گريه را دوست نداشت
هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد
اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت
اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت.
گوشي رو برمي داري و چند وقت يه بار زنگ مي زني چند وقت يه بار به آرزوم به روياها رنگ مي زني بعدش ميگي شايد بايد از همديگه دور بمونيم ميگي بايد سعي بكنيم سخته ولي ما مي تونيم.
دل غمگین منو باز تو کمی آروم می کنی
می شکنه طلسم غم آخه جادوم می کنی
ای که دور از من و یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من
غصه ات غصه ی من
قلب من خانه تو
خانه ات قبله ی من
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
..............
از فرش فروشي مزاحمتون ميشم اجازه ميدين دلمو فرش زير پاتون کنم تا هيچ جا جز دل من پا نذارين؟
.................
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني.
..........
غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمیکنند
....................
مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني... مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني... مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من قصه ي عشق كهنه ام را مو به مو از بر كني
...................
مهم نيست که پيشم نباشي ، مهم نيست که از من جدا باشي ، مهم نيست که به ياد من نباشي ، مهم نيست که دوستم نداشته باشي مهم اينه که من از صميم قلب دوستت دارم
می چسبونمت به خودم
نازت می کنم
و از پشت چشم های بسته ات به صورت نگاه می کنم.....
"تو تمام خواسته منی"
دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" .
مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرمااا". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد . چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دی برگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دی برگِ .
- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دی برگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي که ميده پولِ . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.
- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم کيه؟ بگو دايانا !!! ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغوره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم . فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد .
حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد .
سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون منو قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ !
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند .نازکتر از بلورم و نرم تر از حریر ، اگر قصد شکستن داری ، سنگ بی انصافی است ، یک تلنگر کافیست
در سینه دلم گم شده ، تهمت به که بندم ؟ ... جز تو در این خانه کسی راه نداشته
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ، مگر اینکه یکیشون واسه دیگری بشکند ، پس من اول میشکنم ….
همه عشق و آرزوم برای تو ، تا قیامت میشینم به پای تو ، واسه عشقت مثل بارون می بارم ، تا یک روز بهم بگی دوستت دارم
اگه بهترین دوستم نیستی حداقل بهترین دشمنم باش ، اگه بهترین غمخوارم نیستی لااقل بهترین غمم باش ، هر چی هستی باش فقط بهترین باش ،چون همیشه در خاطرم میمونی . پس در بهترین خاطراتم بهترین باش
تا با غم عشق تو مرا کار فتاد ، بیچاره دلم در غم بسیار فتاد ، بسیار فتاده بود دل در غم عشق ، اما نه چنین زار که این بار فتاد
در این دنیای نامردان که مردانش ز کور عصا میدزدند . منه خوش باور نادان ، محبت آرزو کردم
بگیر این گل از من یادبودی ، که تنها لایق این گل تو بودی ، فراوان آمدند این گل بگیرند ، ندادم چون عزیز من تو بودی
می خوابم تا خوابت ببینم ، بیشتر میخوابم تا تو را بیشتر ببینم ، اگه بدونم مردگان هم خواب میبینند میمیریم تا تو را همیشه در خواب ببینم
ای که دور از من و در قلب منی ، باخبر باش که دنیای منی ، شادیت شادی من ، غصه ات غصه من ،قلب ت خانه من ، خانه ات قبله من
آبمیوه صداتم ، چرخ کرده نگاتم ، قربون اون چشاتم ، کشته خندهاتم ، من مرده حیاتم ، تا عمر دارم فداتم ، بعد از مرگم خاک پاتم ، تا هستی خاطرخاتم
زیباترین غروب (غروب عاشقان ) زیباترین سنگ ( دل یار ) زیبا ترین دوست ( قلب تو ) زیباترین مایع (اشک ) زیبا ترین ناله (آه ) زیبا ترین کلام (دوستت دارم )
یکی تصادف میکنه و میمیره . یکی پیر میشه میمیره ، یکی بیمار میشه و میمیره . بالاخره هرکسی یه جوری میمیره . ولی من واست هرجور که بگی میمیرم
پیرمردی در 85 سالگی گذری کوتاه به زندی خود می اندازد و می گوید
:در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران بسیار خوب می آموزند.
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام گیرد.
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز 8 ساعته و پدر را از داشتن یک شب 8 ساعته محروم می سازد.
در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد و جاذبه، قدرت زن است.
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان آن را به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم، بلکه در آن است که کاری که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزی است که اتفاق می افتد و 90 درصد واکنشی است که انجام می دهیم.
در 50 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در55 سالگی فهمیدم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیری کورکورانه بدترین دشمن وی.
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ولی بدون ایثار نمی توان عشق ورزید.
در 70 سالگی آموختم که دوست واقعی کسی است که دستان تو رابگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
در 75 سالگی دانستم که فرو افتادن در مقابل خدا، راه برخاستن است.
در 8 سالگی آموختم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگ ترین لذات دنیاست.
و در 85 سالگی پی بردم که همانا زندگی با همه چیزش زیباست
دوست داشتن خدا سخته؟ ترک کردن هوس سخته؟ آره!!!!!! ولی قدم برداشتن دنبال ابلیس راحته!!! چون گناه کردن راحته!! اگه خدا رو دوست داشته باشی اگه بهش اعتماد داشته باشی می فهمی زندگی یعنی چی؟
..........
من تا حالا پسری رو ندیدم که تو عشق دروغ نگه! دختری رو ندیدم که تو عشق عاشق باشه! فکر کردی اگه این بچه بازی ها رو ول کنی می تونی تو کنکور رتبه ۱ بگیریُ می تونی مهندس شیُ انیشتین شی نیوتن شی و از اینجور آدما. آدما خودشون به خودشون ظلم میکنن. چه جوری؟
...................
با فکر این که دارن خوبی می کنن ظلم می کنن.
.................
ز دست غیر ننالم که همچو حباب همیشه خانه خراب هوای خویشتنم ...................
به کسی که از همه بیشتر دوسش داری بدی نکن. یعنی به خودت بدی نکن! دروغ می گیم که آب از سرمون رفع شه ولی جا برای دروغ های دیگه باز می شه. دزدی می کنیم که خوشبخت شیم ولی جا برای دزدی های دیگه باز می شه.
.................
به خدا فکر کن و خودتو از بند شیطون نجات بده. اشک بریز و غبار و از تو دلت خالی کن. سکوت کن و بیندیش.
................
خدا تنها کسی است که تو نمی فهمی باهاته. اگه به لبه پرتگاه رسیدی به خدا اعتماد کن . می دونی چرا؟ چون یا بهت پرواز کردن یاد می ده یا تو رو از پشت می گیره.
....................
دنیا حد نهایی شعاع دید آدم کره.
• اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید
• • افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند
• پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر
• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
• انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند
• همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد
• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است
• دشوارترین قدم، همان قدم اول است
• عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید
• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد
• • وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید
• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش
• امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست
• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست
• امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم
• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید
• آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند
• هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود
• اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید
• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست
• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند
• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
• كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند
• بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی
• آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
• خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید
• خداوند به هر پرندهای دانهای میدهد، ولی آن را داخل لانهاش نمیاندازد
• درباره درخت، بر اساس میوهاش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش
• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است
• كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند
• هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد
• كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
• اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
• اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر..
عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کيست؟
آنانکه زندگی را بستری از گلهای سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکایت دارند...
به تو که فکر مي کنم از هميشه بهترم ........وسط غربت آب صدفي شناورم به تو که فکرمي کنم ساز خوش صدا منم رقص يک پر در هوا رقص واژه ها منم
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که يک بار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم، حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود، از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!
دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه
مرا به مهماني چشمانت دعوت كن و برايم گلداني بياور ميخواهم دلم را بكارم تا جوانه بزند هرگاه پيچك سبز دلم تمام خانه ام راگرفت فرياد خواهم زد نگاه كن تمام خانه ام همرنگ چشمان توست
برو به جهنم. .... . .چون فقط تو می تونی جهنم رو بهشت کنی.
گر چه از دوری این فاصله ها مأ یوسم از همین فاصله های دور تو را می بوسم..
خوشبخت ترین پسر کسی هست که اولین عشق یه دختر باشه و خوشبخترین دختر کسی هست که آخرین عشق یه پسر باشه.!.
مردها مثل جای پارک (پارکینگ) هستن خوبشون که قبلا اشغال شده بقیشون که مونده یا کوچیک هست یا جلو در مردم هست.
می گن خدا ابر رو به گریه در میاره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی.
گر با غم دوریت نسازم چه کنم / با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم / چون در نظرم فقط توی ماییه ناز / گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم.
میدونی چرا بعضی شبها زود صبح می شه؟؟ چون خورشید هم دلش برای چشمای تو تنگ میشه.
عشق خام میگه: چون به تو نیاز دارم دوستت دارم ، عشق پخته می گه : چون دوستت دارم بهت نیاز دارم.
نانوا هم جوش شیرین می زند. بی چاره فرهاد!!
تا حالا فكر كردي از صبح تا شب چقدر مجبوري خودت نباشي چقدر مجبوري كه احساساتترو به كسي نشون ندي چقدر مجبوري به بقيه دروغ بگي تا خودتو قايم كني چقدر مجبوري كارهاييرو انجام بدي كه هيچ لذتي برات ندارن چقدر مجبوري كه از ترس نه بگي چقدر مجبور شدي واسه كارايي كه اصلا برات لذتي نداشتن خودتو تو منگنه بذاري چندبار خواستي گريه كني و نكردي چندبار خواستي بخندي ولي نخنديدي ..... چرا ماها عادت كرديم اون جور كه خودمون دوست نداريم زندگي كنيم چرا مجبوريم از ترس اين كه بقيه تاييدمون نكن كاراييرو بكنيم ... .... همه اين اجبارا و بايد و نبايداا نميذاره شبااا راحت بخوابيم خيلي وقته دوست داريم مثه يه بچه كه از دنيا غافل و تو دنياي خودش بخوابم ....... (ميدوني داشتم فكر ميكردم ما به اين طور زندگي كردن عادت كرديم (ترك عادت موجب مرض است ولي خوب ميدوني ميشه يه كم اين فشارو كمتر كرد.. نميشه ؟؟؟ ..... مثلا اين كه ياد بگيريم احساساتمونو نشون بديم اگه از دست كسي شكايتي داشتيم به يه روش خوب به اون بفهمونيم اگه ازمون نظر خواستن هموني رو بگيم كه باور داريم براي هيچكس نقش بازي نكنيم ياد بگيريم كه راحت بگيم نه
---------------------------
حرفهای عاشقانه
کاری از علیرضا کاظم زاده
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني
شايد کسي رو که باهاش خنديدي يه روزي فراموش کني ولي کسي رو که به خاطرش گريه کردي هيچوقت
فراموش نميکني
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه دوستت دارم
اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو
از خدا پرسیدم چی دوست داری ؟ گفت : سخاوت . دیوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فدای تو که گفتی : رفاقت
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورودبه اتاق هتل ،متوجه میشود که ان هتل به
کامپیوتر مجهز است . تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در
تایپ ادرس دچار اشتباه میشود وبدون اینکه متوجه شود نامه رامیفرستد . در این ضمن
درگوشه ای دیگر از این کره خاکی ،زنی که تازه ازمراسم خاک سپاری همسرش به خانه
باز گشته بود با این فکرکه شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ
کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.
اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس
به سمت اتاق مادرش میرود ومادرش را بر نقش زمین میبیند ودرهمان حال چشمش به
صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند
و هر کس به اینجا می آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم
و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت .
امیدوارم سفر توهم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه ...
معمولا ما آدما کلی عکس داریم که به همه نشون میدیم . ولی دلمون برای کسی تنگ میشه که عکسشو به هیچکی نشون نمیدیم .
...................
گاهي تنهايي آنقدر قيمتي است كه در را نمي گشايم...
حتي براي تو كه سال ها منتظرت بودم..
...................
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده
...................
پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.. هر وقت با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي
...................
شکسپير : اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
خیلی زیاد
بعضی وقت ها که می شینم فکر می کنم احساس می کنم حتی از فکر کردن بهشون هم می ترسم
انگار باورم نمی شن یه جورایی که اینا آرزو های من هستن
حتی از آرزو داشتن هم می ترسم.
بعد به تو فکر میکنم
به خودم
به یه آینده٬
"من آینده ام رو با تو دوست دارم"
بعد تصمیم می گیرم
می خوام سعی کنم
می خوام آرزو داشته باشم
می خوام نترسم
می خوام انقدر حرف نزم.
می دونی
"من حرکت می خوام"
هر آدمی یه رودخونه است
وقتی رودخونه یه جا بمونه مرداب می شه
ساکت٬ ساکن٬ متعفن
اولش هنوز آبش زلاله٬
فکر می کنه همیشه همینجوری می مونه٬
فکر می کنه بازم دوباره می تونه جریان داشته باشه٬
خوب آخه اسمش رودخونه است!
اما بعد کم کم مرداب می شه
انقدر کم کم که نمی فهمه
بعد اسمش می شه مرداب
بعد خاطره اون رودخونه برای همیشه از ذهنش پاک می شه
می شه مرداب٬
بعد دیگه حتی تصور اینو نمی تونه بکنه که یه زمانی رودخونه بوده٬
دیگه می ترسه جریان داشته باشه.
"یعنی تو می گی من از رودخونه بودن می ترسم"
"من می تونم رودخونه باشم؟"
باز هم گفتي كه فردا مي رسي ... كاش روز ديدنت فردا نبود !
عشق آن است كه هر چه بيشتر ارزاني داري ، سرشارتر شود و هر گاه آنرا در مشت گيري آسانتر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پايدار بماند !
قانون عشق :
يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه و تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره . اما دختره حرفشو باور نمي كنه ، چون : يه چيزايي از قبل ديده و شنيده . تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه . بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه ، ميره طرف پسره ... اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين ... و اون اشتباهي رو مي كنه كه قبلا شنيده بود ... و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه ؟!؟!؟!؟!
مرض عشق اين روزها شباهت زيادي به آدامس دارد .
