|
|
|
|
|
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ... یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:3 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
كودك ناشنوایی كه شنیدن را آموخت
پسر ناشنوای من به تدریج بزرگ شد، دبیرستان و دانشگاه را بدون آنكه بتواند صدای آموزگارانش را بشنود پشت سر گذاشت. تنها وقتی آنها با صدای بلند و از نزدیك با او حرف می زدند صدایشان را تشخیص می داد. او به مدرسه مخصوص ناشنوایان نرفت. ما این اجازه را به او ندادیم.مصمم بودیم كه او زندگی طبیعی داشته باشد، با بچه های سالم و طبیعی رفت و آمد كند. ما پای این تصمیم خود ایستادیم هر چند مجبور شدیم كه به این دلیل با مقامات مدرسه بحث های تندی داشته باشیم. در مدرسه سعی كرد از نوعی سمعك استفاده كند، اما این سمعك به او كمك نكرد. در آخرین هفته اقامت در كالج اتفاقی افتاد كه تحولی در زندگیش به وجود آورد. او برحسب تصادف به سمعك جدیدی دست یافت كه به صورت آزمایشی برای او فرستاده بودند. او با اكراه آنرا آزمایش كرد. قبلاً هم نظایر آن سمعك را امتحان كرده بود، اما نتیجه ای حاصل نشده بود. سرانجام وسیله ارسالی را برداشت و با خونسردی و بی توجهی آنرا روی سر گذاشت. باطری هایش را وصل كرد و ناگهان عمری انتظار به سر رسید.
برای نخستین بار در زندگی می توانست مثل سایرین مطالب را بشنود.
با شور و وجد فراوان به سوی تلفن رفت. به مادرش زنگ زد و صدای او را به طور كامل شنید. روز بعد او در شرایطی بود كه می توانست صدای اساتید دانشكده را به خوبی و بی كم و كاست بشنود و این برای نخستین بار بود كه چنین چیزی را تجربه می كرد. برای نخستین بار توانست با دیگران حرف بزند و دیگران مجبور نبودند با او با صدای بلند حرف بزنند. به راستی كه او تولد تازه ای یافته بود. میل و اشتیاق او ثمر داده بود اما پیروزیش هنوز كامل نشده بود. او هنوز باید راهی قطعی و شمخص می یافت تا معلولیت خود را به سرمایه ای هم ارز آن تبدیل كند. اعجاز اندیشه او با علم به اهمیت موفقیتی كه نصیبش شده بود و تحت تاثیر دنیای صدایی كه برای نخستین بار به گوشش می نشست، نامه ای به تولید كننده آن سمعك نوشت و با اشتیاق تمام تجربه خود را با او در میان گذاشت. نكته ای در نامه او سبب شد كه به نیویورك دعوت شود. در نیویورك تا كارخانه او را اسكورت كردند. در حال گفت گو با رئیس مهندسین، نظریه،فكر، الهام یا هر كلمه ای را كه شما انتخاب كنید به ذهنش رسید. این ذهنیت، معلولیت او را به یك سرمایه تبدیل كرد كه برایش پول و خوشبختی به ارمغان آورد. به ذهنش رسید كه می تواند به میلیونها انسان ناشنوا كمك كند. باید ماجرا و تجربه خود را برایشان شرح می داد. مدت یكماه با اقدامی گسترده درباره نظام بازاریابی سمعك تحلیل و بررسی كرد و راهها و وسایلی یافت تا دنیای جدید خود را با دیگران در میان بگذارد. آنگاه برنامه ای دو ساله تدارك دید. وقتی طرح خود را به شركت ارائه داد بی درنگ به او شغلی دادند تا به این رویای خود جامه عمل بپوشاند. وقتی سركار رفت مصمم بود كه امید و آسایش فكری را به هزاران ناشنوایی برساند كه بدون كمك او برای همه عمر محكوم به ناشنوایی بودند. مطمئن هستم اگر من و مادرش ذهن او را آنطور كه می خواستیم پرورش نداده بودیم، بل ایر، برای همه عمر ناشنوا و لال باقی می ماند. به راستی كه اشتیاق سوزان چه آثار اعجاب انگیزی برجای می گذارد. بل ایر به شنیدن صدای طبیعی علاقه مند بود.حالا به آن رسیده است. شاید او هم در زمره بسیاری از كسانی در می آمد كه كارشان به فروش مداد و كاغذ در كنار خیابان می انجامید. وقتی كودكی بیش نبود در ذهنش این باور را ایجاد كردم كه معلولیت او برایش دارایی بزرگی خواهد شد كه می تواند روی آن سرمایه گذاری كند. توجه داشته باشید كه باور همراه با اشتیاق سوزان را می توانند همه داشته باشند و از ان به سود خود استفاده كنند. منبع: كتاب بینیدشید و ثروتمند شوید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 22:39 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
قدرت باور
در اینجا مایلم كه شما را با یكی از عجیب ترین انسانهایی كه تا به حال دیده ام آشنا كنم. برای نخستین بار او را چند دقیقه بعد از تولدش دیدم. او از بدو تولد از لاله و بخش بیرونی گوش محروم بود. پزشك می گفت كه او احتمالا عمری را ناشنوا و لال زندگی خواهد كرد. من نظر او را نپذیرفتم. این حق من بود، زیرا من پدر این كودك بودم. من نظر دیگری داشتم اما این را به صدای بلند نگفتم؛ آن را به سكوت در قلبم ایراد كردم. من از صمیم قلب خود مطمئن بودم كه پسرم می شنود و حرف می زند. لابد می پرسید چگونه؟ مطمئن بودم كه باید راهی وجود داشته باشد و مطمئنم كه می توانم این راه را بیابم. به یاد حرفهای امرسون كبیر افتدام:"به هرچه بنگرید درسی از ایمان هست. به تنها چیزی كه نیاز داریم اطاعت است. برای هركدام از ما راهی وجود دارد، اگر خوب گوش دهیم كلمات مناسب خود را می شنویم". كلمات مناسب؟ میل و اشتیاق از هر چیزی مهمتر است. من آرزو كردم كه پسرم ناشنوا و لال نماند. لحظه ای از این اشتیاق غافل نماندم. چه كاری از من ساخته بود؟ باید راهی می یافتم تا ذهن كودك را به روی اشتیاق خود می گشودم. باید صدایم را بدون گوش های بیرونی او به ذهنش می رساندم. باید وقتی فرزندم به قدر كافی بزرگ می شد تا با من همكاری كند ذهنش را از اشتیاقی سوزان پر می كردم، آنچنان سوزان كه طبیعت با با روشهای خود بتواند این اشتیاق را به حقیقتی جسمانی مبدل سازد.
حادثه ای كه یك زندگی را متحول كرد
ما یك دستگاه ضبط صوت خریدیم. وقتی فرزندم برای نخستین بار صدای موسیقی را شنید به وجد آمد. در یك مورد نواری را به تكرار گوش داد. در برابر ضبط صوت ایستاد، دندانهایش را به لبه ضبط صوت نگاه داشت. از این كار او سر در نیاوردم سالها گذشت تا فهمیدم استخوانها می توانند صدا را به گونه ای به انسان ها منتقل كنند. كمی بعد از آنكه او ضبط صوت را برای خود برداشت در یافتم اگر با لبانم استخوان پشت گوش او را لمس كنم و با او حرف بزنم به راحتی متوجه حرفهایم می شود. وقتی مشخص شد او می تواند صدای مرا به خوبی بشنود، بی درنگ میل به شنیدن را به او انتقال دادم. به زودی در یافتم فرزندم از اینكه شبها قبل از خواب برایش قصه تعریف كنم لذت می برد. به همین دلیل برای او داستان سرایی می كردم تا به اعتماد به نفس، به تصور و به میل شنیدن وطبیعی بودن او كمك كند. به خصوص یكی از داستانها را هر بار به شكلی برایش تعریف می كردم. می خواستم در ذهنش این اندیشه را بكارم كه ناراحتی جسمانی او برایش یك دارایی بزرگ است كه ارزش فراوان دارد. به رغم این حقیقت كه تمام فلسفه ای كه من برسی كرده بودم به درستی نشان می داد كه هر ناراحتی و هر معلولیت به خود امتیازی به همان اندازه به همراه دارد باید اقرار كنم كمترین اطلاعی در این زمینه كه چگونه ناراحتی او می تواند تبدیل به یك دارایی شود نداشتم.
