+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:0  توسط مهرداد
|
وقتی می فهمی که دنیا با همه ی قشنگیاش زود گذرش فقط یه بازی بوده
و تو بازیگرش وقتی چشمهای پر از اشکت هست
و یه شونه ی مهربون برای گریه کردن نداری وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو می کنی
اونوقت به دلت نگاه کن به خودت به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چه به دست آورده ای؟ اگر تونستی چیزهایی رو که به دست آوردی ببین بفهمی و درک کنی اونوقت تو برنده ای حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کنی چون با چیزهایی که به دست آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی.


+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:59  توسط مهرداد
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. اما توی آن جز غرور چيزي نبود. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم،اما شيطان نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:58  توسط مهرداد
|
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان
.
پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، ...، نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ
...
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را بسوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم
.
ارتش بزرگ من بآرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید
.
نابسامانی درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشیدم
.
من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم
.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. فرمان دادم که هیچکس مردم شهر را نیازارد و به دارایی آنان دست یازی نکند
.
مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه بلندش را ستودیم
.
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم
.
همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم
.
همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد
.
بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند
...
من برای همه مردم همبودگاهی آرام مهیا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پیشکش کردم
.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:57  توسط مهرداد
|
بلدرچيني لانه اش را در مزرعه جو درست كرده بود و هميشه نگران اين موضوع بود كه مبادا صاحب مزرعه روزي بخواهد محصولاتش را درو كند.هرروز كه او براي پيدا كردن غذا از لانه اش دور ميشد از بچه هايش ميخواست كه خوب به حرف هاي آدم هايي كه از آنجا عبور ميكنند گوش دهند و شب به او بگويند كه آنها در مورد چه حرف ميزدند.روزي بلدرچين به لانه برگشت؛جوجه هايش به او گفتند:
"مادر جان،اتفاق خيلي بدي افتاده است امروز صاحب مزرعه و پسرش به اينجا آمدند و گفتند كه:جو هاي اين مزرعه همه رسيده اند. ديگر وقت درو كردن است.برويم پيش همسايه ها و دوستان و ار آنها بخواهيم كه بيايند و در درو كردن محصول به ما كمك كنند."
و بعد جوجه ها اضافه كردند:"مادر جان مارا از اينجا ببر؛چون آنها
ميخواهند فردا اينجا را درو كنند.
بلدرچين گفت: نترسيد بچه ها؛ فردا كسي اين مزرعه را درو نخواهد كرد.
روز بعد باز بلدرچين از خانه بيرون رفت و شب كه شد؛جوجه ها به مادرشان گفتند:
"صاحب مزرعه باز هم به اينجا آمده بود اومدت زيادي منتظر دوست ها و همسايه هايش شد،ولي هيچكس نيامد و بعد او به پسرش گفت:"برو به عموها و دايي ها و پسرخاله هايت بگو كه پدرت گفته فردا حتما به اينجا بيايند تا در درو كردن مزرعه به ما كمك كنند.""
بلدرچين گفت:نترسيد بچه ها فردا هم كسي اين مزرعه را درو نخواهد كرد.
روز سوم وقتي بلدرچين به لانه برگشت،دوباره بچه ها گفتند:
"صاحب مزرعه امروز هم به اينجا آمد اما هرچه منتظر شد هيچكس نيامد و او به پسرش گفت:
"انگار كسي در درو كردن مزرعه به ما كمك نميكند؛پسرم جو ها رسيده اند؛برو داس هايمان را بياور تا براي فردا آماده كنيم.فردا خودمان مي آئيم و محصولات مزرعه را درو ميكنيم."
بلدرچين گفت:
"آه بچه ها،ما ديگر بايد از اينجا برويم.چون وقتي يك آدم تصميم بگيرد بدون اينكه منتظر كمك كسي شود كاري را انجام دهد،حتما آن كار را خواهد كرد."
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:56  توسط مهرداد
|
به ياد داشته باش تاريکترين ساعت شب ساعتی قبل از طلوع افتاب است [عمومي]
بازم سلام.واقعا من توو کار خودمم موندم به آپ های خودمم هم رحم نمیکنم!!!
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:55  توسط مهرداد
|
چنانچه نداني به سوي كدامين بندر رواني، هر بادي، باد موافق خواهد بود.
ممكن است موقتا كوتاه بياييد، اما هرگز تسليم نشويد.
ما تنها بدانجا آزاد هستيم كه انتخاب كنيم، بعد از آن، انتخاب هايمان ما را كنترل خواهند كرد
هرگز نمي توانيد در حالي كه دستهايتان را در جيب خود كرده ايد، به خوشبختي برسيد. و مادامي كه به فردا اميدواري، خوشبختي از آن توست.
به ياد داشته باش كه: خوشبختي اين نيست كه:كه هستي و چه داري، خوشبختي صرفا آن چيزي است كه در فكر تو مي گذرد.
هرگز آرزو مكن تا جز خويشتن خويش، كسي باشي. اما بكوش تا بهترين خويشتن باشي.
يك چيز مي تواند همه چيز را دگرگون كند: انتخاب هدف و چسبيدن به آن.
اساس و زير بناي خوشبختي سه چيز است: درستي، صداقت، منش، ايمان، عشق و وفاداري 59- بسيارند مردمان با استعداد ولي نا موفق،با هوش اما شكست خورده، تحصيل كرده و در عين حال بيكار، نابغه و نا كام؛ اين تنها عزم، اراده، پشتكار و كار سخت است كه راه گشاست.
اگر مي خواهي خوشبخت باشي، جز آنچه برايت مهياست آرزو مكن.
از آرزوهاي دور و دراز دوري كن تا روحت دچار خستگي و ملالت نگردد.
اگر آگاهانه آرزويي را در سر پرورانيده ايد كه تحقق و دستيابي به آن فراتر از توان شماست، به شما هشدار مي دهم كه تا آخر عمر نادم خواهيد بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:51  توسط مهرداد
|
مردي همراه با پسرش در جنگلي مي رفتند ناگهان پسر زمين خورد و درد شديدي احسا س كرد . او فرياد كشيد . آ آ آه . درحالي كه تعجب كرده بود صدايي شنيد كه از كوه مي آمد . آ آ آه با كنجكاوي فرياد زد(( تو كي هستي ؟)) اما تنها جوابي كه شنيد اين بود ((تو كي هستي؟)) اين او را عصباني كرد. پس داد زد ((تو ترسويي!))و صدا جواب داد((تو ترسويي)) به پدرش نگاه كرد وپرسيد : (( پدر چه اتفاقي دارد مي افتد؟ )) پدر فرياد زد : ((من تورا تحسين مي كنم )) صدا پاسخ داد: (( من تو را تحسين مي كنم)) پدر فرياد كشيد : ((تو شگفت انگيزي))وآن آوا پاسخ داد : ((تو شگفت انگيزي !)) پسرك متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است.
بعد پدر توضيح داد : مردم اين پديده را پژواك مي نامند. اما در حقيقت اين زندگي است . زندگي هر چه را كه بدهي به تو بر مي گرداند! زندگي آينه اعمال و كارهاي توست . اگر عشق بيشتري مي خواهي عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي خواهي . بيشتر مهربان باش ! اگر احترام و بزگداشت را طالبي درك كن واحترام بگذار ! اگر مي خواهي مردم نسبت به نو صبور و مودب باشند صبر وادب داشته باش!اين قانون طبيعت در هرجنبه از زندگي ما اعمال مي شود . زندگي هرچه را كه بدهي به تو برمي گرداند . زندگي تو حاصل يك تصادف نيست . بلكه آينه اي است از كارهاي خود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من که به نتیجه اخلاقی این داستان کاملا معتقدم. به نظر من هر اتفاقی که برای ما پیش میاد نتیجه کاری هست که قبلا انجام دادیم. به قول معروف( از ماست که بر ماست) اما یه عده ای میگن که ما هر چی به دیگران خوبی میکنیم برعکس جواب میگیریم، یا اینکه میگن به کسی باید محبت کرد که لیاقتش رو داشته باشه و جواب خوبی تو رو با خوبی بده.
