تبليغاتX
کافه نادری
دنیا! با دستهایت پسرم را بگیر،او از امروز به مدرسه میرود همه چیز تا مدتی برای او غیر معمول و جدید به نظر می آید و من امیدوارم با ملایمت او را تدبیر کنی.

او تا به حال پادشاه لانه پرندگان و رئیس حیاط خانه بوده و من همیشه مواظبش بوده و زخمهایش را معالجه کرده و همواره آماده تسکین احساساتش بوده ام. اما حالا همه چیز متفاوت شده است. امروز صبح او می خواهد از پله های خانه پایین بیاید، دستش را تکان دهد و یک ماجرای بزرگ را آغاز کند که احتمالا شامل جنگها، ناراحتی ها و افسوس ها خواهد بود.

ما برای زندگی کردن در این دنیا، به عشق و تشویق و ایمان نیاز داریم. پس ای دنیا، من آرزو می کنم به گونه ای دستهای جوانش را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که او باید آنها را بیاموزد. به او یاد بده اما اگر می توانی با ملایمت.

او مجبور است که بیاموزد، من می دانم که همه مردم عادل نیستند. به او بیاموز که برای هر نامردی یک پهلوان وجود دارد و برای هر دشمنی یک دوست. اجازه بده که او بیاموزد بچه های شلوغ بیشتر از دیگران عقب می مانند.

به او عجایب کتابها را بیاموز، به او فرصت آرامش بده که به راز و رمزهای پرندگان در آسمان، به عجایب خورشید و گلهای روی تپه های سبز فکر کند.

به او یاد بده که تقلب کردن وحشتناک تر از شکست خوردن است.

به او بیاموز که به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر کسی به او گفت که آنها اشتباه هستند. سعی کن به پسرم قدرت بدهی که از دیگران پیروی نکند.

به او یاد بده که به دیگران گوش فرا دهد، ولی آنچه را که درباره حقایق شنیده، تصفیه کند و تنها افکار خوب را بگیرد.

به او یاد بده که هرگز برای قلب و روح خود برچسب قیمت تعیین نکند.

به او یاد بده که گوشهایش را به حرفهای یاوه دیگران ببندد و بایستد و بجنگد اگر او فکر می کند که افکارش درست هستند.

ای دنیا با ملایمت به او یاد بده، اما نوازشش مکن، زیرا که تنها آتش است که آهن را سفت و آبدیده می کند.

ای دنیا، این یک درخواست بزرگ است اما ببینم که چه کار می کنی، او پسر خوبی است.

آبراهام لینکلن

منبع: 

www.owl.blogsky.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 7:32  توسط مهرداد  | 

 

در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود:

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم

* شما در يك مهماني به همراه دوستانتون ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن" ، به اين مي گن تبليغات

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين ، وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين ميگن روابط عمومي

*شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي كنيد به ش كم محلي كنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسكو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيك در بازاريابي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاكتيكي در بازاريابي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛همون لحظه يه دختر ديگه كه قبلا با همين كلمات گولش زده بوديد سروكلش پيدا مي شه و رسواتون ميكنه
به اين ميگن تاثيرسوء سابقه در بازار.

*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛همون لحظه پاتون ميره روي پوست موز و جلوي طرف ولو مي شيد به اين ميگن ضايع شدگي مفرط يا فقدان ثبات در بازار.

*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي خواهيد بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ كه يك هو يك دختر زيباتر از اون رو پشت سرش مي بينيد فورا مسير رو عوض مي كنيد و به سمت دختر جديد مي ريد.
به اين ميگن چشم چراني، نه ببخشيد تحليل لحظه به لحظه بازار
.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ اونهم با شعف خاصي برمي گرده و لبخند مي زنه ، شما كه باديدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پي برديد سرخ و سفيد شده و مجبوريد براي رهايي آسمون ريسمون ببافيدبه اين ميگن بدبياري يا خطاي بازار

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين كه جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ به مادرتون مي گيد كه با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي كنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي كنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!