پیروزی بزرگ با شش سنت
اكنون كه این تجربه را بررسی می كنم می بینم كه ایمان پسرم به من نتایج حیرت انگیزی داشت. مطالبی را كه به او گفتم پذیرفت. من به او گفتم كه این امتیاز خود را به شكل اشكال گوناگون نشان خواهد داد.مثلا آموزگاران مدرسه وقتی او را بدون گوش می بینند به او توجه خاصی مبذول می دارند و با او به مهربانی بیش از دیگران برخورد می كنند و این كاری بود كه همیشه كردند. من همچنین به او گفتم وقتی كه به اندازه كافی بزرگ شود و روزنامه بفروشد (برادر بزرگترش قبلا روزنامه می فروخت) در مقایسه با او از امتیاز بزرگی برخوردار خواهد بود زیرا مردم وقتی می بینند كه او به رغم نداشتن گوش باهوش و فعال است به او پول بیشتری پرداخت می كنند. وقتی حدوداً هفت ساله بود معلوم شد كه شرایط خاص او برایش فوایدی در پی خواهد داشت. ماهها او به التماس می خواست به او اجازه بدهیم روزنامه بفروشد اما مادرش با این كار موافق نبود. تا اینكه روزی به مراد خود رسید. بعد از ظهر یكی از روزهای كه با خدمتكارمان در منزل بود از پنجره آشپزخانه به حیاط پرید تا برنامه ای را كه در سر داشت اجرا كند.همسایه كفاشی داشتیم، از او 6 سنت قرض گرفت. با این پول روزنامه ای خرید، روزنامه را فروخت و با پول آن مجدداً روزنامه های بیشتری خرید و این كار را تا غروب آن روز ادامه داد. وقتی كارش تمام شد 6 سنت قرض خود را پرداخت، اما 42 سنت در جیب داشت.وقتی كه به منزل برگشتیم، در حالی كه 42 سنت پول را در مشت خود نگه داشته بود در رختخوابش خوابیده بود. آن شب من دانستم تلاش من برای آنكه در ذهن فرزندم امید به موفقیت و پیروزی را بكارم به نتیجه رسیده است در نظر من او كاسبی شجاع و متكی به نفس بود كه به ابتكار خود اقدامی شجاعانه كرده و پیروز شده بود. از كارش راضی بودم. می دانستم او به شرایطی دست یافته كه در تمام مدت عمر از آن به سود خود استفاده خواهد كرد. ادامه دارد . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامهنویس
رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست
استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را
روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از
شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید.
بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به
شما میدهم. برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:12 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک خانم 45 ساله یک حمله قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .در اتاق جراحی کم مانده بود مرگ را تجربه کند. او خدا را دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.در وقت ترخیص خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد.
موقع گذشتن از خیابان در راه منزل با یک اتومبیل تصادف کرد و کشته شد .هنگامی که او با خدا روبرو شد از او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر ماشین بیرون نکشیدید؟
نتیجه 1: آن قدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکنید ! نتیجه 2: آن قدر خودتان را عوض نکنید که خدا هم شما را نشناسد!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:28 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو می کنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر به طرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد. می دانستم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را برهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: "تا حالا با کسی خداحافظی کرده اید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟ " جواب دادم: "بله کرده ام. من را ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ " او جواب داد: "من پیر و سالخورده هستم، او در جای خیلی دوری زندگی میکند. حقیقت این است که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . " وقتی داشتید خداحافظی میکردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " میتوانم بپرسم یعنی چه؟ " او شروع به خندیدن کرد و گفت: "این آرزوی است که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگویند." او مکثی کرد و درحالی که سعی میکرد جزئیات آن را به خاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. " سپس روی خود را به طرف من کرد و این عبارت ها را که در پائین آمده عنوان کرد : آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد . آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد . آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترین ها تبدیل شوند . آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه میخواهی راضی باشی . آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی . آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی. بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت . تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید. حداکثر یکساعت طول میکشد تا از او قدردانی کنید. اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:32 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد . این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموران فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است . آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند .پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد . او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر میبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت:پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست ! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است!من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است !وای ! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید.کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت . نظر تو چیه پسرم؟پسر حیران و گیج جواب داد : پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟پدر گفت : پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مأمورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم . الان موقع این کار نیست.به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت !توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود . او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:13 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.
در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید. نیمی از ماه مست بود و سرخوش.
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.
روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟ ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.
به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: نه
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:35 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک مهندس خبره قبل از بازنشستگی اش به تکنسین زیر دستش هشدار داد که همیشه، کم حرف بزند و بیشتر کوش بدهد. این را هرگز فراموش نکن. هر کس که با مهارتش زندگی می کند، باید جایگاهی جانشین ناپذیر در کارش پیدا کند. آن تکنسین حرف های معلمش را به خاطر سپرد و آن را آویزه گوشش کرد. پس از ده سال او با تلاش های مداوم خود یک مهندس خبره و تمام عیار شد. روزی پیش استادش رفت و به او گفت: استاد، من تا الان هیچ وقت حرف های شما را فراموش نکرده ام و دقیقاً به آن عمل کرده ام. در مقابل هیچ مشکلی، اعتراضی نمی کنم و تمام تلاشم را برای حل مشکل می کنم. خدمات زیادی به کارخانه کرده ام اما چیزی که مرا خیلی آزرده خاطر می کند، این است که کسانی که از من مهارت و تجربه کمتری دارند بیشتر از من حقوق می گیرند و در پست های بهتر و بالاتری مشغول به کار هستند. استاد از او پرسید: آیا مطمئنی که الان خودت و کارهایت جایگزین ناپذیرند؟ مهندس جوان فکری کرد و جواب داد: بله. استاد خندید و گفت: پس وقت آن است که یک روز مرخصی بگیری. مهندس جوان با تعجب پرسید: مرخصی بگیرم؟ استاد او گفت "بله" و ادامه داد: " به هر بهانه ای که شده یک روز مرخصی بگیر. هیچ کس متوجه چراغی که همیشه روشن باشد، نمی شود و فقط اگر یک بار خاموش شود، توجه دیگران را به حضورش جلب خواهد کرد.