مگه نمیگن که« زندگي هرچه را كه بدهي به تو برمي گرداند .»
پس آیا وقتی می خوایم به کسی لطفی کنیم باید حساب کتاب کنیم ببینیم چقدر به خودمون نفع می رسه؟ شما چقدر به این قضایا معتقدید؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:51  توسط مهرداد
|
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما
در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب
برگردي تا خوشه اي بچيني!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:
"چه آوردي؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر
پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار
رفتم ." استاد گفت: "عشق يعني همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد كه:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد
داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!"
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه
شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت
بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست
خالي برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين
*****************************************
به من چه اگه تکراریه!!!
نمی دونم چرا منم آپ کردنم گرفته...
بچه ها مسریه مواظب باشید از من نگیرین!!!!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:49  توسط مهرداد
|
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت.
خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.
خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...
خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:45  توسط مهرداد
|
می دونی؟
آسمون همیشه آبی نیست
همیشه هم صاف نیست
گاهی ابری گاهی بارونی
و از آسمون
همیشه هم بارون نمی باره
خب این طبیعتشه
ولی همون موقع هایی هم که داره بارون میباره برو بنشین
پای درد دل آسمون
ببین چی میگه؟!چرا داره گریه می کنه؟!
دلتو بده به آسمون عوضش ازش چند تا ستاره بگیر
می دونی؟
گاهی آسمون پر ستاره است
ولی یه ستاره میون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره
این ستاره "تو" ءِ !
من
اسمشو گذاشتم ستاره "تو" !
می دونی؟
وقتی با ستاره "تو" حرف می زنم
وفتی بهش خیره میشم یا بهش چشمک می زنم همیشه
ازم یه چیزی میپرسه!
میگه:دوستم داری؟ منم میگم: دوستت دارم
ولی دیشب از من یه سوال دیگه پرسید
گفت:تو چرا هیچ وقت از من نمی پرسی که دوست دارم یا نه؟
منم ازش پرسیدم:تو چی؟دوستم داری یا نه؟
میدونی چی گفت؟گفت:قلبتو بده!گفتم: چه جوری؟
گفت:چشماتو ببند یه نفس عمیق بکش و خودتو رها کن
قلبت پرواز می کنه و خودش میاد پیشم
منم همون کاری رو کردم که ستاره گفت
ستاره قلبمو گرفت و روش یه چیزی نوشت و بعد پسش داد
نوشته بود دوستت دارم!
نوشته ستاره "تو" رو قلبم مونده هنوزم هست تا آخرم می مونه
چرا؟ چون بهم گفت:حقیقت هیچ وقت نابود نمیشه!
چون چیزی است که "باید" وجود داشته باشه
راستی!
بیا این دفعه که داره بارون میباره بریم پشت پنجره
و به درد دل آسمون گوش کنیم
وقتی شب میشه بیا دوتایی به ستاره ها نگاه کنیم
وقتی می خواهیم بخوابیم به ماه شب بخیر بگیم
وقتی صبح میشه
بیا طلوع خورشید رو که پر از عشقه نگاه کنیم!
باشه که عاشق بمونیم!
تا آخرش
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:43  توسط مهرداد
|
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پراز ترک مثل من و تو نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خيلی کم می شه کسي؛ روی حرفش بمونه
ماه من غصه نخور؛ گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شب ماست
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدی شايد ؛فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه
ماه من غصه نخور ؛ماهها که تب نمی کنن
ماهها که از آدما کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور شمعدونيا صورتين
دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين
ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد
توی عاشقی بايد ؛نترسي از کم وزياد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن
ماه من غصه نخور بازی زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت
به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو
خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه
**************************************************
هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول
تنت و روانت از دست اين و آن خسته است .........
هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است ..........
هميشه وقتی درهای آسمان بسته است .........
هميشه !
گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هر که با تو پيوسته!
به دل پناه ببر که آخرين پناه توست !
به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:41  توسط مهرداد
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:39  توسط مهرداد
|
آهنگري با وجود رنجهاي متعدد و بيماريش عميقا به خدا عشق مي ورزيد . روزي يكي از دوستا نش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد : تو چگونه مي توا ني خدايي را كه رنج و بيماري نصيبت مي كند ؛ دوست داشته باشي ؟ آهنگر سر به زير فرو آورد و گفت : وقتي مي خواهم وسيله اي آهني بسازم ؛ يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم . سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم در آيد . اگر به صورت دلخواهم در آمد ؛ مي دانم كه وسيله ي مفيدي خواهد بود . اگر نه ؛ آنرا كنار مي گذارم .
همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خدا دعا كنم كه : خدايا ! مرا در كوره هاي رنج قرار بده اما مرا كنار مگذار .
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:37  توسط مهرداد
|
امتحان کوتاه زير شامل ٤ سوال است. سوالها زياد سخت نيستند و جواب آنها هم در زير آمده است ولی قبل از آن که پاسخها را ببينيد سعی کنيد خودتان پاسخها را بيابيد. اين امتحان برای آزمايش متخصص بودن شماست.
سوالات
١)چگونه می توان يک زرافه را داخل يک يخچال قرار داد؟
2) چگونه می توان يک فيل را داخل يک يخچال قرار داد؟
3) شير، سلطان جنگل، تمام حيوانات را به يک گردهمايی فرا می خواند. تمام حيوانات بجز يکی از اين حيوانات در اين گردهمايی شرکت می کنند. حيوانی که غايب بوده کدام است؟
۴) شما بايد از يک رودخانه عبور کنيد. اين رودخانه محل زندگی تمساحها است. چگونه از آن عبور می کنيد؟
.
.
.
.
و اماپاسخها ...
١) پاسخ درست اين است: در يخچال را باز کنيد، زرافه را در آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببنديد. اين سوال به ما ياد می دهد که نبايد برای کارهای ساده دنبال راه حلهای پيچيده بگرديم.
٢) دريخچال را باز کنيد، فيل را در آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببنديد. اين پاسخ اشتباه است، پاسخ درست اين است، در يخچال را باز کنيد. زرافه را بيرون بياوريد، فيل را در يخچال بگذاريد و سپس در يخچال را ببنديد. اين سوال به ما ياد می دهد که برای حل مساله، به فعاليتهای قبلی نيز فکر کنيم.
٣) پاسخ درست اين است : فيل. چون فيل داخل يخچال بوده و نمی توانسته در گردهمايی شرکت کند. اين سوال به ما ياد می دهد که در حل مساله نبايد فرضيات قبلی را فراموش کنيم.
بسيار خوب! اگر به ٣ سوال اول پاسخ درست نداده ايد هنوز يک شانس ديگر داريد.
٤) پاسخ درست اين است با شنا از رودخانه عبور کنيد. تمام تمساحها در گردهمايی حيوانات هستند و خطری شما را تهديد نمی کند. اين سوال به ما ياد می دهد که از اشتباهات گذشته پند بگيريم.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:35  توسط مهرداد
|
شما رو به خدا این داستانو تا آخرش بخونید......... وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ". ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ". ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:34  توسط مهرداد
|
وقتى بعد از دو سال قرار شد دوباره ببينمش تمام خاطرات گذشته برم تداعى شد.وقتى روز موعود رسيد براى ديدنش ثانيه شمارى مى كردم.هنگام ورود وقتى نگاهم با نگاهش گره خورد قلبم هورى ريخت پايين.طپش هاى قلبم به شدت زياد شده بود.عرق سردى رو در تمام وجودم حس كردم.پس از احوال پرسى مختصرى به سمت اتاقم رفتم.در مدت اقامتش هر وقت مى خواستم باهاش حرف بزنم پشيمون ميشدم.هميشه وقتى ميخواست چيزى بگه از نگاهش ميشد همه چيز رو فهميد.و اون داشت با اون نگاه به من ميگفت كه تو خراب كردى.از اعتماد من سوء استفاده كردى.نگاهش رو در تمام وجودم حس ميكردم.مدتهاست به خاطرات اشتباهاتم خودم رو سرزنش ميكنم.اما همه اين كارها بخاطر علاقه من به او بود كه قدرت فكر كردن رو از من گرفته بود.
