|
|
|
|
|
يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!! نتيجهء اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:51 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد میگوید دیدگانت را ببند،و یا حتی با دیدگان گشوده،گروهی از پرندگان را در پرواز تصورکن.اکنون بگو چند پرنده دیدی؟پنج؟یازده؟شانزده پرنده؟پاسخ هر چه باشد-و گفتن اینکه چند پرنده دیده شده،بسیار دشوار است- در این تجربه کوچک یک چیز کاملا اشکار میشود.می توان گروهی از پرندگان را تصور کرد،اما تعیین تعداد پرندگان ان گروه از اختیار ادمی خارج است.هرچه هم که ان صحنه واضح ،مشخص و دقیق باشد.باید پاسخی به این پرسش وجود داشته باشد: _چه کسی تعداد پرندگانی را که در ان صحنه ظاهر شدند،تعیین کرد؟ ان شخض تو نبوده ای! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:11 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دست هايي كه ياري مي رسانند مقــدس تر از دست هايي هستند كه ................. آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم. .................. در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر میکنند به اندازه کافی عاقلند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 21:14 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدم آدمی را که می گفت لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. دیدم حقیری دست به گریبان حقیری دیگر شد. باز شنیدم لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. دیدم فردی را که می خواست به دوستش نارو بزند اما گفت ... لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. دیدم دو دوست را که چگونه همدیگر را نابود می کردند اما فردی گفت... لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم. هر کجا قدم می نهادم می شنیدم... لعنت خدا بر شیطان. اندکی تامل می کردم و دلیلش را نمی یافتم. با خود فکر کردم که شیطان کجاست؟ چه کرده است؟ چرا همه و همه کس می گویند لعنت بر او؟ پس باید بسیار پلید و حقیر باشد. پس چرا گذرم به هر کجا که می افتاد شیطان را نمی دیدم؟ آیا شیطان آن آدمیان ناچیز بودند؟ اگر شیطان آنگونه باشد پس همه ما آدمیان نیز شیطانیم. همه یک شکل و از یک نوعیم. اما نه. می دانم که ما آدمی هستیم و شیطان نیستیم. پس شیطان کیست؟ آدمی به من گفت: فرزندم, شیطان موجودیست که سبب این همه ناهنجاریست.او بسیار پلید است.همه را گمراه می کند. اندکی تامل کردم و سپس بدو گفتم: پس لعنت بر تو. با تعجب خواستار دلیلش شد. - چون تو به وظایفی که داری و خدا بر تو نهاده عمل می کنی. -چرا نمی گویی لعنت بر ازرايیل؟ او که جانی را می گیرد و همگان را در حسرت عزیزی می گزارد که دوستش دارند!!! اگر شیطان گمراهی می کند, وظیفه اش این است. وظیفه ای که خداوند بر عهده او گذاشته. اگر من دوست داشته باشم که حقی را ناحق کنم , ضعیفی را بکشم , یعنی شیطان کرده است؟ اعمال خود را بر گردن شیطان اندازم؟ پس همگان به بهشت ملکوت خواهیم رفت؟ چون شیطان همه آن کارها را کرده است و ما نکردیم؟ جهنم از آن کیست؟ اندکی فکر کرد و سپس با صدایی رسا گفت.... لعنت بر نفس پلید آدمی. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 21:0 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
