تبليغاتX
کافه نادری
 

خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان اما به قدر فهم تو کوچک مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود

....................

خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند

................

وقتي «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه کند، دنيا طعم صلح را مي چشد

..................

صفای ما پا برهنه ها می دونی چیه؟
اینه که ریگی به کفشمون نیست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط مهرداد  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه
"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند
.
او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود
!
پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم
.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

منبع:www.owl.blogsky.com

 

*اولین مرخصی دوره اموزشی سربازی بعد از5 هفته.*

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:13  توسط مهرداد  |