اكثر افراد در چنين حالاتى مى گويند كاش زمان به عقب برميگشت.اما نظر من اينه كه بايد با ناملايمات زندگى ساخت.نبايد تسليم زندگى شد.اگر اين اشتباهات پيش نمى امد درسهاى امروز را نمى گرفتم.
عشق او تمام وجود منو تسخير كرده.آرى من عاشق او شدم.وقتى صحبت از عشق ميشه ياد فيلم هفت عروس و هفت برادر ميوفتم كه در فيلم گفت عشق مانند سرخك ميمونه.يك بار بيشتر مبتلا نميشى.
من هم نظرم همينه يا حداقل اگه دوباره عاشق بشى به اندازه دفعه اول نيست.
ببخشيد كه سرتون رو درد اوردم.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:30  توسط مهرداد
|
آذرپادمهراسپندان : موبدان موبد و دانشمند بزرگ زمان ساسانی که در تدوین و جمع اوری نسک مختلف اوستا کوشش بسیار کرد و امروز از او پندنامه و اندرزنامه های اخلاقی بزرگی بجای مانده.
آذرفرنبغ فرخزادان : هیربد زرتشتی و دانشمند و حکیم بزرگی که گرد اورنده و نویسنده کتاب بزرگ دینکرد در زمان مامون عباسی بوده این کتاب مشتمل بر بسیاری از دانش نامه های مزدیسنا است که میرفت پس از حمله تازیان به فراموشی سپرده شود.
آذربرزين : پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد
آذر کيوان : حکيمي و عالمي ايراني از سرزمين فارس که در قرن يازدهم هجري حيات داشته است .
آرش : ملقب به کمانگير . پهلوان ايراني در عهد منوچهر شاه که در تير اندازي سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ ميان منوچهر و افراسياب قرار بر پرتاب کردن تيري ميگذارند تا مرز ميان ايران و توران را تعين کند آرش از طربستان تيري پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در راه ايران زمين فدا نمود .
آريه : سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست .
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:28  توسط مهرداد
|
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيا بان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آ نان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».
آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.
اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».
دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جا نش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قبلم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما ا كنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»
و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آ نرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان ا نجام ميدهد ما بايد آ نرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».
با خوندن این مطلب یاداین چند جمله افتادم که یه نفر برام نوشته بود:
(اگردرحق تو بدی کردندفراموش کن اما اگر در حق کسی بدی کردی
فراموش نکن، اگر در حق کسی خوبی کردی فراموش کن امااگر در
حق تو خوبی کردند فراموش نکن .)
بخشش یکی از صفات خداست پس کسی هم که دیگران رو میبخشه یه انسان بزرگه.بیایدیه
مروری کنیم ببینیم چه چیزایی رو روی سنگ نوشتیم که نباید مینوشتیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:25  توسط مهرداد
|
من درس مي خوانم
تو درس مي خواني
او سر چهار راه آدامس مي فروشد
من شام مي خورم
تو رستوران مي روي
او گرسنه است
من به ييلاق مي روم
تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد
او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند
من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم
تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري
او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند
من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را دوست مي داري
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند
پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق مي ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند
من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم
تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري
او 6 برادر و 3 خواهر دارد
برادر من دانشگاه مي رود
خواهر تو دبيرستاني است
او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...
من عاشق شده ام
تو مي داني عشق چيست
او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است
من آن لاين هستم
تو آن لاين هستي
او بي نان است
من از سياست متنفرم
تو سياست را دوست داري
او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد
من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري
براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند
من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم
تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي
او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد
تفريح من گوش دادن به موسيقي است
تفريح تو ديدن فيلمي است
تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است
من از زندگي ام راضي نيستم
تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي
براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب
من او را ديده ام
تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي
او براي ما حقيقتي تلخ است
او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟
او علت است يا معلول ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:24  توسط مهرداد
|
هر چيزي ممكن است...
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي تصور آن را ميكني.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با تمام جزييات تجسم ميكني.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي انتظار آن را داري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي طرحي واقعي و عملي را در ذهن مي پروراني
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تلاش و شكيبايي گامي به جلو بر ميداري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد،وقتي قاطعانه متعهد شوي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با وجود تمام موانع و چالش هاي پيش رو انجام می دهي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با وجود همه فراز و نشيب ها به آينده مينگري استقامت به خرج ميدهي.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي بتواني از اشتباهات درس و از ناكامي ها نيرو بگيري.
هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي علاقه جديت و ابتكار عمل خود را به كار گيري.
وقتي تصور و تجسم ميكني، انتظار مي كشي، برنامه ريزي مي كني ، كاري را به انجام مرساني ، متعهد ميشودي و استقامت مي كني و مشتاقانه با هر چالشي روبرو ميشوي چيزي را كه مي خواهي نه تنها "ممكن است" اتفاق بيفتد بلكه " قطعا" اتفاق ميفتد.
مراقب باش..
مراقب افكارت باش، چون افكارت ، گفتارت را ميسازد.
مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را ميسازد.
مراقت اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هايت را ميسازد.
مراقت عادت هايت باش، چون عادت هايت ، شخصيتت را ميسازد.
مراقب شخصيتت باش، چون شخصيتت، سرنوشتت را ميسازد.
اولين باش
اولين كسي باش كه ميخندد. وقتي دليلي براي خنديدن نمي بيني،
همان زماني است كه بيشترين نياز به خنديدن است.
اولين كسي باش كه مي بخشد. افكار منفي گذشته را براي هميشه كنار بگذار.
اولين كسي باش كه كاري را انجام ميدهد. هر چه زدتر اقدام كني، كارهاي بيشتري مي تواني انجام دهي.
اولين كسي باش كه تشكر ميكند، برخورد حق شناسانه زندگيت را مملو از خوشبختي مي كند.
اولين كسي باش كه با موقعيت هاي جديد و متفاوت وفق مي يابد. وقتي تغييرات را مي پذيری كارهايت را باعلاقه بيشتري انجام ميدهي.
ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر ننشين . بلكه اولين كسي باش كه به جلو حركت مي كند و تنها كسي باش كه سبب اين حركت ميشود.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:23  توسط مهرداد
|
اگر نمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی بوته ای در دامنه ای باش ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید!! اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش وچشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن!! اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!! همه ما را که ناخدا نمی کنند، ملوان هم می توان بود!! در این دنیا برای همه ی ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی بزرگتر وآنچه وظیفه ی ماست، چندان دور از دسترس نیست!! اگر نمی توانی شاه راه باشی، کوره راه باش!! اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش!! با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند هرآنچه که هستی،بهترینش باش!!!!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:22  توسط مهرداد
|
كشتي در طوفان شكست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند. دو نجات يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند،با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم دست به دعا شدند. براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.
نخست از خدا غذا خواستند. فردا، مرد اول، درختي يافت و ميوه اي برآن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچكس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا، به صورتي معجزه وار، تمام چيزهايي كه خواسته بود به اورسيد .مرد دوم هنوز هيچ نداشت.
دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتي اي آمد و در سمت او لنگرانداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.
پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه در خواستهاي او پاسخ داده نشد پس همين جا بماند بهتر است.
زمان حركت كشتي، ندايي از آسمان پرسيد:
چرا همسفر خود را در جزيره رها ميكني؟
پاسخ داد:
اين نعمت هايي كه به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. درخواستهاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش كرد:
اشتباه مي كني. زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم، اين نعمت ها به تو رسيد.