نواموزی از پدر نیستروس،کشیش اعظم صومعه اسکتا پرسید:برای رضایت خدا چه باید بکنم؟ پدر نیستروس پاسخ داد:ابراهیم غریبان را پذیرفت،خدا خشنود بود،الیاس از بیگانگان خوشش نمی امد،خدا خشنود بود.داوود به انچه که کرد مغرور بود،خدا خشنودبود،باجگیر رومی در برابر محراب از انچه می کرد شرمنده بود.یحیی تعمید دهنده به بیابان رفت،و خدا خشنود بود،یونس به شهر نینوا رفت ،و خدا خشنود بود. از روح خودت بپرس که چه کار دوست دارد بکند.وقتی روحت با رویاهایت در توافق باشد،خدا خشنود است. از کتاب مکتوب :پایلو کوییلو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:53 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و.. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کوچه به پایان رسید و دخترک به داخل خیابان اصلی پیچید. چشم هایش کشیده بود و انگشت هایی بلند و نازک داشت. پیاده رفت تا به در نمایشگاه رسید. بلیط خرید و وارد شد. روی بلیط نوشته شده بود: اژدها در جدال بی پایان با اساطیر، نمایشگاه عکس و نقاشی های قدیمی. دخترک بلیط را میان انگشت هایش مچاله کرد و داخل جیبش گذاشت. سپس کمی روسری آبی اش را جلو کشید و وارد نمایشگاه شد. نور قرمز رنگی برای محیط طراحی شده بود و تضاد عجیبی با روسری دخترک داشت. دخترک به اولین تابلو خیره شد. دستش را از جیبش بیرون آورد و زیر چانه اش گذاشت. خیره شد. قاب نقاشی چوبی بود و ترک خورده بود. روی نقاشی خاک کمی نشسته بود. دخترک سرفه کوچکی کرد. نقاشی کمی لرزید. دخترک به اطراف نگاه کرد. هیچ کس در نمایشگاه نبود. دوباره به نقاشی خیره شد. صدایی شنید. صدای گرز بود. شاید هم چکاچاک شمشیر. به تصویر میکائیل خیره شد که کم کم جان می گرفت. فرشته مقرب بارگاه الهی نیزه اش را فرو کرد و آسمان را از بدی رهاند. اژدها به کیفر فریب آدم و حوا از آسمان بیرون شد. صدای برخورد شی سنگینی به گوش رسید. دخترک صدای خش خشی شنید. برگشت. هیچ چیز نبود. به سراغ نقاشی بعدی رفت. کمی به رنگ سبز می زد. شاید نزدیک های غروب بود. آخر نقاشی کمی هم نارنجی بود. نور قرمز یکپارچه تشعشع می کرد. در نقاشی دوم، جوانی زیر درخت خوابیده بود و اسبی در چند قدمی اش می چرید. دخترک انگشت بلند و نازکش را به آرامی روی نقاشی کشید. خنک بود! صدای خش خش باز هم شنیده شد. دخترک دستش را با ترس عقب کشید و نگاه کرد. اسب کمی نگران شده بود. ناگهان شیهه ای کشید و جوان از خواب پرید. کمی به اطراف نگاه کرد. در تاریک و روشن غروب اژدها را دید. تاجی به سر داشت و دم درازش را دنبال خودش می کشید. دمش همچون گرز بود. رستم خنجرش را بیرون کشید و گرزش را به دست گرفت. اژدها نزدیک شد. رستم با اژدها درگیر شد. سعی کرد با خنجرش ضربه ای به او وارد کند. اژدها عقب رفت و آتشی بیرون داد. رستم عقب رفت. اژدها به سرعت به دور تن رستم پیچید و او را در میان گرفت. رستم خنجرش را بر پیکره اژدها فرو کرد. بوی خون در نمایشگاه پیچید. دخترک یک قدم عقب رفت. رستم زیر فشار کمر اژدها بود. رخش به یکباره خیز برداشت و کتف اژدها را به دندان درید. اژدها کرخت شد. رستم شمشیرش را بیرون کشید و با یک حرکت سر اژدها را از تنش جدا کرد. دخترک بینی اش را گرفت. رستم روی زمین افتاد. رخش به کنارش رفت. پهلوان، اسب دلیرش در آغوش گرفت. به کنار جوی آب رفت. سر و دستش را شست. دخترک دقت کرد. چه نقاشی خیال انگیزی بود! به سراغ نقاشی سوم رفت: موسی عصا به دست داشت و به فرعون می نگریست. ناگهان عصایش را انداخت. باد داغی به پشت دخترک خورد. جیغ کوتاهی کشید. خواست از نمایشگاه بیرون برود. ولی نتوانست. برگشت. پشتش خالی بود و صدای خش خش قطع شده بود. دوباره به موسی نگاه کرد. عصای موسی اژدها شده بود. می سوزاند و نعره می کشید. فرعون راه فرار می جست. موسی دست دراز کرد و اژدها را با دست گرفت. دوباره عصا در دستش بود. باد در میان موهایش می وزید. به دور دست خیره شده بود. دخترک نگاهش را از نقاشی برگرفت و به سمت صندلی رفت. کمی نشست. هیچ کس در نمایشگاه نبود. راستی راه را درست آمده بود؟ دست در جیبش کرد و با اطمینان، بلیط نمایشگاه را مچاله کرد. دوباره بلند شد و به سمت تابلوی چهارم رفت. فقط توانست چند لحظه به نقاشی خیره شود. صدای فریادی شنید. گرشاسب بود که فریاد می کشید. اژدها به سوی گرشاسب حمله کرد. دخترک چشمانش رابست و دستش را روی صورتش گذاشت. انگشت های باریکش نمی توانست صورتش را بپوشاند. بعد از چند لحظه جرات کرد چشمش را باز کند. گرشاسب، گردن اژدها را قطع کرده بود. دخترک به سمت نقاشی های بعدی رفت. از جلوی نقاشی دانیال نبی و اردشیر گذشت. از کنار هرکول هم رد شد. به اسفندیار رسید. اژدها در کنار رود خفته است. اسفندیار به قصد کشتن اژدها پیش می آید. اژدها از خواب بر می خیزد. پور رویین تن نبرد می کند و دلیرانه می جنگد. دخترک ترسیده است. رنگش به سفیدی می زند و در میان نور های قرمز چهره اش رنجور به نظر می رسد. دخترک در دلش می دانست که اسفندیار غالب می شود. همین گونه هم شد. تن لاغر دخترک لرزید. اسفندیار با گرزش بر سر و یال اژدها کوفت. اژدها به زمین افتاد. شمشیر برّان اسفندیار سر اژدها را از تن جدا کرد. گوشه لب باریک دخترک تکان خورد. شاید لبخند کمرنگی زد. باز هم نگاه کرد. این بار لذت می برد. ناگهان بویی به مشامش رسید. چه بوی گیج کننده ای بود. در حالیکه بینی باریک اش را با انگشت نازکش گرفته بود به نقاشی خیره شد. اسفندیار تلو تلو می خورد. بوی خون زهر آگین اژدها بر او هم اثر کرده بود. اسفندیار به زحمت خود را به جوی آب رساند و سر و دست خود را شست. از مرگ نجات یافت. اژدها پس از مرگ هم کشنده است... ! دخترک رو به سوی در نمایشگاه کرد. راه افتاد. از افسانه بیرون رفت و به بطن اجتماع رسید. نور قرمز رنگ افسانه ای، جایش را به پرتو آفتاب داد. چشمان کشیده دخترک به سوی مقابل خیابان خیره شد. باز هم تندیس دیگری دید، ولی این بار واقعی. تندیسی اجتماعی، نه افسانه ای... دخترک به سمت دیگر خیابان رفت تا نمایش تئاتر خیابانی را از نزدیک نظاره کند. نزدیک رفت. مرد جوانی روی تخت شاهی نشسته بود. ابلیسی بر او وارد شد. به او گفت: (( ای ضحاک بزرگوار! از این طعام دلنشین میل کنید)). سپس به پیش رفت و دو بوسه بر شانه های ضحاک زد. دو مار از شانه های ضحاک رویید. دخترک زمزمه کرد: آژی دهاک! پرده عوض شد. اژدهای ماردوش، این بار ابلیس را به طریقه دیگری بار داد. ابلیس به لباس طباخ وارد شد و گفت: ((دوای درد ضحاک بزرگ، مغز سر دو جوان در هر روز است...)). جوی خون جاری شد. دخترک لرزید. دست بر چشمش گذاشت تا نبیند. پرده عوض شد. دخترک به امید ناجی بود... فریدون پیش آمد. دخترک غرق در نمایش شده بود. ضحاک به بند کشیده شد. کاوه بیرق به دست گرفت و در پشت فریدون حرکت کرد. دخترک ناگهان متوجه اطرافش شد. در طبیعت سرسبزی بود. رودی که در دامنه کوه جاری بود، از کنارش می گذشت. فریدون از دخمه ای بیرون آمد. در دخمه را بست و قفل کرد. تکه های پاره طناب را که اضافه آورده بود به گوشه ای نهاد وبه مردم ندا داد: (( مبادا این دخمه را بگشایید! و گر نه اژدهای خونخوار بار دیگر به جانتان چنگ خواهد زد. از ظلم ضحاک ماردوش بترسید که یافتن کاوه و فریدونی دیگر بس دشوار خواهد بود. به هوش باشید! در دخمه را نگشایید!)) دخترک به در دخمه نگاه کرد. سپس نگاهش را به سوی فریدون برگرداند. چه جوان پرعظمتی بود. دخترک به کنار جوی آب رفت. کفشش را در آورد و پای باریکش را در آب رود گذاشت. یخ بود! به کاوه نگاه کرد. پیرمرد ِ دوست داشتنی را ستود. به سمت دخمه برگشت. پنجره کوچکی داشت که سه میله از وسطش گذشته بود. نفس داغی از دخمه بیرون میزد. اژدها در بند بود. دخترک برگشت