اول شيرين ، بعد دوست داشتني ، سپس تكراري و خسته كننده و در آخر دور انداختني
عشق يك نوع مرضي است كه ميكروب آن از طريق چشم ، وارد قلب مي شود
اگه به تو برسم به تموم دنيا رسيدم . ولي فكر نكن تو رو به خاطر دنيا مي خوام ... من دنيا رو به خاطر تو مي خوام ...دوستت دارم !
دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر اينكه يكي از آنها براي رسيدن به ديگري ، خود را بشكند
براي اينكه جام شراب زندگيتان هميشه لبريز از عشق باقي بماند ، مي بايست زماني كه حق با شما نيست ، خطايتان را بپذيريد و زماني كه حق با شماست سكوت اختيار كنيد
خنده هاي تلخ لبهام ، ديگه شد واسم يه عادت .
تو چشام نشاط و شادي ، ولي قلبم پر نفرت
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني
................
عجيب ترين تعريفی که تا بحال در مورد زندگی شنيده ام:
زندگی يعنی اينکه هر موقع لازم شد، همه وسايلت رو رها کنی و از اين طرف خيابون بری اون طرف خيابون!
وقتی یه بار ازدوست ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت
زده و داغونت کرده
ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب
بگیره و دوباره
از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده
نتیجه ی اخلاقی=نمیبخشمت
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم
:گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست
سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي
نتیجه اخلاقی این یکی رو خودت حدس بزن
هنگام سخن رانی اش٬یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد:
رفیق خروشچف٬وقتی بیگناهان قتل عام شدند٬شما کجا بودید؟
خروشچف گفت:هر کس این حرف را گفت٬از جا برخیزد.
اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.
خروشچف ادامه داد:خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید.در آن زمان من هم همان جایی بودم که الان شما هستید
چند کیسه ی پلاستیکی به صندلی چرخ دارش آویخته بود.در راه برای مان تعریف کرد که آن کیسه های پلاستیکی تمام زندگی اش هستند٬ شب ها زیر نیمکت های کنار خیابان می خوابد و زندگی اش را با گدایی می گذراند.
به مقصد رسیدیم٬گداهای دیگری نیز آنجا بودند.زن از داخل یکی از کیسه های پلاستیکی آویخته به صندلی چرخ دارش٬دو پاکت شیر با دوام زیاد بیرون آورد و به گداهای دیگر داد.
ـ به من محبت می شود و من هم باید به دیگران محبت کنم.
و این آخرین جمله ی آن زن بود.
نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها کس خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
روزي خنديدم گفتند ديوانه است,روزي سكوت كرم گفتند عاشق است,بس خنديدم و سكوت كردم تا بگند عاشقي ديوانه است
زندگاني هنريافتن روزنه در تاريكيست
زندگاني ! ......آري ! به همين باريكيست.......در همين نزديكيست
الهي من در كلبه ي فقيرا نه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش كبرياي خود نداري من چون تو يي دارم وتو چون خودي نداري
اگر تنها ترين تنها ها شوم باز هم خدا هست
چون غروب خيلي قشنگه تو خود خود غروبي
چي بگم قحطي واژه اس هر چي هستي خيلي خوبي
زندگي دفتري است پر ماجرا
هيچگاه آنرا به خاطر يك ورقش دور مينداز
به نظر شما انگيزه ي او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟
چند دقيقه با خود فکر کنيد و پاسخ صحيح:
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
و اما پاسخ :
ان زن اميد داشت که در مراسم ختم خواهرش شايد ان مرد را دوباره ببنيد.
اگر توانسته به اين سوال پاسخ صحيح بدهيد احتمالا شما يک بيمار رواني يا psychopath هستيد.
يکي از بزگترين روانشناسان امريکايي اين تست را بر روي افراد زيادي انجام تا به اين نتيجه برسد که چه کساني پاسخ صحيح مي دهند.
نکته ي جالب اينکه اکثر قاتل هاي سريالي به راحتي و سرعت توانستند جواب صحيح بدهند.
بنابراين اگر پاسخ شما صحيح بود احتمالا شما يکي از قاتل هاي سريالي آينده خواهيد بود! مبارک است.
مردم اغلب نامعقول، بی حساب و خودخواهند!
تو، در هر حال آنها را ببخش.
اگر مهربان هستی، ممکن است مردم به تو تهمت بزنند که خودخواه بوده و زیاده روی می کنی !
تو در هر حال مهربان باش.
اگر موفق هستی، ممکن است چند دوست غیر واقعی و چند دشمن واقعی پیدا کنی!
تو در هر حال موفق باش.
اگر تو صادق، جوانمرد، بخشنده و با حقیقت باشی ممکن است مردم تو را گول بزنند !
تو در هر حال صادق و روراست باش.
اگر آسوده و شادمان، بردبار و متین باشی، ممکن است مردم به تو حسادت کنند!
تو در هر حال شاد و بردبار باش.
هر کار خیر و خوبی که انجام می دهی، غالبا" مردم، فردا آن را فراموش می کنند !
تو در هر حال سازنده و خوب باش .
چیزی که برای ساختنش سالها وقت صرف کرده ای، بعضی ها یک شبه توانسته اند آن را خراب کنند . تو در هر حال بساز.
بهترینها را به دنیا ارائه کن با اینکه ممکن است هرگز کافی نباشد!
ولی تو در هر حال بهترین کاری که می توانی در دنیا انجام بده.
سرانجام
در تشریح و تحلیل آن می بینی :
آنچه میگذرد بین تو و پروردگارت است و هرگز بین تو و مردم نبوده است.
گفتاری از مادر ترزا – فصلنامه یوگا پیام مهر
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.
ــ به کجا چنبن شتابان ؟
گون از نسيم پرسيد
ــ دل من گرفته ز اين جا ،
هوس سفر نداری
ز غبار اين بيابان ؟
ــ همه آرزويم ، اما
چه کنم که بسته پايم ...
ــ به کجا چنين شتابان ؟
ــ به هر آن کجا که باشد ، به جز اين سرا ، سرايم
_سفرت بخير اما تو و دوستی ، خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها ، به باران ،
برسان سلام ما را ......................
» فرق بت پرستي و خداپرستي چيه؟
قبلا هر كس بت خود را مي پرستيد و حالا، هر كس خداي خود را
قبلا خدايان مرئي بودند و حالا، نا مرئي و گاه مرئي
.....................
» اگر يك نفر به شما يك هديه بده و شما از اون هديه خوشتون نياد، چه مي كنيد؟ مي گوييد "به به! چه هديه ي قشنگي"؟ حقيقت رو مي گيد؟ فقط يه تشكر خشك و خالي مي كنيد؟ سعي مي كنيد لبخند بزنيد؟
..........!
» اگر براي استخدام شدن در Google اقدام كنيد، ممكنه اولين سوالي كه ازتون مي پرسند اين باشه:
"چرا وقتي در برابر آينه مي ايستيد، جاي دست چپ و راست شما عوض مي شود ولي جاي بالا و پايين شما عوض نمي شود؟"
...................
» يكي بود يكي نبود.
آدم فقيري بود كه بعد از پولدار شدن، فهميد كه فقرش از بي پولي نبوده.
قصه ي ما راست بود.
....................
» يه چيز ديگه هم مي خوام. يه بچه ي هجده ماهه كه خيلي خوابش بياد. بعد من بغلش مي كنم. بعد اون هم سرش رو مي ذاره رو شونه م و به خواب مي ره. صداي نفس هاي گرمش رو مي شنوم! اينكه يك نفر به آدم تكيه كنه و به آرامش برسه، احساس خيلي خوبيه. حالا من همون بچه ي هجده ماهه. فقط يه شونه كم دارم.