* شما در يك مهماني ، دخترِهاي بسيار زيبايِ فراواني رو مي بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان مي شيد كه جلو كدوم بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن بعد ما مي تونيم با هم بيش از دوبچه داشته باشيم»؛ به اين ميگن فقدان استراتژي در بازار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:26  توسط مهرداد  | 

Click for Full Size View
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:46  توسط مهرداد  | 

آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .

- آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه .

- آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .

- آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .

- آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار .

- آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .

- آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است .

- آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری .

- آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق ، بی ریا ترین آن است .

- آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .

- آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .

و بالاخره

- آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برا خودت ارزش قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .

حالا کمی مکث کنید و ببینید که

به همین راحتی می توانیدآسان و ساده

روزگار را به خوشی سپری کنید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:40  توسط مهرداد  | 


خبري تاسف بار به دستمون رسيد که : دو تا اصفهاني شيرجه ميزنن تو آب ميگن هر کس زودتر سرش از آب اومد بيرون بايد شام بده هنوز جسد هيچکدومشون رو پيدا نکردن

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند



تركه سرطان میگیره هركی میاد خونش میگه من ایدز دارم زنش میگه مرد چرا دروغ میگی .میگه میخوام بعد از مرگم كسی بات ازدواج نكنه!!


هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند


شخصی می گفت من شانزده سال دارم بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم باید بگویی آن شانزده سال را دیگر ندارم

ترکه داشته نوار خالي گوش ميكرده گريه ميكرده ميگن چرا گريه ميكني؟ميگه دلم واسه خوانندش ميسوزه لال بوده

به ترکه میگن : تولدت کیه ؟ میگه : 5 آذر ، میگن چه سالی ؟ میگه : هر سال
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:35  توسط مهرداد  | 

مریدی نزد استادش رفت و گفت:سالها در جستجوی روشنیدگی بوده ام.احساس میکنم به ان نزدیک شده ام.باید گام بعدی را بدانم.

استاد گفت :زندگی ات را چوری میگذرانی؟

-هنوز گذران زندگی را نیاموخته ام،والدینم کمکم میکنند.اما این که فقط یک موضوع فرعی است.

استاد گفت:قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه،راست به خورشید بنگری.و مرید اطاعت کرد.

پس از نیم دقیقه ،استاد از او خواست منظره پیرامونشان را توصیف کند.مرید پاسخ داد:نمی بینم.افتاب چشم هایم را خیره کرده.

-انسانی که تنها نور را می جویدو در این راه مسئولیت هایش را وا میگذارد، هرگز به روشنیدگی نمی رسد..و کسی که چشم های خود را خیره به خورشید نگه دارد،سرانجام کور می شود.

و این توضیح استاد بود.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:36  توسط مهرداد  | 

دو برادر که در یک خانواده بزرگ شده اند، خصوصیات و استعدادهایشان متفاوت است.

برادر بزرگ تر دارای توانایی هدایت و رهبری است. نه تنها در تحصیلاتش نتایج خوبی داشته، بلکه در زمینه ورزش هم برجسته بوده است. برادردوم از برادر اول یک سال کوچک تر است. آنها در یک مدرسه درس خوانده اند. به همین دلیل برادر کوچک در دوران تحصیل فشارهای زیادی را تحمل کرد. معلم های او همیشه به او سرکوفت می زدند که برادرت از تو بهتر و حتی از تو خوش تیپ تر است.

نه تنها در مدرسه، بلکه در خانه هم برادر کوچک با فشار رو به رو می شد. موقعی که کوچک ترین اشتباهی می کرد، مادرش می گفت: از برادر بزرگت یادبگیر. او هیچ وقت مرا نگران نمی کند. وقتی که در امتحاناتش نتیجه متوسط می گرفت، پدرش می گفت: ای بابا، برادر بزرگت چندان تلاشی هم نکرد، اما نتیجه امتحاناتش عالی بود. چرا درس خواندن برایت کار سختی است؟

در واقع برادر کوچک هم زحمت می کشید، اما هر چه تلاش می کرد نتیجه هایش به پای برادر بزرگش نمی رسید. برادر بزرگ مثل یک فانوس دریایی می درخشید و او در کنارش مثل شعله شمع بود. برادر بزرگ در کنکور قبول و وارد یک دانشگاه معروف شد اما رتبه برادر کوچک پایین بود و نتوانست وارد دانشگاه شود. او طبق علاقه خودش یک کالج تخصصی هنرهای زیبا را انتخاب کرد و به تحصیلش ادامه داد.