تکنسین منظور استادش را فهمید و یک روز مرخصی گرفت. روز بعد وقتی سر کارش حاضر شد، رییس کارخانه او را صدا کرد و گفت که او را به عنوان مهندس کارشناس کل کارخانه انتخاب کرده و حقوقش را دو برابر اضافه کرده است. در حقیقت، همان روزی که مرخصی گرفته بود، کارخانه با مشکلات بزرگ و زیادی رو به رو شده بود و بدون حضور او هیچ کسی نتوانسته بود آنها را حل کند. مهندس جوان خیلی خوشحال شد و احترامش نسبت به استادش بیشتر از گذشته شد. زندگی او با حقوق دو برابر بهتر شد و بعدها هم وقتی احساس می کرد حقوقش کافی نیست، از کارش مرخصی می گرفت و تا برگشت می دید که حقوقش باز بیشتر شده است. سر انجام دیگر مهندس جوان خودش هم فراموش کرد که چند بار مرخصی گرفته است. فقط آخرین باری که پس از مرخصی به کارخانه برگشت، نگهبان کارخانه او را در آستانه در متوقف کرد و گفت: دیگر لازم نیست سر کار بیایید. شما از کارتان برکنار شده اید. مهندس جوان در حالی که به شدت ناراحت شده بود، دوباره پیش استاد پیرش رفت و پرسید: استاد، من همه کارهایم را مو به مو مطابق توصیه های شما انجام دادم. اما چرا حالا این نتیجه را گرفته ام؟ استاد جواب داد: آن روز بدون این که صبر کنی تا حرف هایم تمام شود، با عجله رفتی. درست است که گفتم هیچ کس متوجه چراغی که همیشه روشن باشد، نمی شود و اگر فقط یک بار خاموش شود، توجه دیگران را به حضورش جلب خواهد کرد اما، اگر همیشه خاموش باشد، به چشم دیگران فقط یک دردسر به نظر می رسد و کسی به یک چراغ خراب و بی فایده نیاز ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:43 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
برایش نوشتم تو مرا فراموش میکنی اما من میدانم که تو کی هستی ... پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:54 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روباه گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنه با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند) ، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. و برگشت پیش روباه. گفت: -خدانگهدار! روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. -ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی... شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. (آنتوان دوسنت اگزوپری) برگردان احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:41 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آرتور اشی - قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون - به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد به ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد . او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد . یکی از طرفدارانش نوشته بود : « چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد ؟ ّ» . آرتور در پاسخش نوشت : « در دنیا ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند . ۵ میلیون نفر یاد می گیرند که چه گونه تنیس بازی کنند . ۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند . ۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند . ۵ هزار نفر سرشناس می شوند . ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند . ۴ نفر به نیمه نهایی می رسند و ۲ نفر به فینال .... . آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم « خدایا چرا من ؟ » و امروز که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم « خدایا چرا من ؟ » |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:0 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر بزرگ درباره چه می نویسید؟ صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد. صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به اونشان میدادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره.اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند ناراحت شد. درگوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار. مرد پاسخ داد: حق با شماست اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.!!!! اگر کاری که میکنی هوشمندانه باشد هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. منبع:www.owl.blogsky.com
*اولین مرخصی دوره اموزشی سربازی بعد از5 هفته.* |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:13 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. او که بسیار خسته بود به خودش گفت: تا اتوبوس بیاید، کمی بخوابم. بیست دقیقه بعد، اتوبوس آمد. این اتوبوس دو طبقه بود. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: آه می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم. او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم می رفت، پیرمردی که کنار در اتوبوس نشسته بود به او گفت: بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمی گوید. نیمه شب بود و حتما پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد. با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهم تر بود. او روز بعد هم دیر به خانه برمی گشت و سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد دیشبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم در پایین پله ها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر می رسید. دوباره در انتهای اتوبوس جای پیدا کرد و نشست. شب سوم هم سوار همان اتوبوس شد، پیرمرد باز هم در اتوبوس بود. این بار سم چیزی نگفت و در انتهای اتوبوس نشست. همان موقع پسر دیگری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم می رفت که پیرمرد به او گفت: پسرم بالا نرو، خطرناک است. پسر پرسید: چرا؟ پیرمرد گفت: مگر نمی بینی؟ طبقه دوم راننده ندارد! پسر در حالی که بلند می خندید به طبقه بالا رفت و به راحتی دراز کشید و خوابید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: « چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.» متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: « ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا» . پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مریدی نزد استادش رفت و گفت:سالها در جستجوی روشنیدگی بوده ام.احساس میکنم به ان نزدیک شده ام.باید گام بعدی را بدانم. استاد گفت :زندگی ات را چوری میگذرانی؟ -هنوز گذران زندگی را نیاموخته ام،والدینم کمکم میکنند.اما این که فقط یک موضوع فرعی است. استاد گفت:قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه،راست به خورشید بنگری.و مرید اطاعت کرد. پس از نیم دقیقه ،استاد از او خواست منظره پیرامونشان را توصیف کند.مرید پاسخ داد:نمی بینم.افتاب چشم هایم را خیره کرده. -انسانی که تنها نور را می جویدو در این راه مسئولیت هایش را وا میگذارد، هرگز به روشنیدگی نمی رسد..و کسی که چشم های خود را خیره به خورشید نگه دارد،سرانجام کور می شود. و این توضیح استاد بود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو برادر که در یک خانواده بزرگ شده اند، خصوصیات و استعدادهایشان متفاوت است .برادر بزرگ تر دارای توانایی هدایت و رهبری است. نه تنها در تحصیلاتش نتایج خوبی داشته، بلکه در زمینه ورزش هم برجسته بوده است. برادردوم از برادر اول یک سال کوچک تر است. آنها در یک مدرسه درس خوانده اند. به همین دلیل برادر کوچک در دوران تحصیل فشارهای زیادی را تحمل کرد. معلم های او همیشه به او سرکوفت می زدند که برادرت از تو بهتر و حتی از تو خوش تیپ تر است .