|
|
|
|
|
درود
فردا باید روانه خدمت سربازی بشم.هر وقت فرصتی پیش بیاد از به روز کردن وبلاگ غافل نمیشم.اگه کسی هم مایل به همکاری هست اعلام امادگی کنه. تا بعد........... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. او که بسیار خسته بود به خودش گفت: تا اتوبوس بیاید، کمی بخوابم. بیست دقیقه بعد، اتوبوس آمد. این اتوبوس دو طبقه بود. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: آه می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم. او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم می رفت، پیرمردی که کنار در اتوبوس نشسته بود به او گفت: بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمی گوید. نیمه شب بود و حتما پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد. با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهم تر بود. او روز بعد هم دیر به خانه برمی گشت و سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد دیشبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم در پایین پله ها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر می رسید. دوباره در انتهای اتوبوس جای پیدا کرد و نشست. شب سوم هم سوار همان اتوبوس شد، پیرمرد باز هم در اتوبوس بود. این بار سم چیزی نگفت و در انتهای اتوبوس نشست. همان موقع پسر دیگری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم می رفت که پیرمرد به او گفت: پسرم بالا نرو، خطرناک است. پسر پرسید: چرا؟ پیرمرد گفت: مگر نمی بینی؟ طبقه دوم راننده ندارد! پسر در حالی که بلند می خندید به طبقه بالا رفت و به راحتی دراز کشید و خوابید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: « چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.» متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: « ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا» . پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
خدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است، تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟ ............ درباره ی انسانها از روی سوالاتی که می پرسن قضاوت کن ..نه جواب هایی که میدهند تو تابستون ترکه رفته بوده زیر پتو یه نفر بهش میگه آقا شما ترکی میگه اااااااااااا از زیر پتو هم معلومه؟؟؟؟
هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند شخصی می گفت من شانزده سال دارم بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم باید بگویی آن شانزده سال را دیگر ندارم
در پارکينگ خاطراتم چشماتو پارک کردم,بعدش هم دلت رو پنچر کردم تا از دلم نري
جملات رمانتيک ويژه پيچوندن : - آرزوي من خوشبختي توست، با من باشي يا نباشي فرقي نميکنه!! - خودم هم نمي دونم چيکار ميخوام بکنم.نميخوام تو به آتيش من بسوزي!!! - تو هم خوشگلي،هم باهوشي،هم زرنگي.. .آدمهايي خيلي بهتر از من گيرت مياد!! - ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميکنه!! هيچ پروسيجري براي تلفيق اين دو مدل نداريم!! - تاکيد مداوم بر برخي جملات شريعتي:"اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد
ستاره بخت هیچ کسی شوم نیست، این ما هستیم که آسمان را بد تعبیر میکنیم اگه کسی مایل به همکاری هست خبرم کنه.من ۱۱ روز دیگه باید به سربازی برم.نمیخوام اینجا سوت و کور بشه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:4 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یانگوم در پي اخذ رتبه ي ششم توسط او اعلام كرد از زماني كه زير نظر استاد شين درس مي خوانده از كتاب هاي گاج استفاده مي كرده لشكر گوسفندان كه توسط يك شير اداره ميشود، ميتواند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره ميشود، شكست دهد با همه ی وجودم سرم رو روی شونه های مهربونت میزارم و یواشکی دماغمو با لباست پاک می کنم ! سن خودتو ضرب در 777 بكن بعد دوباره در عدد 13 ضرب كنید عدد جالبی بدست می آید مهم نيست كه دلت دريا باشه يا بركه، مهم اينكه كه نزاري كسي توش جيش كنه ! پاسخ اپراتور موبايل در مركز بروجرد هنگامي كه مشترك در دسترس نيست: ًْمشترك مورد نظرنيسا. نه كه نيسا. هسا. دم دست نيسا سه تا ترک دير به قطار مي رسن دنبالش مي دون، دوتاشون بالاخره به هر بدبختي که شده سوار ميشن، سومي نميرسه، شروع مي کنه به خنديدن ، ميگن چرا مي خندي؟ ميگه آخه اونا واسه بدرقه من اومده بودن به ترکه مي گن با جيش جمله بساز: ميگه غضنفر با آبجيش رفت سينما. مي گن خره منظورمون شاش بود: ميگه خب با داداشاش رفت! منتظر باش اما معطل نشو.تحمل کن اما توقف نکن.قاطع باش اما لجباز نباش.صریح باش اما گستاخ نباش.بگو اره اما نگو حتما.بگو نه اما نگو ابدا هيتلر به ناپلئون:ما براي شرف مي جنگيم ولي شما براي پول. ناپلئون:هرکسي براي چيزي که نداره ميجنگه مثل شقایق زندگی کن، کوتاه اما زیبا مثل پرستو کوچ کن، فصلی اما هدفمند مثل پروانه بمیر، دردنام اما عاشق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 22:41 توسط مهرداد
|
|
||