مرد با حيرت پرسيد:
از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟
از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم.
بايد بدانيم كه نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود مانيست، نتيجه دعاي ديگران براي ماست.
*****************************************
سلام دوستای خوبم !! می خواستم با فرستادن اين مطلب از تمام کسانی که برای حل مشکلم دعا کردند، تشکر کنم. خدا رو شکر همه چيز درست شد و الان که دارم اين متن رو می نويسم، ديگه هيچ دلشوره و نگرانی ای ندارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:20  توسط مهرداد
|
اگر آسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی ،
اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به
ارمغان می اورند،
اگر دنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد،
اگردر جستجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی،
اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی
بکنی اخم کردن است،
اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای،
در آن هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن !!
به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت،
هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن،
تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی و
میان درختان به این سو و آنسو می پری،
زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور.
به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت آب می شود،
به یاد آور سخنان زیبایی که در آغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را
احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند.
خوبی های درونت را جستجو کن.
ابرها را از آسمان زندگیت دور کن.
به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر.
فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی
بیندیش که تو باید به او بدهی.
فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی.
بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که
می توانی ببخشی متبرک ساز.
به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:19  توسط مهرداد
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:«مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند
موفق باشید
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:15  توسط مهرداد
|
دیروز تو خیابون ملاصدرا ساعت ۱۰ شب یک دختری که لباس عجیبی پوشیده بود و یک چوب هم دستش بود جلو منو گرفت..........خودشو فرشته مهربون معرفی کرد و گفت میتونه با چوب جادوییش ۳ تا آرزوی منو بر آورده کنه.........۳تا آرزو کردم. اولی و دومی را نمیگم ولی سومین آرزوم این بود که فرشته مهربون تا آخر عمرش دنبال چوبش پرواز کنه و هيچوقتم بهش نرسه.....
حالشو گرفتم نه؟
اين مسخره نيست که بزرگترين دکمه keyboard ،در واقع "هيچی" تایپ ميکنه..؟
هر چی به اين دختره زبون نفهم ميگم به خدا فردا ميام ميدم پولتونو،
مثل بز هی ميگه: "مشترک گرامی..قطع ميباشد."
شک نکن اگه يه موجود مذکر اون پشت بود خيلی راحت با هم کنار ميومديم..
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:7  توسط مهرداد
|
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني بوده است .
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتاده اند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود و به همين دليل كمبوجيه با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند برگذيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگذين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراي بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ۶۵ سال به طول انجاميد .
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – كره – عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاك – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را برا جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم ..
روح آنان شاد . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:5  توسط مهرداد
|
v کنار درختي دست پير زني با لباس آبي رنگ و چادر خاکستري را مي گيرم تا از زمين بلند شود او نگاهي به من مي کند و مي گويد نمي داني چرا هنوزنيامده او به من گفته بود که روز دوشنبه با لباس آبي اينجا منتظرش بمانم قبل از اينکه ظهر شود يکي را حتما مي فرستد دنبالم اما نگفت کدام هفته الان سي سالي شده اگر من را ببيند حتما نمي شناسد چون من از آن سال خيلي مسنتر شدم........ تو فکر مي کني هفته بعد بياد ......
v مرد فرسوده اي با نگاه خسته کنارم مي ايد مي گويد مي خواهي در وصف تو شعر بگويم دويست تومان بيشتر نمي گيرم لبخندي مي زنم و مي گويم باشه بگو..... شعرش اشک به چشمانم مي اورد و او نگاهي به چشمان من مي کند و بدون اينکه پول را قبول کند دور مي شود.
v مادرم مي گويد تو در يک روز آفتابي اول عيد موقع عروسي خواهرت توي باغ روستاي خودمان بدنيا آمدي ...الان من در طبقه پنجم روي تراس سيماني روبروي خيابان شلوغ در يک هواي باراني توي کشور غريبه دارم به حرفهاي مادرم فکر مي کنم
v صداي کودکي خواهرم را مي شنوم با سرعت پله ها را پائين مي روم زني با صورت و دست و پاي زخمي و لباسهاي کهنه دم درخانه هاي کوچه خاطره مي فروشد.
v دوباره بيدار شدم و تازه فهميدم اين روياي ترسناک که هميشه همراهم هست کابوس نيست اين دلهره زندگي است که در اسارت قرار گرفته و دست و پا زنان رهائي مي خواهد.
v پدرم هميشه بيان مي کرد که لحظات قبل از مرگ در آرامش خواهد بود و او با اين گمان فوت کرد آيا او هميشه آرام بود يا واقعا آن لحظات آخرمرگش فرق کرده بود.
v دوچيز هميشه با توست فکر خانه کودکي و دلهره فاصله گرفتن از آن.
v مردي با نگاهي سرد عبور کرد و من در گوشه چشمانش کودکي به اسارت رفته را ديدم
v آسمان دوباره آفتابي شد زمان آن رسيده که تا قبل از برگشتن ابرهاي سياه فراموششان کنم
v تپش قبلم را ديگر باور ندارم عشق که آن دور دستها آواره و بي هدف مي چرخد و مرگ هم در تيرگي بالاي آسمانها خوابيده است و لذت و هيجان هم ساعتي مي گذرد که عبور کرده و تا بازگشت ان چند روزي باقي مانده است پس اين قلب براي چه با اين شدت مي تپد.
v هنوز به دنبالم است کوچه را سريع مي پيچم و در کنج کوچه مي ايستم قدمها متوقف مي شود آرام از لبه ديوار نگاه مي کنم يازده سالگيم به دنبالم است با چشماني گريان و لباس زرد او خانه اش را گم کرده...
v دستم بي هدف به اطراف مي رود مي خواهم گوشه چادر مادر را پيدا کنم و در اين خواب بعد از ظهر از دست سرما روي خودم بکشم اما او مدتهاست که بيدار شده از پيش من رفته است.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:3  توسط مهرداد
|
- اگر روزی گمان کردی که در پایان راه قرار داری بدان آن لحظه ای است که دری به سوی تو گشوده شده است تنها تو از وجود او قافلی راه یافتن آن تلاشی دوباره است از جنس عمل.......
- آخری نتیجه ای که انسان در فکر کردن به آن می رسد این است که با فکر کردن هیچگاه نمی توان معنای بودن را پیدا کرد ......
- آیا می دانی چه رابطه ای بین یک تصویر زیبا از یک خاطره قدیمی با یک تصویر زیبا از یک آرزوی تحقق یافته در آینده وجود دارد من تنها می دانم هر دوی آنها به نوعی معنای زندگی را با خود حمل می کنند .....
- تنها در یک رابطه کوتاه بود که دوباره احساس کردم وجود دارم ... مگر وجود داشتن چیزی جز این روابط کوتاه است ...
- جای می خواندم اثری که انسانها بر روی محیط اطراف خود می گذارند خیلی قوی تر از بزرگترین نیروهای طبیعت است که تا به حال شناخته شده است .... تکلیف ما چیست در میان این همه نیروی سرگردان اطرافمان که گاهی سازی مخالف با ما دارند ....
- همه چیز زیبا است اگر ما بخواهیم و همه چیز فانی است اگر ما ببینیم .... براستی این من است که به تمامی این چیزها حقیقت می دهد .....
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:3  توسط مهرداد
|
آزادي را تنها جائي ديده ام که من را آزاد ديده اند .....
- محبت شروع رابطه است و اعتماد قله آن
- سنگين ترين عذاب نگاه گرياني است که تو مسبب آن بوده اي ....
- جاودانگي مادي تنها با ديگر خواهي حاصل مي شود و جاودانگي معنوي تنها در کنار جاودانگي مادي شکل مي گيرد ....
- عاطفه حاصل از غريزه و دوست داشتن حاصل از محبت دو پديده سرنوشت سازند که در کنار هم تکامل مي آفرييند ...