نه تنها در مدرسه، بلکه در خانه هم برادر کوچک با فشار رو به رو می شد. موقعی که کوچک ترین اشتباهی می کرد، مادرش می گفت: از برادر بزرگت یادبگیر. او هیچ وقت مرا نگران نمی کند. وقتی که در امتحاناتش نتیجه متوسط می گرفت، پدرش می گفت: ای بابا، برادر بزرگت چندان تلاشی هم نکرد، اما نتیجه امتحاناتش عالی بود. چرا درس خواندن برایت کار سختی است؟ در واقع برادر کوچک هم زحمت می کشید، اما هر چه تلاش می کرد نتیجه هایش به پای برادر بزرگش نمی رسید. برادر بزرگ مثل یک فانوس دریایی می درخشید و او در کنارش مثل شعله شمع بود. برادر بزرگ در کنکور قبول و وارد یک دانشگاه معروف شد اما رتبه برادر کوچک پایین بود و نتوانست وارد دانشگاه شود. او طبق علاقه خودش یک کالج تخصصی هنرهای زیبا را انتخاب کرد و به تحصیلش ادامه داد .برادر بزرگ بعد از اخذ مدرک کارشناسی ارشد به یک شرکت الکترونیکی پیوست و کم کم به ستون آن شرکت تبدیل و مایه افتخار والدینش شد .برادر کوچک پس از فارغ التحصیلی در چند شرکت کوچک کارهای موقتی انجام داد و دستیار فیلمبردار شد. پدر و مادرش فکر می کردند که اگر او بتواند آن قدر درآمد داشته باشد که زندگی خود و خانواده آینده اش را تامین کند، کافی است .برادر کوچک خبرنگار یک شرکت تلویزیونی شد و هر روز به دنبال خبر می رفت و ارتباطش با برادر بزرگش کم بود .روزی برادر بزرگ تر در ساعاتی که معمولاً سرش در شرکت به شدت شلوغ بود به خانه برگشت و به برادرش گفت: خواهش می کنم مراقب پدر و مادرمان باش. من از کارم استعفا داده ام و برای تحصیل هنرهای معاصر به پاریس می روم .او گفت که مدتی پیش به خاطر خستگی به حال اغما افتاد و او را از شرکت به بیمارستان انتقال دادند. زندگی اش با خطر جدی رو به رو بود. از این حادثه به این نتیجه رسیده که عمر انسان محدود است. پس باید برای خودش زندگی کند و علاقه خودش را دنبال کند .برادر کوچک با تعجب زیاد از او پرسید مگر تو با این همه موفقیتی که به دست آورده ای تا حالا برای خودت زندگی نکرده ای؟ برادر بزرگ تر گفت: نه من همیشه برای آرزوها و خواست های دیگران زندگی کرده بودم. هیچ وقت نتوانستم طبق علاقه خود زندگی کنم. من همیشه به تو غبطه می خوردم. تو شغل مورد علاقه خودت را انتخاب کردی و در زندگی ات آزاد و شاد هستی .برادر کوچک با شنیدن حرف های برادرش هم احساس غرور کرد و هم دلش برای برادرش سوخت. احساس غرورش از این بابت بود که برادرش با این که در ظاهر سرمشق دیگران بود به او غبطه می خورد و احساس دلسوزی به این دلیل که اگر برادر بزرگش نبود و پدر و مادرش آن قدر به او توجه نمی کردند، او نمی توانست به میل خود و به آرامی زندگی کند .او پیش خود فکر کرد گاهی کم توجهی والدین هم می تواند دلیل خوشبختی و راحتی باشد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 22:27 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز صبح ،بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به انها نزدیک شد.پرسید خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:بله،وجود دارد.پس از ناهار مرد دیگری ظاهر شد.پرسید:خدا وجود دارد؟بودا پاسخ داد:نه،خدا وجود ندارد.عصر همان روز مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد،و پاسخ بودا این بود:باید خودت تصمیم بگیری.یکی از مریدان گفت:استاد ،این که نابخردانه است.چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟یگانه مرد روشنیده پاسخ داد:چون اشخاصی متفاوت بودند.هر کس به شیوه خود به خداوند نزدیک میشود:یرخی با قطعیت،برخی با انکار ،و برخی با تردید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد میگوید دیدگانت را ببند،و یا حتی با دیدگان گشوده،گروهی از پرندگان را در پرواز تصورکن.اکنون بگو چند پرنده دیدی؟پنج؟یازده؟شانزده پرنده؟پاسخ هر چه باشد-و گفتن اینکه چند پرنده دیده شده،بسیار دشوار است- در این تجربه کوچک یک چیز کاملا اشکار میشود.می توان گروهی از پرندگان را تصور کرد،اما تعیین تعداد پرندگان ان گروه از اختیار ادمی خارج است.هرچه هم که ان صحنه واضح ،مشخص و دقیق باشد.باید پاسخی به این پرسش وجود داشته باشد: _چه کسی تعداد پرندگانی را که در ان صحنه ظاهر شدند،تعیین کرد؟ ان شخض تو نبوده ای! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:11 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
نواموزی از پدر نیستروس،کشیش اعظم صومعه اسکتا پرسید:برای رضایت خدا چه باید بکنم؟ پدر نیستروس پاسخ داد:ابراهیم غریبان را پذیرفت،خدا خشنود بود،الیاس از بیگانگان خوشش نمی امد،خدا خشنود بود.داوود به انچه که کرد مغرور بود،خدا خشنودبود،باجگیر رومی در برابر محراب از انچه می کرد شرمنده بود.یحیی تعمید دهنده به بیابان رفت،و خدا خشنود بود،یونس به شهر نینوا رفت ،و خدا خشنود بود. از روح خودت بپرس که چه کار دوست دارد بکند.وقتی روحت با رویاهایت در توافق باشد،خدا خشنود است. از کتاب مکتوب :پایلو کوییلو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:53 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و.. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کوچه به پایان رسید و دخترک به داخل خیابان اصلی پیچید. چشم هایش کشیده بود و انگشت هایی بلند و نازک داشت. پیاده رفت تا به در نمایشگاه رسید. بلیط خرید و وارد شد. روی بلیط نوشته شده بود: اژدها در جدال بی پایان با اساطیر، نمایشگاه عکس و نقاشی های قدیمی. دخترک بلیط را میان انگشت هایش مچاله کرد و داخل جیبش گذاشت. سپس کمی روسری آبی اش را جلو کشید و وارد نمایشگاه شد. نور قرمز رنگی برای محیط طراحی شده بود و تضاد عجیبی با روسری دخترک داشت. دخترک به اولین تابلو خیره شد. دستش را از جیبش بیرون آورد و زیر چانه اش گذاشت. خیره شد. قاب نقاشی چوبی بود و ترک خورده بود. روی نقاشی خاک کمی نشسته بود. دخترک سرفه کوچکی کرد. نقاشی کمی لرزید. دخترک به اطراف نگاه کرد. هیچ کس در نمایشگاه نبود. دوباره به نقاشی خیره شد. صدایی شنید. صدای گرز بود. شاید هم چکاچاک شمشیر. به تصویر میکائیل خیره شد که کم کم جان می گرفت. فرشته مقرب بارگاه الهی نیزه اش را فرو کرد و آسمان را از بدی رهاند. اژدها به کیفر فریب آدم و حوا از آسمان بیرون شد. صدای برخورد شی سنگینی به گوش رسید. دخترک صدای خش خشی شنید. برگشت. هیچ چیز نبود. به سراغ نقاشی بعدی رفت. کمی به رنگ سبز می زد. شاید نزدیک های غروب بود. آخر نقاشی کمی هم نارنجی بود. نور قرمز یکپارچه تشعشع می کرد. در نقاشی دوم، جوانی زیر درخت خوابیده بود و اسبی در چند قدمی اش می چرید. دخترک انگشت بلند و نازکش را به آرامی روی نقاشی کشید. خنک بود! صدای خش خش باز هم شنیده شد. دخترک دستش را با ترس عقب کشید و نگاه کرد. اسب کمی نگران شده بود. ناگهان شیهه ای کشید و جوان از خواب پرید. کمی به اطراف نگاه کرد. در تاریک و روشن غروب اژدها را دید. تاجی به سر داشت و دم درازش را دنبال خودش می کشید. دمش همچون گرز بود. رستم خنجرش را بیرون کشید و گرزش را به دست گرفت. اژدها نزدیک شد. رستم با اژدها درگیر شد. سعی کرد با خنجرش ضربه ای به او وارد کند. اژدها عقب رفت و آتشی بیرون داد. رستم عقب رفت. اژدها به سرعت به دور تن رستم پیچید و او را در میان گرفت. رستم خنجرش را بر پیکره اژدها فرو کرد. بوی خون در نمایشگاه پیچید. دخترک یک قدم عقب رفت. رستم زیر فشار کمر اژدها بود. رخش به یکباره خیز برداشت و کتف اژدها را به دندان درید. اژدها کرخت شد. رستم شمشیرش را بیرون کشید و با یک حرکت سر اژدها را از تنش جدا کرد. دخترک بینی اش را گرفت. رستم روی زمین افتاد. رخش به کنارش رفت. پهلوان، اسب دلیرش در آغوش گرفت. به کنار جوی آب رفت. سر و دستش را شست. دخترک دقت کرد. چه نقاشی خیال انگیزی بود! به سراغ نقاشی سوم رفت: موسی عصا به دست داشت و به فرعون می نگریست. ناگهان عصایش را انداخت. باد داغی به پشت دخترک خورد. جیغ کوتاهی کشید. خواست از نمایشگاه بیرون برود. ولی نتوانست. برگشت. پشتش خالی بود و صدای خش خش قطع شده بود. دوباره به موسی نگاه کرد. عصای موسی اژدها شده بود. می سوزاند و نعره می کشید. فرعون راه فرار می جست. موسی دست دراز کرد و اژدها را با دست گرفت. دوباره عصا در دستش بود. باد در میان موهایش می وزید. به دور دست خیره شده بود. دخترک نگاهش را از نقاشی برگرفت و به سمت صندلی رفت. کمی نشست. هیچ کس در نمایشگاه نبود. راستی راه را درست آمده بود؟ دست در جیبش کرد و با اطمینان، بلیط نمایشگاه را مچاله کرد. دوباره بلند شد و به سمت تابلوی چهارم رفت. فقط توانست چند لحظه به نقاشی خیره شود. صدای فریادی شنید. گرشاسب بود که فریاد می کشید. اژدها به سوی گرشاسب حمله کرد. دخترک چشمانش رابست و دستش را روی صورتش گذاشت. انگشت های باریکش نمی توانست صورتش را بپوشاند. بعد از چند لحظه جرات کرد چشمش را باز کند. گرشاسب، گردن اژدها را قطع کرده بود. دخترک به سمت نقاشی های بعدی رفت. از جلوی نقاشی دانیال نبی و اردشیر گذشت. از کنار هرکول هم رد شد. به اسفندیار رسید. اژدها در کنار رود خفته است. اسفندیار به قصد کشتن اژدها پیش می آید. اژدها از خواب بر می خیزد. پور رویین تن نبرد می کند و دلیرانه می جنگد. دخترک ترسیده است. رنگش به سفیدی می زند و در میان نور های قرمز چهره اش رنجور به نظر می رسد. دخترک در دلش می دانست که اسفندیار غالب می شود. همین گونه هم شد. تن لاغر دخترک لرزید. اسفندیار با گرزش بر سر و یال اژدها کوفت. اژدها به زمین افتاد. شمشیر برّان اسفندیار سر اژدها را از تن جدا کرد. گوشه لب باریک دخترک تکان خورد. شاید لبخند کمرنگی زد. باز هم نگاه کرد. این بار لذت می برد. ناگهان بویی به مشامش رسید. چه بوی گیج کننده ای بود. در حالیکه بینی باریک اش را با انگشت نازکش گرفته بود به نقاشی خیره شد. اسفندیار تلو تلو می خورد. بوی خون زهر آگین اژدها بر او هم اثر کرده بود. اسفندیار به زحمت خود را به جوی آب رساند و سر و دست خود را شست. از مرگ نجات یافت. اژدها پس از مرگ هم کشنده است... ! دخترک رو به سوی در نمایشگاه کرد. راه افتاد. از افسانه بیرون رفت و به بطن اجتماع رسید. نور قرمز رنگ افسانه ای، جایش را به پرتو آفتاب داد. چشمان کشیده دخترک به سوی مقابل خیابان خیره شد. باز هم تندیس دیگری دید، ولی این بار واقعی. تندیسی اجتماعی، نه افسانه ای... دخترک به سمت دیگر خیابان رفت تا نمایش تئاتر خیابانی را از نزدیک نظاره کند. نزدیک رفت. مرد جوانی روی تخت شاهی نشسته بود. ابلیسی بر او وارد شد. به او گفت: (( ای ضحاک بزرگوار! از این طعام دلنشین میل کنید)). سپس به پیش رفت و دو بوسه بر شانه های ضحاک زد. دو مار از شانه های ضحاک رویید. دخترک زمزمه کرد: آژی دهاک! پرده عوض شد. اژدهای ماردوش، این بار ابلیس را به طریقه دیگری بار داد. ابلیس به لباس طباخ وارد شد و گفت: ((دوای درد ضحاک بزرگ، مغز سر دو جوان در هر روز است...)). جوی خون جاری شد. دخترک لرزید. دست بر چشمش گذاشت تا نبیند. پرده عوض شد. دخترک به امید ناجی بود... فریدون پیش آمد. دخترک غرق در نمایش شده بود. ضحاک به بند کشیده شد. کاوه بیرق به دست گرفت و در پشت فریدون حرکت کرد. دخترک ناگهان متوجه اطرافش شد. در طبیعت سرسبزی بود. رودی که در دامنه کوه جاری بود، از کنارش می گذشت. فریدون از دخمه ای بیرون آمد. در دخمه را بست و قفل کرد. تکه های پاره طناب را که اضافه آورده بود به گوشه ای نهاد وبه مردم ندا داد: (( مبادا این دخمه را بگشایید! و گر نه اژدهای خونخوار بار دیگر به جانتان چنگ خواهد زد. از ظلم ضحاک ماردوش بترسید که یافتن کاوه و فریدونی دیگر بس دشوار خواهد بود. به هوش باشید! در دخمه را نگشایید!)) دخترک به در دخمه نگاه کرد. سپس نگاهش را به سوی فریدون برگرداند. چه جوان پرعظمتی بود. دخترک به کنار جوی آب رفت. کفشش را در آورد و پای باریکش را در آب رود گذاشت. یخ بود! به کاوه نگاه کرد. پیرمرد ِ دوست داشتنی را ستود. به سمت دخمه برگشت. پنجره کوچکی داشت که سه میله از وسطش گذشته بود. نفس داغی از دخمه بیرون میزد. اژدها در بند بود. دخترک برگشت و به قله پر عظمت نگریست. دماوند، سر در ابر پنهان کرده بود. دوباره به سوی دخمه بازگشت... تنها بود. به دخمه نگریست. سرد سرد بود! در اطرافش نه فریدونی بود و نه کاوه ای. ترسید. اژدها گریخته بود. گریخته بود و در هزاران هزار چم و خم این شهر تو در تو هر بار به سراغ کسی می رفت. بوسه می زد و مار می رویاند. دخترک افسوس خورد. از دوباره به بند کشیده شدن اژدها نا امید بود. دریغ از رستم و اسفندیار وکاوه فرّخ. دریغ از آفریدون. دریغ! عصر دخترک اسطوره نداشت... منبع:www.ajayeb.ir |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:11 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند .آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید. پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود،آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته درگوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت !آن سه نفر همچنان مشغول کار خودشان بودند. آنان حتی ندیدند که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: بس کنید. آزمون پایان یافته است. من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ او که کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟ مرد گفت: مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم . نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ در غیر اینصورت اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت، هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.پادشاه گفت: آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد اما شما شروع به حل آن کردید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید منبع . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک توضیح خیلی کوچک: در این داستان سعی کرده ایم تا به آدم، با مفهومی به وسعت تمام ((بشریت)) نگاه کنیم و در داستان مشابهی به نام کیومرث به مفهوم آدم به عنوان ((انسان اولیه)) پرداخته ایم. بیابان، بی رحمانه بر چهار موجود باقی مانده از جهان می تاخت تا با مرگ آنها دیگر چیزی به نام بشریت وجود نداشته باشد. اشعه خورشید گرچه کم فروغ بود، ولی می سوزاند. باد داغ بیابان بر تن آن چهار تن می وزید و شن های داغ را بر سر و صورت آنها می کوفت. یکی از آنها به دوردست خیره شد. چشمه آبی دید. باز هم سراب دیده بود. از این فریب خندید. بلند و کشدار خندید. صدای خنده اش را بالا برد و ناگهان جیغ کشید! می خواست از طلسم شومی که بر جانش افتاده بود رها شود. احساس ناپاکی می کرد. احساس می کرد کثافت از سر و رویش می بارد. دوباره جیغ کشید و به آسمان نگاه کرد ولی گویی آسمان نمی خواست او را ببیند. نتوانست به آسمان نگاه کند و سرش را پایین انداخت. با خودش فکر کرد تا بدوَد و این نفرین پتیاره را از خود دور کند. دوید. ولی نفرین بر او آویزان بود. برگشت و به سه نفر که از او عقب مانده بودند نگاه کرد. وحشت زده بود. چشمانش گویی می خواست از حدقه بیرون بزند. رگ گردنش بیرون زده بود. نفس نفس می زد. با نفرت نگاهش را برگرداند و از آنها جدا شد. سه نفر دیگر هم حالی مشابه او داشتند. او در بیابان داغ به حرکت افتاد. نامنظم راه می رفت. گرما اذیتش می کرد. به زیر پوشی که به تن داشت نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود: puma . با خشونت آن را درید و به زمین انداخت. زانو زد و با ناخن سینه اش را خراشید و چشمانش را به هم فشرد. سپس به شلوارش نگاه کرد. روی آن نوشته شده بود: Levi's. نجوا کرد: لعنتی... و سپس فریاد کشید: کثااااااااااافت!