مي دونيد؟ هرچي فكر مي كنم مي بينم مشكلي از نظر پيدا كردن يه شونه وجود نداره. براي بچه هاي هجده ماهه، هميشه يه شونه ي گرم وجود داره. مشكل يه چيز ديگه س. مشكل سنيه كه افزايش پيدا مي كنه. مشكل، معصوميتيه كه از دست مي ره.
....................
» بيشتر اوقات، شكر نكردن نعمت ها دست كمي از كفران نعمت نداره. به اين موضوع جدي تر فكر كنيد. به چيزهايي كه وجودشون تبديل به يك امر عادي شده هم فكر كنيد.
هر چيزي ممكن است...
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي تصور آن را ميكني.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با تمام جزييات تجسم ميكني.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي انتظار آن را داري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي طرحي واقعي و عملي را در ذهن مي پروراني
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تلاش و شكيبايي گامي به جلو بر ميداري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي قاطعانه متعهد شوي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با وجود تمام موانع و چالش هاي پيش رو انجام می دهي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با وجود همه فراز و نشيب ها به آينده مينگري استقامت به خرج ميدهي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي بتواني از اشتباهات درس و از ناكامي ها نيرو بگيري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي علاقه جديت و ابتكار عمل خود را به كار گيري.
وقتي تصور و تجسم ميكني، انتظار مي كشي، برنامه ريزي مي كني ، كاري را به انجام مرساني ، متعهد ميشودي و استقامت مي كني و مشتاقانه با هر چالشي روبرو ميشوي چيزي را كه مي خواهي نه تنها "ممكن است" اتفاق بيفتد بلكه " قطعا" اتفاق ميفتد.
مراقب باش..
مراقب افكارت باش، چون افكارت ، گفتارت را ميسازد.
مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را ميسازد.
مراقت اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هايت را ميسازد.
مراقت عادت هايت باش، چون عادت هايت ، شخصيتت را ميسازد.
مراقب شخصيتت باش، چون شخصيتت، سرنوشتت را ميسازد.
اولين باش
اولين كسي باش كه ميخندد. وقتي دليلي براي خنديدن نمي بيني،
همان زماني است كه بيشترين نياز به خنديدن است.
اولين كسي باش كه مي بخشد. افكار منفي گذشته را براي هميشه كنار بگذار.
اولين كسي باش كه كاري را انجام ميدهد. هر چه زدتر اقدام كني، كارهاي بيشتري مي تواني انجام دهي.
اولين كسي باش كه تشكر ميكند، برخورد حق شناسانه زندگيت را مملو از خوشبختي مي كند.
اولين كسي باش كه با موقعيت هاي جديد و متفاوت وفق مي يابد. وقتي تغييرات را مي پذيری كارهايت را باعلاقه بيشتري انجام ميدهي.
ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر ننشين . بلكه اولين كسي باش كه به جلو حركت مي كند و تنها كسي باش كه سبب اين حركت ميشود.
«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستانهاي آمريکا، خطاب به دانشآموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانشآموزان نميآموزند». او هفت اصل مهم را که دانشآموزان در دبيرستان فرا نميگيرند، بيان كرد.
به گزارش ايسنا، اصول بيل گيتس به اين شرح است:
اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.
اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار ميرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.
اصل سوم: پس از فارغالتحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوقالعاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.
اصل چهارم: اگر فکر ميکنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزي در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.
اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما ميرسد، ملالآور نبودند.
مي شويم چهار نفر . حكم چطور است ؟ پس ، من با عشق تو و تو با احساست . من آس مي اندازم ؛ مثل هميشه . مي اندازم و تقلب مي كنم ، طوري كه تو حاكم شوي . مثل هميشه ! بيچاره عشق تو ! هميشه با من همبازيست و در برابر تو . هميشه هم قرباني خودخواهي من مي شود كه عمدآ به تو مي بازم ! شروع كن . حكم كن . اگر دستت از آس و شاه و بي بي خاليست ، دستم را برايت رو مي كنم تا ببيني تنها چيزي كه دارم دل است ! هم آس ، هم شاه ، هم بي بي و هم سرباز . پس حكم به دل نده كه من پيروز مي شوم ! دست عشق تو هم چيزي نيست ؛ شايد دل ، اما دلهايي كوچك و كم ارزش .حكم كن . اگر به خشت حكم كردي ، با روي هم گذاشتن خشتها ، خانه اي بساز كه براي من و اين عشق بازنده سرپناهي باشد استوار . با احساست مشورت نكن ، نه اينكه تقلب باشد ، مي ترسم اشتباه كني و پيروز نشوي !
اگر حكم پيک شود ، مجبور مي شوم با دل بريدن بازي را سخت كنم و شايد شكستم را به پيش بيندازم . عشق تو پنهاني مي گويد : با دل بريدن مي شكنيم ! مثل هميشه ؛ من اما بي اعتنايم نترس ! در برابر تو كت شدن ! اين منتهاي آرزوهاي من است !
اگر هم به گشنيز حكم دادي ، مي تواني با كاشتنشان در باغچهء تنهايي سينه ات ، سال بعد يا چه مي دانم ، ماههاي بعد ، انبوهي گشنيز برداشت كني ؛ خدا را چه ديدي ، شايد گشنيزهايي با چهار پر !هرچه حكم كني نتيجه يكيست ؛ من و عشق تو از پيش باخته ايم . اين بازي نبايد برنده اي جز تو و احساست داشته باشد . پس حكم كن . آس هاي برنده در دست توست ؛ شاه هاي فرمانروا ؛ ملكه هاي ساحره و سربازهاي دلير . تو پيروزي
من يک ليوان چای داغ را به تو ترجيح ميدهم چون چای فقط زبانم را ميسوزونه ولی تو دلمو ميسوزونی...
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد ........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
.................
۲تا ادم برفی ۲طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن
....................
هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند
..................
باباش گفت عشق کشکه من هم گفتم زندگي آش هست بدون کشک هم مزه نداره
.................
لبخند بهانه اي است براي زنده ماندن لحظه هايت سرشار از اين بهانه
..................
چشماتو دايورد کردی رو دلم خيالی نيست . حداقل از ويبره درشون بيار تا انقدر دلمو نلرزونه
..................
من و تو مثل دو خط موازی هستیم که اگه به هم نرسیم همیشه در کنار هم هستیم
.................
میدونی فرق تو با روز چیه؟ روز باید 30 تاش رو جمع کنی تا 1 ماه بشه اما تو همین جوری ماهی
....................
زندگي مثل پياز است که هر برگش را ورق بزني اشکتو در مي ياره
....................
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند
...................
اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
...................
آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است!!!
گفتي: " دور مرا خط بکش؟" کشيدم...حالا تو در محاصره ي منی
..............
زنگه در خونتونم ! هر کی تو رو بخواد اول باید منو بزنه !!!
هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه
.................
زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است
....................
...................
..................
از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که ارزويش را داريم
..................
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند
..................
زندگي 3 ايستگاه داره!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شيم
....................
لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...
....................
اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم
................
