تبليغاتX
کافه نادری

خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان

 اما به قدر فهم ما کوچک مي شود

و به قدر نياز ما فرود مي آيد

و به قدر آرزوي ما گسترده مي شود

و به قدر ايمان ما کارگشا مي شود

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

نااميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريکي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييم قلب هايمان  را از هر احساس ناروا

و مغزهايمان را از هر انديشه خلاف

و زبان هايمان را از هر گفتار ناپاک

و دست هايمان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيم از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها...

چنين کنيم تا ببينيم چگونه

بر سفره ما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند

در دکان ما کفه هاي ترازويمان را ميزان مي کند

و در کوچه هاي خلوت شب با ما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيم که در خدايي خدا يافت

 نمي شود؟؟؟

 

  "ملاصدرا"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:28  توسط مهرداد  | 

روباه گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنه  با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام  (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)  ، چون فقط اوست  که پای    
گِلِه‌ گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی... شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

(آنتوان دوسنت اگزوپری)

برگردان احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:41  توسط مهرداد  | 

آموخته ام که اگر نمي توانم ستاره باشم ؛ لزومي ندارد ابر باشم.

بعضی ها گله دارند که چرا؟ گل سرخ خار دارد... در این فکرم که چرا نمی گویند:عجب... این بوته خار٫ گل سرخ دارد!!...

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

.........................

انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز

.......................

دست هایی که "کمک" می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که "دعا" می کنند

.......................

كسي كه از هيچ چيز كوچكي خوشحال نميشود هيچگاه خوشبخت نخواهد شد

.........................

كسي كه از شكست ميهراسد به شكست خود اطمينان دارد

.........................

.........................

.........................

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:34  توسط مهرداد  |