و به قله پر عظمت نگریست. دماوند، سر در ابر پنهان کرده بود. دوباره به سوی دخمه بازگشت... تنها بود. به دخمه نگریست. سرد سرد بود! در اطرافش نه فریدونی بود و نه کاوه ای. ترسید. اژدها گریخته بود. گریخته بود و در هزاران هزار چم و خم این شهر تو در تو هر بار به سراغ کسی می رفت. بوسه می زد و مار می رویاند. دخترک افسوس خورد. از دوباره به بند کشیده شدن اژدها نا امید بود. دریغ از رستم و اسفندیار وکاوه فرّخ. دریغ از آفریدون. دریغ! عصر دخترک اسطوره نداشت... منبع:www.ajayeb.ir |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:11 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند .آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید. پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود،آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته درگوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت !آن سه نفر همچنان مشغول کار خودشان بودند. آنان حتی ندیدند که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: بس کنید. آزمون پایان یافته است. من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ او که کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟ مرد گفت: مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم . نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ در غیر اینصورت اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت، هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.پادشاه گفت: آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد اما شما شروع به حل آن کردید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید منبع . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک توضیح خیلی کوچک: در این داستان سعی کرده ایم تا به آدم، با مفهومی به وسعت تمام ((بشریت)) نگاه کنیم و در داستان مشابهی به نام کیومرث به مفهوم آدم به عنوان ((انسان اولیه)) پرداخته ایم. بیابان، بی رحمانه بر چهار موجود باقی مانده از جهان می تاخت تا با مرگ آنها دیگر چیزی به نام بشریت وجود نداشته باشد. اشعه خورشید گرچه کم فروغ بود، ولی می سوزاند. باد داغ بیابان بر تن آن چهار تن می وزید و شن های داغ را بر سر و صورت آنها می کوفت. یکی از آنها به دوردست خیره شد. چشمه آبی دید. باز هم سراب دیده بود. از این فریب خندید. بلند و کشدار خندید. صدای خنده اش را بالا برد و ناگهان جیغ کشید! می خواست از طلسم شومی که بر جانش افتاده بود رها شود. احساس ناپاکی می کرد. احساس می کرد کثافت از سر و رویش می بارد. دوباره جیغ کشید و به آسمان نگاه کرد ولی گویی آسمان نمی خواست او را ببیند. نتوانست به آسمان نگاه کند و سرش را پایین انداخت. با خودش فکر کرد تا بدوَد و این نفرین پتیاره را از خود دور کند. دوید. ولی نفرین بر او آویزان بود. برگشت و به سه نفر که از او عقب مانده بودند نگاه کرد. وحشت زده بود. چشمانش گویی می خواست از حدقه بیرون بزند. رگ گردنش بیرون زده بود. نفس نفس می زد. با نفرت نگاهش را برگرداند و از آنها جدا شد. سه نفر دیگر هم حالی مشابه او داشتند. او در بیابان داغ به حرکت افتاد. نامنظم راه می رفت. گرما اذیتش می کرد. به زیر پوشی که به تن داشت نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود: puma . با خشونت آن را درید و به زمین انداخت. زانو زد و با ناخن سینه اش را خراشید و چشمانش را به هم فشرد. سپس به شلوارش نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود: Levi's. نجوا کرد: لعنتی... و سپس فریاد کشید: کثااااااااااافت!