فراموش كن چيزي را كه نميتواني به دست اوري.............و به دست اور چيزي را كه نميتواني فراموش كني
............
ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است
................
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود
...........
وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناهه
.............
جنگ بر علیه مسائل خاصی که با گذر زمان حل می شود ، فقط نیروی شما را هدر می دهد
آنچه یکبار اتفاق افتاد ممکن است هرگز دیگر اتفاق نیفتد ولی اگر ، دومین بار تکرار شد باید منتظرش برای بار سوم نیز بود
بهترین و زیباترین چیز های جهان را نه می توان دید و نه می توان لمس کرد ، اینها در دل احساس می شوند دو نوع احمق به جایی نمی رسند : آنانکه به خاطر یک تهدید از انجام کاری دست می کشند و آنان که میتر سند به کاری دست بزنند ، چون تهدید آمیز است
هر گاه می خواهی به چیزی برسی ، چشمهایت را باز نگه دار ، تمرکز کن و مطمئن باش که دقیقا میدانی چه می خواهی ، هیچ کس با چشم های بسته به جایی نمی رسد
کسی که به خورشید می نگرد تاریکی ها را نمی بیند.به خوبیهای مردم فکر کنید تا بدیهای آنان را نبینید
ضرب المثل : باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت
هـر راه خروج در جایی دیگـر راه ورود است .
وقتی شاگرد آماده است استاد پدیدار می شود .
آموزگاران در را باز می کنند امٌا این تویی که باید وارد شوی .
آبی که بیش از اندازه پاک است و خالص ماهی ندارد .
آنانکه کم می خواهند به خدایان نزدیکترند .
ما به کلیات فکر می کنیم امٌا در جزئیات زندگی می کنیم .
تنها سرخوشی در جهان آغاز کردن است .
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
()()()()()() ()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()() ()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا
آدم ترس ها و تکرار هام شدم.
سخته
اصلا زندگی کردن سخته
وقتی حس کنی چیزی نداری سخت تره
شاید هم آسونتر باشه ها!
شاید فقط به خاطر این سخته که دوست داری خیلی چیزها رو داشته باشی٬
می خوای دستت رو دراز کنی و بگیریشون
اما می ترسی٬
می ترسی دستت رو دراز کنی و دستت به چیزی نرسه٬
خیره می شی به آروزهات و همیشه ترس و حسرت توی وجودت می مونه.
می دونم به دست آوردن یه چیزی انقدر آسون نیست که بخوای دست رو دراز کنی و بگیریشاما نمی دونم خودم چم شده که می ترسم٬
می ترسم پاشم انقدر راه برم تا دستم به همه چیز هایی که می خوام برسه٬
می ترسم پاشم انقدر یه راه عوضی رو برم که از اینی که هستم گم تر بشم٬
می ترسم برم ته خط چیزی نباشه.
باید ریسک کرد.
می خوام ریسک کنم.
دارم ریسک می کنم.
اما هنوز می ترسم
می دونم ترسه تا آخرش باهام می مونه.
ایکاش فقط این ترسه بود٬
ترس از نرسیدن به خواسته هام٬
اما فقط این نیست٬
انقدر ترس توی وجودم هست که می ترسم.
از اینکه یه روز تمام کابوس های من تبدیل به واقعیت بشن می ترسم٬
حق دارم بترسم
مگه تا حالا خیلی هاش درست در نیومده؟!
ایکاش این حس های مسخره دست از سرم بر می داشتن.
ایکاش می دونستم که هیچ وقت هیچ چیز نمی دونم.
ایکاش
ایکاش
ایکاش
....
توماس براس : میان انسان و شرافت رشتۀ باریکی وجود دارد و اسم آن قول است .
اُرد بزرگ : آدمیانی که با دیگران رو راست نیستند با خود نیز بدین گونه اند .
تنسون : خود را بشناس و بر روح خویش فرمانروایی کن . در این صورت می توانی امیدوار باشی که روزی مقتدر و سعادتمند خواهی شد .
بزرگمهر : بیدارترین، هشیارترین، و پسندیده ترین کسان، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است .
اُرد بزرگ : آب و هوا، بر جهان بینی ، پبوندهای توده و اندیشه ما تاثیرگذار است .
سارتو : انسان همان جايى است كه تصميم مى گيرد باشد.
اُرد بزرگ : آرمان و خواسته خود را در گفتگوهای روزانه بررسی کنید اگر در آن پیشرفتی نمی بینید نیازی بر انجام آن نیز نخواهد بود .
پلو تارك : ستون تمدن , كتاب و مطبوعات است.
پل نیسن: اگر در دل شوق و عشق داری از زندگی خود بهره بسیار به دست آر چون عشق همواره آدمی را به سوی کمال راه می نماید.
فردریش نیچه :بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند.
شان فور : اغلب مردم نیمی از عمر را صرف بدبخت نمودن نیم دیگر می نمایند .
اُرد بزرگ : آرمان و انگیزه هویدا، ویژگی آدم کارآمد است .
تراین وادارلز : روزنامه ها دائرةالمعارف های زندگی جهانند . همه چیز را از چهار گوشۀ جهان برای ما نقل می کنند .
اُرد بزرگ : آن گاه که سنگ خویشتن را به سینه می زنیم نباید امید داشته باشیم همگان فرمانبردار ما باشند .
بزرگمهر : برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .
یک دهقان آفریقایی : هیئت های مسیحی وقتیکه به سرزمین ما آمدند دارای آیین مقدس بودند و ما صاحب زمین بودیم، اکنون آنها مالک زمین هستند و ما دارای آیین مقدس .
به یک دانشجوی مدیریت و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هرکدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت. بادقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند. دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چندنفر از دوستانش را خبرکرد تا در این کار به او کمک کنند. این دانشجوی فیزیک زمانی را که هریک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسیدند اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی، ارتفاع هتل را به دست آورد.
دانشجوی ریاضیات منتظرشد تا خورشید کمی پایین برود و بعد، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش درآورد طول سایه را اندازه گرفت، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سرحال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند، درحالیکه سرحالی دانشجوی مدیریت باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مدیریت با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد:
کاری نداشت! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چندمتر است بعد با 149 دلار باقیمانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم.
What's Love
When you are together with that special someone, you pretend to ignore
that person. But when that special someone is not around, you might look around to find them.
At that moment, you are in Love.
وقتيکه با اون شخص بخصوص هستي ..تظاهر ميکني که بهش بي اعتنايي ..ولي وقتيکه اون دور و اطراف نيست .چشمات دنبالش ميگرده....
اين همون وقتيه که تو عاشقي....
*******************
there is someone else who always makes you laugh,
your eyes and attention might go only to that special someone.
Then, you are in love
کسي هست که هميشه باعث شادي تو ميشه..نگاهت و توجه ات فقط واسه اون شخص بخصوص هست...پس تو عاشقي
************ *******
Although that special someone was not supposed to have called you ,
to let you know of their safe arrival,
your phone is quiet.
You are impatiently waiting for the call!
At that moment, you are in love
اگرچه از اون شخص به خصوص انتظار نميره که واسه رسيدن صحيح و سالمش به مقصد خبر بده و تلفنت هم زنگ نمي زنه ..ولي بي صبرانه در انتظار تلفنش هستي....