- قدرت خواهي هيچ چيزي نيست جز شر خواهي چگونه مي شود نيروي بخواهي که حاصل آن هيچ آزردگي در بر نداشته باشد .....
- حقيقت را ما نمي سازيم حقيقت در رفتار اکثريت هم نهفته نيست حقيقت چيزي است که گاهي از تو يک آفريننده کامل مي سازد و گاهي از تو موجودي براي ويران کردن آفريده ديگران ولي در هر صورت در شروع و پايان هر آفرينشي تنها يک حقيقت مفرد وجود دارد .....
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:2  توسط مهرداد
|
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه
فهميد جواب هاي،، هوي است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير
ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم
بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي
تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم
جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.
اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من
را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از
ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم از نگذشته بود كه
توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم
بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از
اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و
گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه
هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و
از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد.
بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي
اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم
يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم
سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام!
كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:1  توسط مهرداد
|
شبی در خواب دیدم مرا می خوانند.
راهی شدم.
به دربی رسیدم. به آرامی درب خانه کوبیدم.
ندا آمد: درون آی؛
گفتم: به چه روی؟
گفتا:برای آنچه نمی دانی؛
هراسان پرسیدم:برای چون منی هم زمانی هست؟!
پاسخ رسید:تا ابدیت
تردیدی نبود،خانه،خانه خداوندی بود، آری اوست که ابدی و جاوید است.
پرسیدم: بارالهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می دارد.
پاسخ آمد:اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید.
اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمایید.
اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید. در حالی که نه حال را دارید نه آینده را.
اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گور های شما را گرد و غبار فراموشی دربر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید.
سکوت کردم، اندیشیدم.
درب خانه چنین گشوده!
چه می طلبیدم؟ بلی،آموختن.
*********************************
امیدوارم که خدا از ما تعجب نکنه!!!!!
من خودم دوست دارم به خاطرات قشنگ کودکی برگردم ولی نه اینکه همه چیزرو از اول شروع کنم و بچه هم که بودم زیاد عجله ای برای بزرگ شدن نداشتم.
سلامتی خودم و کسایی که دوسشون دارم برام از همه چی مهمتره...پول که ارزشی نداره...
آره من نگران آینده ام ولی سعی می کنم نباشم وتو زمان حال زندگی کنم یعنی به همین الان فکر کنم.این خیلی مهمه و بهم خیلی آرامش می ده. (زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است).
باور می کنم که یه روزی میمیرم...اگه مردم یادتون نره یه روزی زنده بودم...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:0  توسط مهرداد
|
ساعت بيولوژيکيم با
ساعت رسمی نيکاراگوا نيم ساعت اختلاف داره..
مغز احمقم فکر ميکنه الان عصره،نميذاره بخوابم..
نه عزيزم محبتم کم
نشده،رفته رو Screen Saver ،يه کليک کن روش درست ميشه..
از وقتی اين For external use only روی قوطی ژل موهامو ديدم کلی افکار
پليد اومده سراغم که مگه ژل مو رو جای غير اکسترنالم ميشه مصرف کرد..
البته حتما ميشده
که اينا گفتن نکنيد ديگه.
مثلا من آدم معصوميم
اگه يه روز
خواستی بری فضا يه سر بيا پيش من اين قطب نمامو بدم با خودت
ببری،به شرطی که وقتی برگشتی برام توضيح بدی شمال تو فضا دقيقا کدوم ور ميشه
اااااااه،ای الهه
ناز..اگه با دل من ساختی که هيچی وگرنه
اين دختر خاله ات 6 ماهه داره آمار ميده..ديگه خود دانی..
پنج شنبه ها روز من است
بدون مسئوليت
بدون کفش
بدون تو
ديشب توی رختخوابی
خوابيدم که شب قبلش شاهد اولين تلاش دو نفر برای شناختن بيشتر همديگه بوده...دليل
خوابی که ديدم شايد همين بوده..
يه جاش ديدم مرلين منسون زل زده به دوربين و ميگه:
اين حق طبيعيه شماست که منتظر شاهزاده روشنفکرتون
بمونيد ولی من يک عمل ترميمی کم خرجو پيشنهاد ميکنم..
دوست پسرتان که گذاشت و
رفت گريه نکنيد،تنهايی هم فيلسوفتان نکند.
کمی بيشتر آرايش کنيد، يک نفس عميق بکشيد
و سعی کنيد بيشتر در جاهای شلوغ،در حال تردد ديده شويد
با تشکر
دوست پسر سابق يکی از شما و دوست پسر بعدی يکی ديگرتان
خوشبخت ترين مرد دنيا،
شوهر آن خانمی است که مانتوهای گل و گشاد میپوشد
با چشمان بی روحش به دوربين زل ميزند و هر چقدر هم هوا قاط باشد
سلامی خدمت بينندگان عزيز پرت ميکند که: راحت باشيد همه جا نيمه ابری است
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:59  توسط مهرداد
|
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست .پیش خدمت یک لیوان آب برایش آورد .پسر بچه پرسید : "یک بستنی میوه ای چند است ؟ " پیش خدمت پاسخ داد : " 50 سنت. " پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید: "یک بستنی ساده چند است ؟" در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد :"35 سنت."
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت :"لطفا یک بستنی ساده ."
پیشخدمت بستنی راآورد و به دنبال کار خود رفت .پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت .
وقتی پیش خدمت باز گشت از آنچه دید شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه 5 سنتی و پنج سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:58  توسط مهرداد
|
چشم سياه
ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم..
میشه لنز آبی بذاری موهاتم های لایت کنی؟
حالمو به هم ميزنه رنگ چشات..
کاش ميشد با تنهايی ها همبستر شد و روح را ارضا کرد
دلم ميخواد روزای تابستونو از وسط جر بدم،توشو با برف پر کنم،با بارون بخيه اش بزنم
در ضمن ميخوام سر به تن اون تابستونی که ساعت 8 صبحش بايد پاشم برم کلاس نباشه
يه حس عجيب دارم
احساس ميکنم همه رو دوست دارم
وقتی ميگم همه يعنی حتی پدر و مادرم
بياييد پايکوبان فرق زن و مرد را توي چشم فمينيست ها فرو کنيم
با حرارت نظرشان را درباره ناقص العقل بودن زنها بپرسيم
و شيهه کشان ارضا شويم
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:58  توسط مهرداد
|
پرسیدم چه بیاموزیم؟
پاسخ آمد:
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.
بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود کنید. زیرا عشق وعلاقه دیگران نسبت به شما آئینه از کردار و اخلاق خود شماست.
بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید از آنجا که هر یک از شما به تنهایی وبر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرید.
بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقصانهای شما آشنایند ولیک شما را همانگونه که هستید دوست دارند.
بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.
بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمایید.
بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن،هیچگاه یکسان نخواهد بود.
بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید.
بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد.
ای بنده من، به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند.
مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد.
ولی
هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد.
فعلا خدانگهدار.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:57  توسط مهرداد
|
ماوس کامپیوترم تنبل شده بود به زور
تکون می خورد
بردمش حمام
حالا بايد دو دستی بگيرمش تا فرار نکنه!
آی آقايی که تو ماشين گرون قرمزت نشستی
چرا انگشتتو تا ته کردی تو دماغت!؟
کاش جای اين همه پول يه کم شخصيت داشتی!
ستاد هميشه شلوغه
مردم داد میزنن٬ماشینا بوق میزنن٬من ولی ساکتم همش!
گفته بودم سرما خوردم٬تمام امروز دو تا گوشام به طرز وحشتناکی گرفته بود
امروزم ستاد شلوغ بود
امروز مردم ساکت بودن همش!
زنده باد دنیای گوش گرفتگی...
امروز پشت يه کاميون يه شعر باحال ديدم
تو مایه های دوست دارم مريض شم ولی منت دکترا رو نکشم!
