|
|
|
|
|
قدرت باور
در اینجا مایلم كه شما را با یكی از عجیب ترین انسانهایی كه تا به حال دیده ام آشنا كنم. برای نخستین بار او را چند دقیقه بعد از تولدش دیدم. او از بدو تولد از لاله و بخش بیرونی گوش محروم بود. پزشك می گفت كه او احتمالا عمری را ناشنوا و لال زندگی خواهد كرد. من نظر او را نپذیرفتم. این حق من بود، زیرا من پدر این كودك بودم. من نظر دیگری داشتم اما این را به صدای بلند نگفتم؛ آن را به سكوت در قلبم ایراد كردم. من از صمیم قلب خود مطمئن بودم كه پسرم می شنود و حرف می زند. لابد می پرسید چگونه؟ مطمئن بودم كه باید راهی وجود داشته باشد و مطمئنم كه می توانم این راه را بیابم. به یاد حرفهای امرسون كبیر افتدام:"به هرچه بنگرید درسی از ایمان هست. به تنها چیزی كه نیاز داریم اطاعت است. برای هركدام از ما راهی وجود دارد، اگر خوب گوش دهیم كلمات مناسب خود را می شنویم". كلمات مناسب؟ میل و اشتیاق از هر چیزی مهمتر است. من آرزو كردم كه پسرم ناشنوا و لال نماند. لحظه ای از این اشتیاق غافل نماندم. چه كاری از من ساخته بود؟ باید راهی می یافتم تا ذهن كودك را به روی اشتیاق خود می گشودم. باید صدایم را بدون گوش های بیرونی او به ذهنش می رساندم. باید وقتی فرزندم به قدر كافی بزرگ می شد تا با من همكاری كند ذهنش را از اشتیاقی سوزان پر می كردم، آنچنان سوزان كه طبیعت با با روشهای خود بتواند این اشتیاق را به حقیقتی جسمانی مبدل سازد.
حادثه ای كه یك زندگی را متحول كرد
ما یك دستگاه ضبط صوت خریدیم. وقتی فرزندم برای نخستین بار صدای موسیقی را شنید به وجد آمد. در یك مورد نواری را به تكرار گوش داد. در برابر ضبط صوت ایستاد، دندانهایش را به لبه ضبط صوت نگاه داشت. از این كار او سر در نیاوردم سالها گذشت تا فهمیدم استخوانها می توانند صدا را به گونه ای به انسان ها منتقل كنند. كمی بعد از آنكه او ضبط صوت را برای خود برداشت در یافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس كنم و با او حرف بزنم به راحتی متوجه حرفهایم می شود. وقتی مشخص شد او می تواند صدای مرا به خوبی بشنود، بی درنگ میل به شنیدن را به او انتقال دادم. به زودی در یافتم فرزندم از اینكه شبها قبل از خواب برایش قصه تعریف كنم لذت می برد. به همین دلیل برای او داستان سرایی می كردم تا به اعتماد به نفس، به تصور و به میل شنیدن وطبیعی بودن او كمك كند. به خصوص یكی از داستانها را هر بار به شكلی برایش تعریف می كردم. می خواستم در ذهنش این اندیشه را بكارم كه ناراحتی جسمانی او برایش یك دارایی بزرگ است كه ارزش فراوان دارد. به رغم این حقیقت كه تمام فلسفه ای كه من برسی كرده بودم به درستی نشان می داد كه هر ناراحتی و هر معلولیت به خود امتیازی به همان اندازه به همراه دارد باید اقرار كنم كمترین اطلاعی در این زمینه كه چگونه ناراحتی او می تواند تبدیل به یك دارایی شود نداشتم.
پیروزی بزرگ با شش سنت
اكنون كه این تجربه را بررسی می كنم می بینم كه ایمان پسرم به من نتایج حیرت انگیزی داشت. مطالبی را كه به او گفتم پذیرفت. من به او گفتم كه این امتیاز خود را به شكل اشكال گوناگون نشان خواهد داد.مثلا آموزگاران مدرسه وقتی او را بدون گوش می بینند به او توجه خاصی مبذول می دارند و با او به مهربانی بیش از دیگران برخورد می كنند و این كاری بود كه همیشه كردند. من همچنین به او گفتم وقتی كه به اندازه كافی بزرگ شود و روزنامه بفروشد (برادر بزرگترش قبلا روزنامه می فروخت) در مقایسه با او از امتیاز بزرگی برخوردار خواهد بود زیرا مردم وقتی می بینند كه او به رغم نداشتن گوش باهوش و فعال است به او پول بیشتری پرداخت می كنند. وقتی حدوداً هفت ساله بود معلوم شد كه شرایط خاص او برایش فوایدی در پی خواهد داشت. ماهها او به التماس می خواست به او اجازه بدهیم روزنامه بفروشد اما مادرش با این كار موافق نبود. تا اینكه روزی به مراد خود رسید. بعد از ظهر یكی از روزهای كه با خدمتكارمان در منزل بود از پنجره آشپزخانه به حیاط پرید تا برنامه ای را كه در سر داشت اجرا كند.همسایه كفاشی داشتیم، از او 6 سنت قرض گرفت. با این پول روزنامه ای خرید، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامه های بیشتری خرید و این كار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتی كارش تمام شد 6 سنت قرض خود را پرداخت، اما 42 سنت در جیب داشت.وقتی كه به منزل برگشتیم، در حالی كه 42 سنت پول را در مشت خود نگه داشته بود در رختخوابش خوابیده بود. آن شب من دانستم تلاش من برای آنكه در ذهن فرزندم امید به موفقیت و پیروزی را بكارم به نتیجه رسیده است در نظر من او كاسبی شجاع و متكی به نفس بود كه به ابتكار خود اقدامی شجاعانه كرده و پیروز شده بود. از كارش راضی بودم. می دانستم او به شرایطی دست یافته كه در تمام مدت عمر از آن به سود خود استفاده خواهد كرد. ادامه دارد . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در یونان باستان ، روزی یکی از آشنایان سقراط بزرگ به دیدارش آمد و گفت : می دانی درباره دوستت چه شنیده ام ؟ اگر چیزی که می خواهی به من بگویی نه حقیقت است نه خوبی دارد و نه فایده ای دارد، پس چرا اصلاً بگویی ؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 8:33 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویولون کرد .این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارها یشان به سمت مترو هجوم آورده بودند .سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم هایش کاست و چند ثانی های توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد. یک دقیقه بعد، ویولو نزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویولون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویولون زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویولو نزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدی نشان بلا استثنا برای برد نشان به زور متوسل شدند .در طول مدت ۴۵ دقیقه ای که ویولو نزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویولو نزن شد. وقتیکه ویولو نزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت .هیچکس نمی دانست که این ویولو نزن همان جاشوا بل یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازند هی یکی از پیچیده ترین فطعات نوشته شده برای ویولون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می باشد .جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود .این یک داستان حقیقی است. نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود .نتیجه :آیا ما در شرایط معمولی و ساعات ن امناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظ های برای قد ردانی از آن توقف می کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیرمنتظره م یتوانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش م یتواند این باشد، اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویولون است گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست می دهیم؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:28 توسط مهرداد
|
|
||