اين همون زماني هست که عاشقي
*******************
If you are much more excited for one short e-mail from
that special someone than other many long e-mails,
you are in love
اگه واسه دريافت يه ايميل هر چند کوتاه از اون شخص هيجان زده تر از ايميل هاي بلند بقيه افراد هستي...
تو عاشقي...
*******************
When you find yourself as one who cannot erase all the
emails or SMS messages in your phone because of one message
from that special someone, you are in love
وقتيکه تو مي فهمي که نميتوني مه ايميل ها و اس-ام -اس هاي تلفنت رو پاک کني چون يه دونه اس -ام- اس يا ايميلش مال اون شخص بخصوص هست.
.تو عاشقي
******************
When you get a couple of free movie tickets, you would
not hesitate to think of that special someone.
Then, you are in love
وقتيکه بهت 2 تا بليط مجاني واسه سينما ميدن و تو بدون شک به اون شخص فکر ميکني..
پس تو عاشقي
************ *******
You keep telling yourself, "that special someone is just a friend", but
you realize that you can not avoid that person's special attraction. At that
moment, you are in love.
تو به طور مداوم به خودت تلقين ميکني که :**بابا اون شخص بخصوص فقط يه دوست ساده هست.**ولي در عين حال نميتوني جذابيت هاي ذاتي اون رو ناديده بگيري...
اين همون زماني هست که عاشق شده اي
************ *******
While you are reading this post, if someone
appears in your mind,
then u are in love with that person
در مدت زماني که اين متن رو ميخوندي ..اگه تصوير شخص بخصوصي هي تو فکرت نقش مي بست و ياد اون ميکردي
پس تو عاشق همون آدم شده اي
************ ********* **
for that special someone who i love him most... and he knows that wellEvery second God remembers you
هر ثانيه خداوند به ياد توست
Every minute God bless you
هر دقيقه خداوند نگهدار توست
Every hour God cares for you because
هر ساعت خداوند پشتيبان توست...زيرا...
Every day I pray God to take care of U
هر روز من دعا ميکنم و از خدا ميخوام که پشت و پناه تو باشد
************ *******
Good looks catch the eyes
زيبايي چشم هارو شکار ميکنه
but Good Personality catches the hearts
ولي شخصيت خوب قلبها رو
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست
اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی
می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی
هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کني
طفلکی مردها توی سنين مختلف
***
شش سال اوّل زندگی
:۲
- دوره ی دبستان:۳
- دوره ی راهنمايی:۴
- دوره ی دبيرستان:۵
- دوره ی دانشگاه:۶
- دوره ی سربازی:۷
- دوره ی شوهر بودن:۸
- دوره ی پدر بودن:۹
- دوره ی پيری:۱۰
- دوره ی پس از مرگ !دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :
- چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهی ما نيز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم. چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم. خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی . هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،به مشکلات بگویید که خدایتان چقدر بزرگ است.
يه دل دريايي مي خواد تا همه خطاهاي معشوقت رو توش غرق كني.
عاشقي
يه دنيا محبت مي خواد كه بايد روز به روز اونو گسترده تر كني.
عاشقي
يه قلب مي خواد كه تو هر ضربانش يه بار اسم معشوقت رو بشنوي.
عاشقي
يه چشم مي خواد براي خوندن خط به خط كتاب دل معشوق.
عاشقي
پايي مي خواد براي دويدن به هر كجايي كه معشوق هست .
عاشقي
صدايي مي خواد براي خوندن از عشق ، هر چقدر كه بد باشه .
عاشقي
صداقتي مي خواد براي گفتن جمله مقدس دوستت دارم .
عاشقي
از خود گذشتگي مي خواد براي به آرامش رسيدن معشوق .
عاشقي
صبر مي خواد براي تحمل روزهاي سخت دوري از معشوق .
حالا گرفتی که عاشقی چی چی میخواد؟؟؟
شاد باشی و رها.
استاد می گوید:
دوخدا وجود دارد.
خدای که استادان دانشگاه درباره او به ما می آموزند , و خدایی که خود به ما می آموزد .
خدایی که مردم همیشه درباره اش صحبت می کنند, و خدایی که خود با ما سخن می گوید .
خدایی که هراسیدن از او را آموخته ایم , و خدایی که از عطوفت با ما سخن می گوید .
دو خدا وجود دارد.
خدایی که در بلنداست , و خدایی که در زندگی روزمرِه ما حضور دارد.
خدایی که از ما می طلبد, و خدایی که قرض های ما را می بخشد .
خدایی که ما را با آتش دوزخ تهدید می کند , و خدایی که بهترین راه را به ما نشان می دهد .
دو خدا وجود دارد.
خدایی که ما را زیر بار گناهان خرد می کند, و خدایی که با عشق خویش ما را آزاد می سازد.
مکتوب اثر پائلو کوئلیو
هر راهي هر قدر هم هموار به هر حال تعدادي چاله دارد.
كلمات دلنشين فرياد كشيده نمي شوند، نجوا مي شوند.
تا چيزي را نپذيريم، نمي توانيم تغييرش دهيم. كارل يونگ
فقط به پيروزي فكر نكن به راه رسيدن به آن (هم) فكر كن. نوبل
گاهی اوقات افرادی وارد زندگی تان می شوند و شما بلافاصله متوجه می شوید که آن ها به دلیلی آن جا بوده اند.
برای این که به نوعی منظوری را برسانند ، درسی را به ما بدهند یا کمک کنند تا بفهمید و بدانید که هستید و چه کسی میخواهید بشوید.
شما هرگز نمیدانید این افراد چه کسانی می توانند باشند ، اما همین که چشمتان به آن ها می افتد ، همان لحظه متوجه می شوید که آن ها در زندگی تان به صورتی اساسی تأثیر خواهند گذارد.
گاهی اوقات وقایعی برایتان اتفاق می افتد که در آن لحظه به نظرتان وحشتناک ، دردناک و غیر منصفانه می رسد اما با تامل و تفکر تشخیص می دهید که بدون غلبه کردن بر آن موانع شما هرگز نمیتوانستید به نیروی بالقوه ، قدرت ، اراده و یا شجاعت خود پی ببرید.
هر چیزی به دلیلی اتفاق می افتد. هیچ اتفاقی شانسی یا تصادفی نیست. بیماری ، عشق ، لحظاتی که حقیقت فراموش می شود ، حماقت های محض و ... همه برای آزمایش محدوده روح ما اتفاق می افتند.
بدون این امتحان های کوچک ، زندگی شبیه جاده هموار یکنواخت ، مستقیم و صافی می شد که علی رغم امن و راحت بودن ، کسل کننده و کاملا بی معنی می بود.
افرادی که شما ملاقات می کنید بر زندگی تان اثر میگذارند. موفقیت ها و شکست هایی که تجربه می کنید میتوانند شخصیت شما را بسازند. از تجربیاتبد میتوان درس هایی آموخت. در حقیقت این مهم ترین تجارب هستند. اگر کسی به شما صدمه بزند ، به شما خیانت کند یا قلبتان را بشکند ، آن ها را ببخشید چرا که به شما کمک کرده اند که درباره اعتماد بیاموزید و در مورد اینکه دریچه قلبتان را به روی چگونه افرادی میگشایید ، محتاط عمل نمایید.