شعرش يادم نيست!
ميشه توضيح بدی چرا هر وقت اون بدمصبو
روشن ميکنی 100m کرال پشت
خانوماست ولی من که روشن ميکنم کشتی سنتی این ژاپنی گنده ها!؟
دارم کارایی میکنم که اگه وجدان داشتم
بدجوری عذابم ميداد..
خوبيش اينه که حداقل ميدونم تو هم عذاب نميکشی..
هر وقت دلت خواست زنگ بزن...
مطمئن باش من لياقت لذت بردن از يه خواب راحتو ندارم..
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:56  توسط مهرداد
|
اگه قرار باشه صورتت تا آخر عمر يه حالت داشته باشه کدومو ترجيح ميدی:
يه لبخند مسخره به پهنای صورتت یا یه قیافه اخمو!؟
چه جوريه که وقتی اين ليلی و مجنون دانشگاه روزی 68 Km لای درختا
راه ميرن حتی يه اپسيلون اسيد لاکتيک توشون ايجاد نميشه!؟
نذرکردن هم مثل تعارف ميمونه...اومد نيومد داره!
دارم ميرم به نذرم برسم!
تا حالا يه بادکنک رو زير آب ترکوندی؟
اصلا ميشه!؟
خدا رو شکر هوا گرم شد و دیگه نمی تونی راه بیفتی و از بوی عید و سبزی درختا و جوون شدن زمین و این جور مزخرفا حرف بزنی
در اثبات حماقت من همين بس که اون موقع ها
مامان برام لالايی ميگفت و من به جای خوابیدن بغض میکردم!
فکر کردی اون همه ابر الکی اومدن پايين مه شدن!؟
نــــــخير!به ابرا گفتم دوسشون دارم اومدن پايين پيشم!
دوستت دارم" ها دو دسته اند
يا دروغند يا دروغهای مصلحتی..
ــ ببخشيد آقا،من يه توريستم،لطفا اينو بگيرين و وقتی دارم به برج ايفل اشاره ميکنم
روی صورتم تنظيمش کنين،کار باهاش خيلی راحته،کافيه ماشه رو بکشین..
میدونید بدبخت ترین آدم دنیا کیه؟
.
.
.
کسه که منو دوست داشته باشه از همه بدبخت تره
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:56  توسط مهرداد
|
۱۳خط برای زندگی (گابریل گارسیا مارکز)
یک : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
دو : هیچ کس لیاقت اشکهای تو رو ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشکهای تو نمیشود.
سه : اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
چهار : دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
شش : هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی ، چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی از افراد تمام دنیا هستی.
هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
نه : شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و بعد شخص مناسب را ، بدین ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.
ده : به چیزی که گذشت غم مخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.
دوازده : خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که او تو را بشناسد.
سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهتری چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:54  توسط مهرداد
|
موخته ام كه نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم بلكه بگويم بار ديگر آن كار را طور ديگري انجام خواهم داد.
آموخته ام كه بايد بر زمان مسلط باشم نه به زير فرمان آن .
آموخته ام هر سفر دور و درازي با بر داشتن تنها يك گام آغاز مي شود.
آموخته ام خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم.
آموخته ام كه مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران.
آموخته ام كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و دانش ديگران را بيا موزم بنابراين علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را نمي دانم آموخته ام.
آموخته ام بيش از آنكه مرا بفهمند ديگران را درك كنم.
آموخته ام بيش از آنكه دوستم بدارند دوست بدارم.
آموخته ام كه هميشه فردي خوشبين باقي بمانم چراكه زندگي و موهبتهاي آن را دوست دارم.
آموخته ام اگر از هر چيزي بهترينش را ندارم ولي از هر چيز كه دارم بهترين استفاده را كنم.
آموخته ام لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد.
آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممكن است آرزوي فرداهايم باشد.
آموخته ام كه زندگي مثل يك نقاشي است با اين تفاوت كه در آن از پاك كن خبري نيست.
آموخته ام كه هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست.
آموخته ام زياده گويي شايد مقدمه ناشنوائي باشد.
و در آخر آموخته ام كه دوست داشتن از عشق برتر است
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:53  توسط مهرداد
|
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند . چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
جرالدین، دخترم ، اینجا شب است ، یک شب نوئل ، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و نه برادر و خواهرت و حتی مادرت ، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن ، به این اطاق پیش از مرگ برسانم .
من از تو بسی دورم ، خیلی دور ، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور کنند ، تصویر تو آنجا روی میز هم هست ، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی ، آنجا ، در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی!
این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است . شاهزاده خانم باش و بمان ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم جرالدین! ......
من چارلی هستم ! من دلقک پیری بیش نیستم ! امروز نوبت توست ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو ! اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد ، من یکی از اینان بودم جرالدین ! .....
در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم ، این داستانی شنیدنی است ، داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است ، من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام ، با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.
با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم .......گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ، و دست کم روزی یکبار با خود بگو ، " من هم یکی از آنان هستم " ، آره تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند، ......
همیشه وقتی 2 فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم ، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام ، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان ، روی زمین استوار بیشتر از بند بازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند ، شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد ، آن شب، این الماس، ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است ، ...
.... خون من در رگ های توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را ، فراموش نکنی ، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم . تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی ، رویت را می بوسم.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:51  توسط مهرداد
|
جرج بوش مي ره بازديد يه مدرسه، سر کلاس میشينه و مي گه: هر سوالي دارين بکنين. يکي بلند مي شه و مي گه: سلام آقاي رييس جمهور، اسم من رابرته، من سه تا سوال داشتم؟ -۱ چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ -۲ چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ ۳ - به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ جرج بوش تکوني رو صندليش مي خوره و تا مي آد جواب بده، زنگ تفريح مي خوره. زنگ بعد يه پسر ديگه بلند مي شه و مي گه: آقاي رييس جمهور، اسم من جکه و من پنج تا سوال داشتم؟ ۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ ۲- چرا شما مي خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟ ۳- به نظر شما، بمب اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ ۴- چرا زنگ تفريح ۲۰ دقيقه زودتر به صدا در اومد؟ ۵- و سوال آخر؟ رابرت کو؟
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:51  توسط مهرداد
|
شاپرك كوچولو از دست پدر و مادرش دلگير بود,از سياهي و تاريكي خسته شده بود.آخه چرا نبايد مثل همهء موجودات ديگه از نور و روشنايي لذت ببره؟؟چرا نبايد با دوستاش زير نور خورشيد بازي كنه؟؟چرا نبايد از هواي تازه لذت ببره و گلبرگ لطيف گلها رو نوازش كنه؟؟دلش نمي خواست تمام عمرش و تو اون فضاي تاريك و نم دار سر كنه,مي خواست آزاد باشه و آزادي رو حس كنه.پدر و مادرش مي گفتن هنوز براي بيرون رفتن از خونه خيلي بچه است اما شاپرك كوچولو مي دونست خود اونها هم فقط شبها از خونه مي رن بيرون,ولي آخه چرا؟؟يه روز شاپرك قصهء ما ديگه طاقت نيوود,رفت پيش پدرش و پرسيد:پدر شما چرا فقط شبا از خونه مي ري بيرون؟؟مگه نور و دوست نداري؟؟پدر لبخند زد و گفت:چرا عزيزم,نور و دوست دارم,عاشق روشنايي هستم و از گرماي روز لذت مي برم,راي همين هم هيچوقت روزها بيرون نميرم!!اون روز شاپرك كوچولو معني حرف پدرش و نفهميد و تو دلش به اون خنديد!!با خودش فكر كرد:آخه چطور مي شه چيزي و دوست داشته باشي ولي ازش دوري كني؟؟
سالها گذشت.شاپرك قصهءما حلا بزرگ شده بودو براي اولين بار مي خواست از خونهءتاريك و مرطوبش بيرون بياد,اونم در روشنايي روز و زير نور گرم خورشيد.خيلي اصرار كرده بودتا اجازهءخارج شدن از خونه رو بگيره.مادرش نگران بود,پدرش هم همينطور.موقعي كه داشت از خونه خارج مي شد پدر گفت:عزيزم مواظب باش به نور عادت نكني و جذب زيباييش نشي و مادر گريه مي كرد و اشك مي ريخت. ولي شاپرك نميدونست چرا؟؟از خونه بيرون اومد,چشمهاش سياهي مي رفت,اول چيزي نمي ديد و بعد...واي خدايا همه جا رنگي و قشنگ بود,اينجا از سياهي خبري نبود,گرماي خورشيد به بالهاي كوچكش انرژي و قدرت مي داد,پرواز كرد و پرواز كرد...لذت برد و لذت برد...