برادر بزرگ بعد از اخذ مدرک کارشناسی ارشد به یک شرکت الکترونیکی پیوست و کم کم به ستون آن شرکت تبدیل و مایه افتخار والدینش شد.

برادر کوچک پس از فارغ التحصیلی در چند شرکت کوچک کارهای موقتی انجام داد و دستیار فیلمبردار شد. پدر و مادرش فکر می کردند که اگر او بتواند آن قدر درآمد داشته باشد که زندگی خود و خانواده آینده اش را تامین کند، کافی است.

برادر کوچک خبرنگار یک شرکت تلویزیونی شد و هر روز به دنبال خبر می رفت و ارتباطش با برادر بزرگش کم بود.

روزی برادر بزرگ تر در ساعاتی که معمولاً سرش در شرکت به شدت شلوغ بود به خانه برگشت و به برادرش گفت: خواهش می کنم مراقب پدر و مادرمان باش. من از کارم استعفا داده ام و برای تحصیل هنرهای معاصر به پاریس می روم.

او گفت که مدتی پیش به خاطر خستگی به حال اغما افتاد و او را از شرکت به بیمارستان انتقال دادند. زندگی اش با خطر جدی رو به رو بود. از این حادثه به این نتیجه رسیده که عمر انسان محدود است. پس باید برای خودش زندگی کند و علاقه خودش را دنبال کند.

برادر کوچک با تعجب زیاد از او پرسید مگر تو با این همه موفقیتی که به دست آورده ای تا حالا برای خودت زندگی نکرده ای؟

برادر بزرگ تر گفت: نه من همیشه برای آرزوها و خواست های دیگران زندگی کرده بودم. هیچ وقت نتوانستم طبق علاقه خود زندگی کنم. من همیشه به تو غبطه می خوردم. تو شغل مورد علاقه خودت را انتخاب کردی و در زندگی ات آزاد و شاد هستی.

برادر کوچک با شنیدن حرف های برادرش هم احساس غرور کرد و هم دلش برای برادرش سوخت. احساس غرورش از این بابت بود که برادرش با این که در ظاهر سرمشق دیگران بود به او غبطه می خورد و احساس دلسوزی به این دلیل که اگر برادر بزرگش نبود و پدر و مادرش آن قدر به او توجه نمی کردند، او نمی توانست به میل خود و به آرامی زندگی کند.

او پیش خود فکر کرد گاهی کم توجهی والدین هم می تواند دلیل خوشبختی و راحتی باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 22:27  توسط مهرداد  | 

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم كلاس ادبيات اينجاست؟ خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.


با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد
!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:لابد ايشان خواب بودن. من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند
!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد
!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد
!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد
!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد
!

***

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند
!

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد
!

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده
!

***

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند
!

***

دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد
!

***

شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد
!

***

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد
!

***

ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 21:5  توسط مهرداد  | 

یک روز صبح ،بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به انها نزدیک شد.پرسید خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:بله،وجود دارد.پس از ناهار مرد دیگری ظاهر شد.پرسید:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:نه،خدا وجود ندارد.عصر همان روز مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد،و پاسخ بودا این بود:باید خودت تصمیم بگیری.یکی از مریدان گفت:استاد ،این که نابخردانه است.چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟یگانه مرد روشنیده پاسخ داد:چون اشخاصی متفاوت بودند.هر کس به شیوه خود به خداوند نزدیک میشود:یرخی با قطعیت،برخی با انکار ،و برخی با تردید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:49  توسط مهرداد  |