اگر کسی شما را دوست داشته باشد ، آن ها را بدون قید و شرط دوست داشته باشید نه تنها برای آنکه شما را دوست دارند ، بلکه به خاطر آن که به شما یاد میدهند دوست داشته باشید و چشم ها و قلبتان را به روی چیز های کوچک بگشایید.
هر روزتان را به حساب آورید. قدر هر چیزی را بدانید چرا که ممکن است دیگر هرگز نتوانید دوباره آن را تجربه کنید. با مردمی که هرگز قبلا با آن ها صحبت نکرده اید سخن بگویید و در عمل شنونده باشید.
رها و ازاد باشید. انتظارات تان را بالا ببرید. سرتان را بالا نگه دارید چرا که این حق و شایستگی را دارید . به خود بگویید که شخص بزرگی هستید و به خود ایمان داشته باشید ، چرا که اگر به خود ایمان نداشته باشید ، هیچ کس دیگری هم به شما اعتقادی نخواهد داشت. زندگیتان را خودتان بسازید.
عالی باشيد.
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد : معلومه که نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !
پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !
پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : کاملا" امکانش هست !
پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : کاملا" امکان داره !
پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !
جوون : ممکنه !
پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !
جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !
جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
جوون در حال لبخند : اوه بله !
پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!
نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!
چند نفر از مردم مرسدس می خریدند، اگر کسی نبود که انها رو در حال رانندگی ببیند؟
....................................
تو می اموزی که هیچ چیز بدون کار سخت به دست نمی اید.همانطور که پدر بزرگ هارپر عادت داشت بگوید:
((برای لذت بردن از شربت سیب اول باید سیب رو پوست بگیری.))
............
شانس شاید بتواند ثروت را به ارمغان بیاورد،اما هرگز نمی تواندخرد به ارمغان بیاورد.
...........
نه هیچ شکستی اخر کار است و نه هیچ موفقیتی
...............
دعا کردن برای بدست اوردن انچه می خواهی رضایت بخش است،اما هرگز چیز جدیدی به تو نمی اموزد.
................
برای دیگران کاری انجام بده بدون توقع بازگشت!همه ما باید درختانی بکاریم و بدانیم که در سایه ان نخواهیم نشست.
...................
انسان بزرگ، بزرگی خویش را در نحوه برخوردش با شخص کوچک نشان می دهد.
......
شانس شبیه افتاب پرست است.به ان وقت بدهید حتما تغییر می کند.
..............
ثروت حقیقی یعنی انچه که هستی ،نه انچه که داری.
...............
ما بندرت از اوقات فراغتی که برای بدست اوردنش زحمت کشیده ایم لذت می بریم.
...............
اگر در اخر روز مثل سگ احساس خستی کردب.احتمالا تمام روز مثل سگ غرغر کرده ای
محال
محال كلمه اي است كه در فرهنگ ديوانگان يافت مي شود. "ناپلئون بناپارت"
عشق
شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد
ناپلئون
شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات و بدبختي ها به زندگي لبخند بزند.
قلب شکسته ميخري
كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم .... کفشاي پاره ميخريم ... اسباب کهنه ميخريم ... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
قدرت
هر وقت احساس كردي در اوج قدرتي به حباب فكر كن
برگشت پيش خدا
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
اوشو
زندگي فقط فرصتي است براي تعالي، براي بودن، براي شكوفا شدن.
چشم
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
مرد بر بالین همسر رو به موتش ایستاده...
مرد: عزیزم ...! وصیتی نداری عزیزم؟
زن: عزیزم هنوز که چیزی معلوم نیست! شاید بهتر شدم.
مرد: نه عزیزم! همه چی معلومه، دکترا جوابت کردن عزیزم!
زن: عزیزم فکر نمی کنی اگه این حرفو بهم نمی گفتی، بهتر بود؟
مرد: نه عزیزم. می خوام موقع مردنت پیشت باشم عزیزم!
زن: مگه می خوای جایی بری عزیزم؟
مرد: آره عزیزم! یه سفر کاری برام پیش اومده عزیزم.
زن: پس دوست دارم به آخرین وصیتم عمل کنی.
مرد: عزیزم زود بگو، من باید برم عزیزم!
زن: می خوام اگه ازدواج کردی، این حلقه ی منو دست همسرت بکنی.
مرد: عزیزم این انگشتر برا اون خیلی گشاده. عزیزم!!!
زن: عزیزم! همیشه دوست داشتم بعد از تو بمیرم عزیزم.
مرد: عزیزم! آرزوتو به گور می بری عزیزم!
زن: نه عزیزم! یادته امروز صبح آب میوه ی منو خوردی؟عزیزم!
مرد: آره عزیزم، خیلی خوشمزه بود. عزیزم!
زن: عزیزم چون می دونستم تو می خوریش عزیزم، یه خورده
سم توش ریختم عزیزم.
مرد: نه!!!
زن: آره عزیزم !
مرد: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
زن: آره عزیزم! تا یه ساعت دیگه...،عزیزم...،
روده هات می ریزن تو دهنت... ، عزیزم!
مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کردهاست و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.
سوالات را بخوانید:
1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.
2- کلاههای پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند.
3- روسها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.
4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند.
5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: تولهسگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف میدهد.
جوابها:
اگر خیلی خودتان را گرفتهاید که همه جوابها را میدانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیدهاید، بهتر است اول جوابها را مطالعه کنید:
1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453)
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.
حالا می توانید به خودتان بخندید!
///////////////////////////////////////////////////
دانشجو و فیلم
دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس
دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان
دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار
دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام
انتخاب درس افتاده : زخم كهنه
برای امروز کافی است .........تا بعد
مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کردهاست و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.
سوالات را بخوانید:
1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.
2- کلاههای پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند.
3- روسها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.
4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند.
5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: تولهسگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف میدهد.
جوابها:
اگر خیلی خودتان را گرفتهاید که همه جوابها را میدانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیدهاید، بهتر است اول جوابها را مطالعه کنید:
1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453)
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.
حالا می توانید به خودتان بخندید!
///////////////////////////////////////////////////
دانشجو و فیلم
دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس
دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان
دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار
دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام
انتخاب درس افتاده : زخم كهنه
برای امروز کافی است .........تا بعد
من که از نفس کشیدن توی این دنیا خیری ندیدم ، اومدم غرق بشم ، غرق ...
اومدم قبل ازاینکه تو بپرسی چرا ، من چراهامو از تو بپرسم .
اما حالا به چراها کاری ندارم . می خوام از خودمون بگم . دلم خیلی برات تنگ شده بود ...
خیلی وقت بود می خواستم باهات حرف بزنم اما نمی شد . حالا هم یه کلمه از اون همه حرفی
که می خواستم بزنم ، نزدم . همه ی حرفهام موند ...
نمیدانم قاطی حرفهایی که زدم ، بهت گفتم " دوستت دارم " یا نه ؟
گفتم " تو تمام و تنها امیدمی " یا نه ؟
گفتم " بی تو چقدر تنها میشم " یا نه ؟
اگه نگفتم حالا می گم :
خدای من ...
من نمی دونم تو چقدر بزرگی ، اما من از پستی و حقارت بیش از اندازه ی خودم خبر دارم .
من نمی دونم تو چقد ربخشنده و بی نیازی اما اون همه حرص و طمعی که در وجودم هست
می شناسم .