عصر وقتي به خونه برگشت,دلش نمي خواست اونجا باشه,نمي تونست تاريكي رو تحمل كنه,مي خواست پيش روشنايي بمونه و گرماش و احساس كنه.شب شده بود.پدر و مادرش در خواب ناز بودن اما شاپرك نمي تونست بخوابه.آروم بلند شدو به طرف در رفت,آروم در و باز كرد و از خونه خارج شد.با خودش گفت:پس به اين مي گن شب!!شبم مسل خونهء ما تاريك و سرده.پرواز كرد و پرواز كرد,از دور روشنايي مي ديد,با شتاب به سمت روشنايي حركت كرد,نور با طنازي از داخل پنجره جلوه گري مي كرد.به طرف پنجره رفت,پنجره نيمه باز بود,داخل شد,يك شمع روي يك ميز چوبي در حال سوختن بود.گرماي ناشي از سوختن شمع,شاپرك رو جذب مي كرد و نور شمع چشماش و نوازش ميداد,بي اختيار به شمع نزديك شد.احساس مي كرد داره به مرز جنون مي رسه,دلش مي خواست با شمع يكي بشه,بي اختيار شروع كرد به چرخيدن دور شمع,شمعفريادزد:نزديك من نشواما ديگه دير شده بود!شاپرك ديوانه وار به دور شمع مي چرخيد و به شعله هاي اون نزديك و نزديك تر مي شد.احساس مس كرد بالهاش داره مي سوزه,ولي اين سوختن براش لذت بخش بود.بالهاش آتش گرفته بودن و حس مس كرد ديگه نمي تونه ادامه بده,درد عجيبي داشت,ياد حرفاي پدرش افتاد:چون عاشق نورم ازش دوري مي كنم!!حالا معنيه حرف پدرش و مي فهميد و دليل نگرانيه مادرش رو.
شاپرك كنار شمع به زمين افتاد,چشماشو باز كرد و به شمع نگاه كرد.شمع داشت براي شاپرك اشك مي ريخت,چشمهاش و بست,نفس عميقي كشيد و فكر كرد:چقدر خوبه كه تو روشنايي مي ميره.....
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:50  توسط مهرداد
|
عروسکی که من برات خريده از يه پا آويزون ميکنی,با انگشتم ميکنی تو چشماش!
اسمشم ميذاری مامان بازی
يادم رفت بهت بگم..
اگه زير آب بخندی دهنت پر آب ميشه..خفه ميشی..ميميری...
حالا هی بخند!
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...
به نظر شخصی خودم! قلب دو تا وظيفه اصلی داره:
1- پمپاژ خون 2- پمپاژ محبت!
قلب من همون اولیشو انجام بده من ازش راضيم!
ــ عزيزم فقط مرگ ميتونه ما رو از هم جدا کنه...
ــ ولی مطمئن باش من بعد از مرگتم به فکرت هستم!
بچه تر که بودم عاشق بی بی دل شدم..
هنوز نفهميده بودم احمقانه ترين کار ممکن اينه که عاشق
موجودی بشی که از کمر به پايين تکرار بالا تنه اش باشه..
دستا بالا وگرنه میپرم بغلت اينقدر ميبوسمت تا بميری!
بعضی ها فکر می کنند خیلی آدم هستند. زهی خیال باطل.
هیچی نیستیـــــــــد حتی یک ....
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:49  توسط مهرداد
|
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند، خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقدر فرماید.
تنبیهی سخت تر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری، تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی ببیندش یا برآن واقف شود.
پس خداوند دو کلمه« دوستت دارم» را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند، هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند، آنگاه که انسانها، دو همسایه، دو برادر، دو دوست درسینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند، زبان ها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه این نیازها بود، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد.
وبعد...
کم کم دل ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد. دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند:
چه شد که ما به اینجا رسیدیم، کدام نعمت از ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را برید.
خداوند دلش بر این قوم، که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات
«دوستت دارم» را به ذهن و قلب آنها باز گرداند... خدا را شکر که ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم:
دوستت دارم
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:48  توسط مهرداد
|
اگر کسی تورا آنطور که می خواهی دوست ندارد
به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تورا لمس کند
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید
هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
توممکن است در تمام دنیا فقط یکنفر باشی ولی برای من تمام دنیا هستی
هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با توبگذراند .نگذران.
به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن وفقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی
خود رافرد بهتری تبدیل کن ومطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی وانتظار داشته باشی او تو را بشناسد
زیاده از حد خودراتحت فشار قرار نگذار بهترین چیزهادر زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:47  توسط مهرداد
|
ياهو مسنجر....چت روم...ساعت00.00بامداد!!!
سلام خانومي چه آيديه با حالي داري...ميشه اي اس ال بدي؟؟؟
عليك سلام....والا چي بگم!!!
حالا ناز نكن ديگه...من ماني هستم ...22 ساللمه ...از teh!!!حالا نوبت توئه
آخه........من اهل چت كردن و اينا نيستم...اگه بابام بفهمه اسمم و به پسر غريبه گفتم دعوام مي كنه!!!
حالا جون ماني ...باباهه رو بپيچون اي اس ال و بده ديگه !!!ميدي!!!
با اجازهء پدر و مادرم و همهء بزرگهاي فاميل بلهههههههههههههههههههه!!!!
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:آن زمان كه گيتار قلبم ترانهءعشق مينواخت!!
سلام ...من آريو هستم...ميشه با شما آشنا بشم؟؟؟
سلام...من ونوس 19 سال دارم!!خوشبختم!!
عكس داري ونوس جون؟
دارم ولي نمي تونم عكسم و بدم نا محرم ببينه!!آخه بابام گفته اگه عكسم و بدم به نا محرم اسلام به خطر ميافته!!شما چي عكس داري؟
آره ...مي خواي بفرستم؟؟من خيلي خوشتيپم ها...
واه واه چه از خود راضي خوب منم خيلي خوشگلم!!
خوب بيا اسلام و بيخيال شو..اگه واقعا خوشگلي عكس و بفرست ببينم ديگه...شايد ازت خوشم اومد ازدواج كرديم!!!
خوب...اگه قصدت ازدواجه مي شه يه فكري كرد...از قديم گفتن يه نظر حلاله!!!
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:3 يك ربع كم!!
سلام خانوم خانوما...چند دقيقه وقت داري؟؟؟
سلام...اول بگو عكس داري يا نه؟اگه عكس نداري منم وقت ندارم...
آره بابا عكس دارم..خودت چي؟؟؟عكس داري؟
آره الان ميفرستم...تو هم بفرست...
واي عزيزم تو چقدر خوشگلي...سوفيا لرن بايد بياد جلوي تو خودش و باد بزنه!!!!واييي من بد جوري عاشقت شدم....ميشه تلفنت رو
بدي بيشتر با هم آشنا شيم؟؟
اول عكست و بفرست!!!
اينم عكس...
آه خداي من....چقدر handsome هستي...دود سيگارت بخوره تو سره تام كروز!!!تام كروز بايد تريپ و ببينه واست نوشابه باز كنه..اونم نه كوكاكولا...پپسي!!