دوباره صورتش را بالا آورد. در دوردست شعاع نوری دید. مرد نفرین شده از زمین بر خواست و با قامتی خمیده از درد و ناپاکی به سوی شعاع نور رفت. سراب نبود. یک برکه آب بود که می درخشید. به نزدیک برکه رسید. جرات نکرد دوباره به آسمان نگاه کند. خواست از آب بخورد ولی چیزی مانعش شد. وزغی روی گِل ها به پشت افتاده بود. آب مسموم بود. مرد به داخل آب نگاه کرد. تصویر خودش را دید. یک تصویر کثیف و لجن گرفته. بیشتر دقت کرد. چهره شومی در مقابلش بود. چشمش را بست و به پشت روی زمین افتاد و از حال رفت... ... رویا ... خواب... مرگ... مرد در رویا است. در باغی سبز و ملکوتی. پشت تکه سنگی پنهان شده است. صدای کودکی در فضا می پیچد. لحظه ای بعد فرشته ای پاک ظاهر می شود که کودک را در دست دارد. فرشته از مقابل تکه سنگ می گذرد و از دری خارج می شود. کودکی زاده شده است. امروز نوروز است. روز آفریده شدن نخستین انسان. آفتاب تازه از بُرج حَمل گذشته است که آدم پا به جهان می گذارد... از در دیگری مردی داخل می شود. لباس به تن ندارد و موهای بلندش بر روی شانه هایش ریخته است. صدای کودک دیگر به گوش نمی رسد. چهره مرد چقدر آشناست. از پشت تخته سنگ نگاه می کند. بی اختیار می گوید: آدم! به طرف دیگر باغ نگاه می کند. در دوردست زنی ایستاده است. دست او به سمت درختی دراز شده است تا میوه ای سرخ رنگ را بچیند. آدم با ترس نگاه می کند و فریاد می کشد. دست حوا میوه را می چیند. صدای موجود شومی شنیده می شود که اهریمن وار می خندد. مرد با ترس در پشت تخته سنگ پنهان می شود. آدم غمزده است. حوا از شرمندگی سرش را به پایین می اندازد. صدای خنده شوم و قهقرایی شیطان یک دم قطع نمی شود. طوفانی می وزد. باد و طوفان همه چیز را در می نوردد. باغ از بین می رود. آدم و حوا در بیابانی ایستاده اند... رویا... خواب ... زندگی! مرد از خواب بر می خیزد. به اطراف نگاه می کند. طلسم هنوز براو چیره است. به جانب باختری نگاه می کند. در دوردست زن و مردی می بیند که دست در دست هم حرکت می کنند. مرد فریاد می زند. کسی صدای او را نمی شنود. به برکه زهر آلود نگاه می کند. برکه مانند خود او تباه و کثیف است. از کنار برکه بلند می شود. به زن و مرد نگاه می کند. آدم و حوا شانه به شانه، در حالیکه هر کدام دست کودکی را در دست دارند، با هم به سوی آرزوها می روند. مرد هم راه می افتد. گویی دوباره متولد شده است. احساس سبکی می کند. می خواهد پرواز کند. احساس می کند یافتن چشمه ای پاک برای شستشو در این بیابان کار چندان سختی نیست. پس راه خودش را انتخاب می کند و در جستجوی چشمه پاک به راه می افتد. راهی بسیار طولانی، برای آدم، حوا، هابیل، قابیل و ... همه... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:23 توسط مهرداد
|
|
||