نمی دونم تو چقد رغفور و آمرزنده ای اما می دونم اگه گناهامو برای کسی غیر از تو اعتراف کنم
بعد از مرگم حتی برام گور نمی کنه .
و چقدر خوب که چیزی نمی دونم ، اینطوری هر چقدر که دلم بخواد می تونم روی بزرگیت
حساب باز کنم .
می دونی ... امشب خیلی دلم می خواد شونه هات زیر هق هق من بشینه ، من قلبمو باز کنم و تو
از آرامش ، پرش کنی .
دلم می خواد تمام بزرگیت پشتم علم بشه تا من به جای تلو تلو خوردن ، به تو تکیه بدم .
امشب دلم می خواد تمام ترسمو پشت قدرت تو مخفی کنم .
تمام دلواپسیهامو یه جایی بذارم تا تو از همون جا برش داری .
دلم می خواد یه هاله از نور بهم قرض می دادی تا من دور تاریکی روحم می پیچیدم .
دلم می خواد صدام کنی ... دلم میخواد ....
نمی دونم کی
شاید بعد از اینکه فکر کردیم انقدر قدرت دارم که یه دنیا رو عوض کنیم.
یا شاید بعد از اینکه فکر کردیم خودمون رو خیلی خوب می شناسیم.
بعد خیلی یه دفعه ای....
بعضی وقت ها دوست دارم برگردم بهت بگم من هنوز می خوام من و تو با هم باشیم
اما به نظرت خودم چقدر باورش دارم؟
وقتی خودم رو زیر تمام این فکر هایی که حتی وجود ندارن گم کردم٬
وقتی حتی الان خودم هم خودم رو نمی شناسم و تمام شناختم از خودم زیر رو رو شده٬
وقتی به چیزی توی خودم مطمئین نیستم
می خوام با تو چیکار کنم؟
آره ما وقتی قاطی می کنیم نمی تونیم به هم کمک کنیم
یا توانش رو نداریم
یا می خواییم تنها باشیم
جفتش در مورد من یکی که صدق می کنه
هم نمی تونم کمکت کنم
هم خودم می خوام تنها باشم.
ولی نه همیشه
همیشه تنها بودن سخته
فقط نمی دونم چقدر طول می کشه تا خسته بشم از خودم و حرف بزنم.
حرف هام تکراریه
مثل فکرم٬
مدام دور می زنم
بدون اینکه بتونم این دابره رو بشکنم تبدیلش کنم به یه خط صاف که فقط بره بدون اینکه دور بزنه.
هیچ وقت ازت نپرسیدم "تو از حرف های تکراری خسته نمی شی؟"!
احساس خلا می کنم
خیلی زیاد
اونقدر که تا حالا انقدر نبوده.
شاید تا حالا در حد هر آدم معمولی بوده.
ولی الان خیلی زیاده
خیلی.
بعضی وقت ها دوست دارم بودی و قتی دلم می گرفت سرم رو می ذاشتم روی شونه هات و گریه می کردم
اما نمی دونم حتی اگه بودی تحمل می کردی یا نه؟
خسته نمی شدی از بس وقتی یکی دلش می گیره سرش رو بذاره روی شونه هات و گریه کنه؟
دنبال دلیلی برای وجود داشتنم می گردم
اما هنوز پیداش نکردم٬
فکر می کردم می دونم
اما اشتباه می کردم
اگه می دونستم دیگه انقدر دور خودم نمی چرخیدم
انقدر از تکرارم فرار نمی کردم
انقدر در به در دنبال خیلی چیزها نمی گشتم
انقدر احساس خلا نمی کردم.
چشمامو می بندم.دهنمو هم همینطور.با تمام وجود نفس عمیقی می کشم.باز همون بوی اشنا.این روزا هرکی رو می بینی ،میگه: عید دیگه برام تکراری شده و خیلی یکنواخت شده.اما به نظر من موضوع چیز دیگه ایه.میشه اسمشو گذاشت قاطی شدن ادما با تلخی های زندگی.اما هنوز هم برای من پر از خاطرست.شیرینیاشو همه یکطرف گذاشتمو تلخیاشم از جلوی چشمام قایم کردم.البته بنظرم هر چقدر هم تلخیاش زیاد باشه باز هم می ارزه.حاظرم تموم اون سختیها رو دوباره تحمل کنم واون شیرینیهارو یکباره دیگه تجربه کنم.
عید هر سال برام خاطره هایی رو زنده میکنه؛ انگار که دوباره دارن اتفاق میفته.مثل این میمونه که هر سال با فرا رسیدن عید با ماشین زمان به عقب بر میگردم و پس از سیزدهم دوباره بر می گردم.
روزهایی که از بس داخلشون غرق میشم گذرشون رو متوجه نمیشم و باید باز هم منتظر عید دیگری باشم.
باز هم انتظار.......
عید سال 79 رو هیچوقت از یاد نمیبرم .از اون عد به بعد مساوی بود با وارد شدنم به مرحله تازه ای از زندگی.سرعت کسب تجربه و دانسته هام به سرعت افزایش یافت.لحظه های تلخی هم داشت که کرستم اما لحظه های شیرینش ارزششو داشت.
دوست داشتم این مطلبو بزارم برای عید اما دیدم واقعا به این خالی شدن احتیاج دارم.فکر میکنم وبلاگ هم برای همین باشه.یه جایی که بتونی حرف دلتو فریاد بزنی ولی اطرافیانت نشنون.
نقطه سر خط..........
آنچه لذت می بخشد الزاما نیک نیست و نیز آنچه ناخوشایند است یا دردناک، همیشه بد نیست. نه این را بطلب و نه از آن دیگری روی گردان. از هر آنچه خداوند پیش می آورد خرسند باش. هر آنچه برای ما بخواهد، بیماری یا سختی، فقر یا درد، بدنامی یا فلاکت همه برای ما بهترین است.
جی.پی.وسوانی
**********
خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم.
Joseph Roux
هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge
بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست.
Garth Brooks
خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد.
St. Augustine
خداوند امروز به تو هدیه ای 86400 ثانیه ای بخشید، آیا یک ثانیه اش را استفاده کردی تا از او تشکر کنی؟
William A. Ward
اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو.
وودی آلن
خوشایندترین و با استفاده ترین افراد، کسانی هستند که نگرانی در مورد قسمتی از مشکلات جهان را هم بر عهده خدا می گذارند.
Don Marquis
ترجیح میدهم که با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم.
Mary Gardiner Brainard
خداوند دنیا را کروی آفریده، تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم.
بعضي ها اونقدر خوشبين هستند که فکر مي کنند اين چيزايي که مي نويسم در مورد اوناست بابا شما حتي ارزش فکر کردن هم نداريد چه برسه که .....
ترجيح ميدی يه نمکی فهيم باشی يا يه ميلياردر نفهم!؟
تو چشام نيگا کن و راستشو بگو..جواب کليشه ايم بدی ميزنم تو سرت!
چندتامون خودمونيم...نه چيزی که مردم فکر ميکنن!؟
برای بعضيا من يه کلوپ فيلمم که البته دوبله همزمانم ميکنه...
برای بعضيا يه تلفن عموميم که البته سکه نميخوره..
برای بعضيا روزی چهار خط نوشته ام روی يه صفحه قهوه ایی...
من ديگه از اين زندگی چی ميخوام!