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:سر شب لاتا...حالا خودت حساب كن ببين ميشه ساعت چند!!
من خيلي تنهام...هيشكي من و دوست نداره...اجازه مي دي باهات درد و دل كنم؟
آخي...البته
2 سال پيش دختري كه خيلي دوسش داشتم من و گذاشت و رفت..منم اونقدر منتظر برگشتنش شدم كه زير پام علف سبز شد
ولي اون برنگشت...از زوره تنهايي و عشق پناه اووردم به اينجا..
عجب آدم سنگدلي بوده...حالا چرا شما رو ترك كرد؟؟؟
آخه اينطوري كه نمي تونم توضيح بدم!!!من تايپم ضعيفه..به اين شماره زنگ بزن تا ماجراي زندگيم و برات بگم....
آخه...
يعني تو هم مي خواي مثل بقيه من و بذاري كنار؟؟؟من فكر كردم رو تو كه اينقدر مهربون و خانومي مي تونم حساب كنم....
باشه تو هم من و تحويل نگير همنين الان مي رم خودم و با كش دار ميز نم...
نه ....اين كارا چيه...من همين الان بهت زنگ مي زنم
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:يه روز بعد از ظهر ديگه....چه مي دونم!!!
hi..can u speak english?
yes, i can.but why do u speak english? where are u from??
i was born in iran but i left iran when i was 3
cool,how old are u?
25
then u are left iran 22 years ago....do u have any pic?
yes,i send it 4 u
thx...
نامرد دروغگو....حالا من و سر كار ميزاري؟؟
ااا چي شده آبجي ..نامردي تو مرام ما نيست!!
تو 22 ساله ايران نبودي؟؟؟؟پس چرا اين عكست رو تو ميدون آزادي گرفتي؟؟؟؟
اااا...مثل اينكه 3 شد...هزار بار به اين فري خوش دست گفتم تو كه فتوشاپ بلدي اين ميدون آزادي رو بكن برج ايفل ولي مگه اين نامرد حاليش شد؟؟؟؟؟؟
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:همه رو كه من گفتم...اين و ديگه خودت حدس بزن!!!
سلام...شما بايد خانوم دنيا باشين....من همونم كه آدرس وبلاگتون رو دادين به من!!!
بله من دنيا هستم...شما هم بايذ آقاي آرمان باشين درسته؟؟!!!
بله...شما چقدر با هوشين ها...از وبلاگتون معلوم بود...
به نظر شما عشق چيه؟چطوريه؟
والا خانوم دنيا به نظر من عشق مثل گلابيه!!
واي شما اولين نفري هستين كه مثل من فكر ميكنه!!!خوشحالم با شما آشنا شدم!!!
مياين با هم وبلاگ بزنيم؟؟؟يه وبلاگ درپيت؟؟؟
والا من هميشه به در پيت علاقهء عجيبي داشتم!!
پس همكاريم...يه وبلاگ مي زنيم به اسم سيفون!!!
پس بزن قدش آقاي آرمان.....آي يواش تر ديگه...دردم اومد!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:46  توسط مهرداد
|
گفتند..:شكست يعني تو يك انسان در هم شكسته اي!**** گفت: نه! يعني من هنوز موفق نشده ام.**** گفتند:شكست يعني تو هيچ كاري نكرده اي.**** گفت: نه! شكست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام..**** گفتند:شكست يعني تو يك ادم احمق بوده اي.**** گفت: نه ! شكست يعني من به اندازه ي كافي جرأت و جسارت داشته ام.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر به آن نميرسي **** گفت:نه!شكست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حركت كنم.**** گفتند:شكست يعني تو حقير و نادان هستي.**** گفت:شكست يعني هنوز من كامل نيستم.**** گفتند:شكست يعني تو زندگيت را تلف كرده اي.**** گفت:نه! شكست يعني من بهانه اي براي شروع دارم.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!**** گفت:نه!شكست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم..**** بيشتر تلاش كنم..... بيشتر.....!!!****
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:44  توسط مهرداد
|
مدت زيادي از تولد برادر فرانک كوچولو نگذشته بود . فرانک، مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند فرانک هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار فرانک هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
فرانک با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت. در، نیمه باز مانده بود، پدر و مادر هم که كنجكاو شده بودند مخفيانه به داخل اتاق نگاه می کردند... آنها فرانک كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت: ني ني كوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:43  توسط مهرداد
|
يك درخت هر قدر هم كه بزرگ باشد با يك دانه آغاز ميشود.
بهتر زندگي کنيم
شنيدن استعدادي عظيم است. همگان از استعداد شنيدن برخوردار نيستند. معدودي از افراد واجد اين موهبتند. سخن گفت آسان است، اما شنيدن بسيار دشوار.
كساني كه گوش ميسپارند، بدون آنكه قضاوت كنند، بدون آنكه ارزيابي داشته باشند، بدون آن كه كسي را محكوم كنند، اين گونه شنيدن معجزه است.
چنين افرادي سكوتي مقتدر، روحي شگرفت، و زيباييهاي دروني بسيار لطيفي دارند.
به قول بزرگي خداوند به انسان دو گوش عطا كرده و يك دهان كه دو بشنود يك بيش نگويد.
چرا كه سخن را اگر رهايش كنيم لجام گسيخته ميشود و به هر جا كه بخواهد ميتازد و هر آنچه كه باعث كدورت، نحوست، و حتي جدالهايي بس بزرگ ميشود از سخن بر ميخيزد.
تمرين شنديدن انسان را به سوي فرهيختگي سوق ميدهد.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:42  توسط مهرداد
|
عاشقی
يه دل دريايی ميخواد تا همه ی خطاهای معشوقت رو توش غرق کنی.
عاشقی
يه دنيا محبت ميخواد که بايد هر روز او نو گسترده ترش کنی.
عاشقی
يه قلب ميخواد که تو هر ضربانش يه بار اسم معشوقت رو بشنوی.
عاشقی
يه چشم ميخواد برای خوندن خط به خط کتاب دل معشوق.
عاشقی
پايی ميخواد برای دويدن به هر کجايی که معشوق هست.
عاشقی
صدايی ميخواد برای خوندن از عشق هر چقدر هم که بد باشه.
عاشقی
صداقتی ميخواد برای گفتن جمله ی مقدس دوستت دارم .
عاشقی
از خود گذشتگی ميخواد برای به آرامش رسيدن معشوق.
عاشقی
صبر ميخواد برای تحمل روزهای سخت دوری از معشوق.
اوه. اوه. عاشقی چه چيزايی ميخواد؟؟؟!!!! بقيه اش رو تو اضافه کن. اگه عاشقی!!!!!!!
خوشا رهايی
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:41  توسط مهرداد
|
در خلال يك نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ولي
سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع كرد، سكه اي از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها كرد و گفت: سكه را بالا مي اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي شويم و
اگر پشت بيايد شكست مي خوريم.
بعد سكه را به بالا پرتاب كرد. سربازان همه با دقت به سكه نگاه كردند تا به زمين رسيد.
سكه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نيروي فوق العاده اي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله كردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعا مي خواستيد سرنوشت جنگ را به يك سكه واگذار كنيد؟
فرمانده با خونسردي گفت: بله و سكه را به او نشان داد.
هر دو طرف سكه رو بود!
***********************************************************
گاهی اوقات اطرافیان ما برای شروع کردن یه کار یا برای گرفتن یه تصمیم مهم ، فقط نیاز به امیدواری دارن . یه کلمه امیدوار کننده ما میتونه نیرو و انرژی خفته اونها رو بیدار کنه ، می تونه به اونا ا نگیزه بده برای شروع کردن یا ادامه دادن . پس یادمون نره که میتو نیم با کلمات زیبا و ا نرژی بخش در موفقیت اطرافیا نمون مؤ ثر باشیم و به اونها این اطمینان رو بد یم که تواناییش رو دارن و می تو نن .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:36  توسط مهرداد
|