دوباره صورتش را بالا آورد. در دوردست شعاع نوری دید. مرد نفرین شده از زمین بر خواست و با قامتی خمیده از درد و ناپاکی به سوی شعاع نور رفت. سراب نبود. یک برکه آب بود که می درخشید. به نزدیک برکه رسید. جرات نکرد دوباره به آسمان نگاه کند. خواست از آب بخورد ولی چیزی مانعش شد. وزغی روی گِل ها به پشت افتاده بود. آب مسموم بود. مرد به داخل آب نگاه کرد. تصویر خودش را دید. یک تصویر کثیف و لجن گرفته. بیشتر دقت کرد. چهره شومی در مقابلش بود. چشمش را بست و به پشت روی زمین افتاد و از حال رفت... ... رویا ... خواب... مرگ... مرد در رویا است. در باغی سبز و ملکوتی. پشت تکه سنگی پنهان شده است. صدای کودکی در فضا می پیچد. لحظه ای بعد فرشته ای پاک ظاهر می شود که کودک را در دست دارد. فرشته از مقابل تکه سنگ می گذرد و از دری خارج می شود. کودکی زاده شده است. امروز نوروز است. روز آفریده شدن نخستین انسان. آفتاب تازه از بُرج حَمل گذشته است که آدم پا به جهان می گذارد... از در دیگری مردی داخل می شود. لباس به تن ندارد و موهای بلندش بر روی شانه هایش ریخته است. صدای کودک دیگر به گوش نمی رسد. چهره مرد چقدر آشناست. از پشت تخته سنگ نگاه می کند. بی اختیار می گوید: آدم! به طرف دیگر باغ نگاه می کند. در دوردست زنی ایستاده است. دست او به سمت درختی دراز شده است تا میوه ای سرخ رنگ را بچیند. آدم با ترس نگاه می کند و فریاد می کشد. دست حوا میوه را می چیند. صدای موجود شومی شنیده می شود که اهریمن وار می خندد. مرد با ترس در پشت تخته سنگ پنهان می شود. آدم غمزده است. حوا از شرمندگی سرش را به پایین می اندازد. صدای خنده شوم و قهقرایی شیطان یک دم قطع نمی شود. طوفانی می وزد. باد و طوفان همه چیز را در می نوردد. باغ از بین می رود. آدم و حوا در بیابانی ایستاده اند... رویا... خواب ... زندگی! مرد از خواب بر می خیزد. به اطراف نگاه می کند. طلسم هنوز براو چیره است. به جانب باختری نگاه می کند. در دوردست زن و مردی می بیند که دست در دست هم حرکت می کنند. مرد فریاد می زند. کسی صدای او را نمی شنود. به برکه زهر آلود نگاه می کند. برکه مانند خود او تباه و کثیف است. از کنار برکه بلند می شود. به زن و مرد نگاه می کند. آدم و حوا شانه به شانه، در حالیکه هر کدام دست کودکی را در دست دارند، با هم به سوی آرزوها می روند. مرد هم راه می افتد. گویی دوباره متولد شده است. احساس سبکی می کند. می خواهد پرواز کند. احساس می کند یافتن چشمه ای پاک برای شستشو در این بیابان کار چندان سختی نیست. پس راه خودش را انتخاب می کند و در جستجوی چشمه پاک به راه می افتد. راهی بسیار طولانی، برای آدم، حوا، هابیل، قابیل و ... همه... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:23 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
این گفتگو میان اسپانیایی ها و آمریکایی ها در 16 اکتبر 1997 ضبط شده است .اسپانیایی ها (با سر و صدای متن) :با شما صحبت میکنم. لطفا پانزده درجه به جنوب بچرخید تا از تصادف اجتناب کنید. شما دارید مستقیماً به طرف ما می آیید. فاصله 25 گره دریایی. آمریکایی ها( با سرو صدای متن): ما به شما پیشنهاد می کنیم پانزده درجه به شمال بچرخید تا با ما تصادف نکنید. اسپانیایی ها : منفی. تکرار می کنیم. پانزده درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نکنید. آمریکایی ها( یک صدای دیگر): کاپیتان یک کشتی ایالات متحده آمریکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار می کنیم پانزده درجه به شمال بچرخید تا تصادف نشود. اسپانیایی ها : این پیشنهاد نه عملی است و نه ممکن. به شما پیشنهاد می کنیم پانزده درجه به جنوب بچرخید تا باما تصادف نکنید. آمریکایی ها (با صدای عصبانی): کاپیتان ریچارد جمس هاوارد فرمانده ناو هواپیما بر یو اس اس لینکلن با شما صحبت می کند . دو رزمناو، شش ناو منهدم کننده، پنج ناوشکن، چهار زیر دریایی و تعداد زیادی کشتی های پشتیبانی ما را اسکورت می کنند. به شما پیشنهاد نمی کنم، به شما دستور می دهم راهتان را پانزده درجه به شمال عوض کنید. در غیر این صورت مجبور هستیم اقدامات لازمی برای تضمین امنیت این ناو اتخاذ کنیم. لطفا بلافاصله اطاعت کنید و از سر راه ما کنار بروید. اسپانیایی ها : خوان مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می کند. ما دو نفر هستیم و یک سگ، دو وعده غذا، دو قوطی آبجو و یک قناری که فعلاً خوابیده است، ما را اسکورت می کنند. پشتیبانی ما ایستگاه رادیوئی زنجیره دیال ده لا کورونیا و کانال 106 اضطراری دریائی است. ما به هیچ طرفی نمی رویم، زیرا ما روی زمین قرار داریم و در ساختمان فانوس دریایی فینیسترا آ- 853 روی سواحل سنگی گالیچیا هستیم و هیچ تصوری هم نداریم که این چراغ دریایی در کدام سلسله مراتب از چراغ های دریای اسپانیا قرار دارد. شما میتوانید هر تصمیمی که به صلاح تان باشد اتخاذ کنید و هر غلطی که می خواهید بکنید تا امنیت کشتی کثافت تان را که بزودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمین کنید. بنابراین بازهم به شما پیشنهاد می کنیم عاقلانه ترین کار را بکنید و راه خودتان را پانزده درجه ی جنوبی تغییر دهید تا از تصادف اجتناب کنید. آمریکایی ها : آهان، اینو از اول بگو داداش . گرفتیم. ممنون. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:33 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:50 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در شانزدهم فوریه سال 2007 کوفی عنان که تازه مقام دبیر کلی سازمان ملل را به جانشین خود تحویل داده است در مزرعه ای در ایالت تگزاس آمریکا ضیافتی برپا کرد تا کمک های نقدی را از افراد ثروتمند جهان برای کودکان تهیدست آفریقا جمع آوری کند. افرادی دعوت شده به این ضیافت شخصیت های نامدار و بلند پایه ی جهانی بودند. در آستانه شروع ضیافت پیرزنی به همراه دختر بچه ای که قلکی در دستش بود به در ورودی این مزرعه آمد. نگهبان دم در با مهربانی مانع ورود این دو نفر شد و گفت: سلام، خانم های محترم، از این که تشریف آورده اید متشکرم. اجازه بدهید دعوت نامه تان را ببینم؟ پیرزن جواب داد: "دعوت نامه؟ ببخشید، ولی ما دعوت نامه ای دریافت نکردیم. نوه ام می خواست به اینجا بیاید و من هم آوردمش" نگهبان گفت: "ببخشید خانم، این ضیافت، مهمانی بسیار مهمی است و بدون دعوت نامه نمی توانید داخل شوید." پیرزن از او پرسید: "مگر این ضیافت برای امور خیره نیست؟ لوسی کوچولوی من از برنامه تلویزیون خبر را شنید. ما راه خیلی درازی را آمدیم تا به اینجا رسیدیم. بچه من فقط می خواست به همسن و سال های آفریقایی خود کمک کند. همه پول های تو جیبی اش را آورده است. باشه، من وارد نمی شم، لطفا بچه ام را ببرید داخل" نگهبان با عذرخواهی گفت: خانم، مهربانی شما را قبول می کنم، اما ضیافت امشب فقط برای شخصیت های مهمی است که پول های کلان برای بچه های آفریقایی اعطا می کنند. ببخشید، نمی توانم..." لوسی که تا این لحظه ساکت مانده بود، گفت: "آقا به نظر من اصل بشر دوستی پول نیست؛ قلبه، نه؟ می دانم کسانی که دعوت شده اند حتما خیلی ثروتمند هستند. من پول زیادی ندارم، اما این همه پول من است. عیب نداره، اگر نمی شود داخل بیایم، لطفا این قلک را به آقای عنان بدهید." صحبت و لبخند دختر، نگهبان را تکان داد. در حالی که نمی دانست چه بگوید، صدای مردی که تازه در دم در به آنها پیوسته بود گفت: " دختر عزیزم چقدر خوب گفتی، "بشر دوستی به پول نیست؛ قلبه" بیا باهم بریم. یک آدم خونگرم باید در این ضیافت حضور داشته باشد". مرد دعوت نامه خود را به نگهبان نشان داد و گفت: می شه لوسی را ببرم داخل؟ نگهبان همین که دعوت نامه را دید، گفت: حتما آقای وارن بوفت! آن شب، مهم ترین کسی که در ضیافت کوفی عنان شرکت کرده بود، وارن بوفت که لوسی را به ضیافت آورد و سه میلیون دلار اعانه داد، نبود، بیل گیتس هم که هشت میلیون دلار کمک کرد، نبود. مهم ترین مهمان این ضیافت لوسی کوچولو بود که تمام سی دلار و بیست پنج سنت خود را برای کودکان آفریقایی اهدا کرد و بیشترین تشویق مردم را باعث شد. به خاطر لوسی و حرفش، عنوان این ضیافت هم به "بشردوستی به پول نیست، به قلبه" تبدیل شده است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:48 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول ميکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئديها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش ميبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى ميانجامد. به عبارت ديگر:
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:42 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش تا خوک و یک گاو است. در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کند: "گاو و خوک را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم...." چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: عزیزم، اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش... مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "این قدر پر چانگی نکن" اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که نقاب اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: "گاو و خوک ها چطورند؟ یادتان نرود! به شان برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و خوک ها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم. در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد. عشقی که باعث شده بود این زن و مرد در خوشی و ناخوشی در کنار هم بمانند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفاً کمک کنید روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
* * . . . . . وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید دید حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید . این رمز موفقیت است... . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:58 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرمااا". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد . چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست " - البته . پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دی برگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد . - ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دی برگِ . - اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دی برگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها . دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي " - پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته . دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟" - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد . - آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده. - نه ، تنها چيزي که ميده پولِ . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم . با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ " - دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟ دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد: - اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم. - اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر. - فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز. پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟ - من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟ - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما . دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد . - من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم . - همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها. دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت: - اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟ - چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم. دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد. -اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم . سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت . -دايانا خانوم ، داريم مي رسيما . - دايانا خانوم کيه؟ بگو دايانا !!! ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟ - نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه . دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت: -آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم . سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت : - بفرماييد. ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد. - موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه . پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد. - بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم . دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد . - قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغوره. - خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم . - ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن . - باشه ... پس من مي رم . فعلا خداحافظ . - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره . دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد: - بله؟ صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد . - سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ... - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟ - جون منو قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟ - کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ . - هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟ - ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ... - نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ ! مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورودبه اتاق هتل ،متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود وبدون اینکه متوجه شود نامه رامیفرستد . در این ضمن درگوشه ای دیگر از این کره خاکی ،زنی که تازه ازمراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکرکه شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند. اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود ومادرش را بر نقش زمین میبیند ودرهمان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر توهم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم. سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:23 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . " گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:19 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است. اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: - "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكهي فولاد را به اندازهي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد: - "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغهي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." باز مكث كرد و بعد ادامه داد: - "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا ()()()()()() ()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()() ()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:37 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از مریدان حسن بصری ، عارف بزرگ ، در بستر مرگ استاد از او پرسید : "مولای من ، استاد شما که بود ؟ " حسن بصری پاسخ داد : " صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم . " : "کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ " حسن کمی اندیشید و بعد گفت : " در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند. اولین استادم یک دزد بود.در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگذارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن. و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. " مردی راضی بود و هرگز او را افسردهء ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه ء راه را می داد. " : " نفر دوم که بود ؟ " : " نفر دوم سگی بود . می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد ، همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه ، تصویر سگ دیگر محو شد. " حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: " و بالاخره ، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست ، به طرف مسجد می رفت .پرسیدم : خودت این شمع را روشن کرده ای ؟ دخترک گفت بله . برای اینکه به او درسی بیاموزم ، گفتم : " دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود ، می دانی شعله از کجا آمد؟ " دخترک خندید ، شمع را خاموش کرد و از من پرسید : " جناب ، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود ، کجا رفت ؟ " " در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام. کی شعلهء خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود ؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع ، در لحظات خاصی آن شعلهء مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید . از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همهء پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم ؛ با ابرها ، درخت ها ، رودها و جنگل ها ، مردها و زن ها . در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله ، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم . آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند. " |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
به یک دانشجوی مدیریت و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هرکدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت. بادقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند. دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چندنفر از دوستانش را خبرکرد تا در این کار به او کمک کنند. این دانشجوی فیزیک زمانی را که هریک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسیدند اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظرشد تا خورشید کمی پایین برود و بعد، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش درآورد طول سایه را اندازه گرفت، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سرحال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند، درحالیکه سرحالی دانشجوی مدیریت باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مدیریت با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد: کاری نداشت! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چندمتر است بعد با 149 دلار باقیمانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:31 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:25 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می دهد و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشد.بعد بطری رو برمی گرداند به زن .زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:24 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پیرمرد : معلومه که نه ! جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ ! پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ ! پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی ! جوون : کاملا" امکانش هست ! پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی ! جوون : کاملا" امکان داره ! پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ ! جوون : ممکنه ! پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی ! جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید ! جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی ! جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین ! جوون در حال لبخند : اوه بله ! پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:15 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!
نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:14 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد بر بالین همسر رو به موتش ایستاده...
مرد: عزیزم ...! وصیتی نداری عزیزم؟
زن: عزیزم هنوز که چیزی معلوم نیست! شاید بهتر شدم.
مرد: نه عزیزم! همه چی معلومه، دکترا جوابت کردن عزیزم!
زن: عزیزم فکر نمی کنی اگه این حرفو بهم نمی گفتی، بهتر بود؟
مرد: نه عزیزم. می خوام موقع مردنت پیشت باشم عزیزم!
زن: مگه می خوای جایی بری عزیزم؟
مرد: آره عزیزم! یه سفر کاری برام پیش اومده عزیزم.
زن: پس دوست دارم به آخرین وصیتم عمل کنی.
مرد: عزیزم زود بگو، من باید برم عزیزم!
زن: می خوام اگه ازدواج کردی، این حلقه ی منو دست همسرت بکنی.
مرد: عزیزم این انگشتر برا اون خیلی گشاده. عزیزم!!!
زن: عزیزم! همیشه دوست داشتم بعد از تو بمیرم عزیزم.
مرد: عزیزم! آرزوتو به گور می بری عزیزم!
زن: نه عزیزم! یادته امروز صبح آب میوه ی منو خوردی؟عزیزم!
مرد: آره عزیزم، خیلی خوشمزه بود. عزیزم!
زن: عزیزم چون می دونستم تو می خوریش عزیزم، یه خورده
سم توش ریختم عزیزم.
مرد: نه!!!
زن: آره عزیزم !
مرد: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
زن: آره عزیزم! تا یه ساعت دیگه...،عزیزم...،
روده هات می ریزن تو دهنت... ، عزیزم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:9 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
يک روز زلزله ای کوه را به لرزه درآورد و باعث شد که يکی از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسيد که پراز مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيری داوطلب شد تا روی آن بنشيندو آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنيا بيايد.
يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد. جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولی نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزی جز يک جوجه خروس نيست!.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چيزی از درون او فرياد می زد که تو بيش از اين هستی.
تا اينکه يک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشيد و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آن ها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند:
تو خروسی و يک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خيره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن می گفت به او می گفتند که رويای تو به حقيقت نمی پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسی، از دنيا رفت.
تو همانی که می انديشی، هرگاه به اين انديشيدی که تو يک عقابی به دنبال روياهايت برو و به ياوه های مرغ و خروس ها فکر نکن.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:52 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:50 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
فردی از استاد خویش پرسیده بود : اگر شیطان از جنس آتش است, آتش جهنم چگونه بر او تاثیر میگذارد و او را می سوزاند؟ بهلول آنجا بود, از مجلس خارج شد و کلوخی آورد و با ضرب بر سر سوال کننده کوبید, خون سر و کله مرد را برداشت بهلول را نزد قاضی بردند. قاضی پرسید : چرا اینگونه کردی؟ بهلول : برای من هم سوال است که کلوخ خاکی چگونه به انسان خاکی اینچنین تاثیر گذاشته است؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:44 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کوهنوردی می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب و تاریکی بلندی های کوه را تماماٌ در برگرفت و مرد دیگر هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلاٌ دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان که سقوط می کرد ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. در آن لحظه فکر می کرد که چقدر مرگ به او نزدیک شده است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق شده بود. در این لحظه فریاد کشید : " خدایا کمکم کن! " ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد ، جواب داد : " از من چه می خواهی ؟ " - خدایا نجاتم بده ! - واقعاٌ باور داری که من می توانم نجاتت بدهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده ، پاره کن ... یک لحظه سکوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند، روز بعد یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود ... او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:43 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بدون سکنه ای شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند. فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچکس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد پس همین جا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:42 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد. پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:41 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت نامه هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته «پدر ».با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت را باز کرد و با دستان لرزان نامه را خواند :پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو را بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو او را نخواهی پذیرفت، به خاطر خالکوبی هایش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر او حامله است. Stacy به من گفت ما می توانیم با هم شاد و خوشبخت باشیم. او یک تریلی توی جنگل دارد و کُلی هیزم برای تمام زمستان. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من را به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زند. ما آن را برای خودمان می کاریم و برای تجارت با کمک آدمهای دیگری که توی مزرعه هستند، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خواهیم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و Stacy بهتر بشود. او لیاقتش را دارد. نگران نباش پدر، من 15 سالمه و می دانم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می توانی نوه هایت زیادت را ببینی.با عشق، پسرت، John پاورقی : پدر، هیچ کدام از جریانات بالا واقعی نیست، من تو خونه Tommyهستم . فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه هست. دوستت دارم! هر وقت برای آمدن به خانه امن بود، بهم زنگ بزن. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:39 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی میکرد. به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم میخورد، فروشندگان وارد و خارج میشدند، مردم در گوشهای گفتگو میکردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پلهها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمیداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرشهای ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟» جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند. خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتیهای دنیای من را بشناس. آدم نمیتواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانهای را که در آن سکونت دارد بشناسد.» مرد جوان اینبار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود مینگریست. او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را، ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟» مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است. آن وقت مرد خردمند به او گفت: «راز خوشبختی این است که همه شگفتیهای جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشقت را فراموش کنی» پائولو کوئیلو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:38 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد .او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد . او در مدت زندگیش ، 296 سکه 1 سنتی ، 48 سکه 5 سنتی ، 19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنتی ، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:37 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیر مرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید ، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:37 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی شاگردی در محضر استاد سوأل از معنی عشق می کند. استاد ابتدا از او می خواهد که از این سوأل منصرف شود لیکن شاگرد اصرار می ورزد . در نهایت استاد به او می گوید : به گندم زاری برو و بهترین خوشه گندم ، پر بارترین و سنگین ترین خوشه گندم را برای من بیاور. مشروط بر اینکه فقط در یک جهت و فقط به سمت جلو قدم برداری و حق برگشت به سمت عقب را نداری . شاگرد در پی انجام دستور استاد به از شهر رفته و گندم زاری را انتخاب می کند. دست را دراز می کند که یک خوشه بچیند ولی نگاهش به خوشه دیگری می افتد که بزرگتر است ، پس به جلو می رود که خوشه جلوتر را بچیند باز خوشه ای دیگر را در جلوتر می بیند که سنگینتر به نظر می رسد و به همین ترتیب هر گاه قصد چیدن خوشه ای را دارد خوشه ای بهتر را در جلوتر می بیند و به ناچار جلوتر می رود . این کار ادامه می یابد تا اینکه شاگرد یک لحظه به خود می آید که از گندم زار خارج گشته ، بدون آنکه خوشه ای بچیند دست خالی و سرافکنده نزد استاد می آید وشرح ماوقع را برای استاد بیان می کند استاد می خندد و می گوید معنی عشق همین است . عشق پایانی ندارد و نمی توانی حد و اندازه ای برای آن در نظر بگیری و بدان که عاشقان هرگز به عشق کامل نخواهند رسید و پیمانه پر نخواهد شد مگر با مرگ . عشق زندگی است ، عشق هرگز خطا نمی کند و زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمی رود. در بنیان تمامی مخلوقات عشق همچون عطیه ای برتر حاضر است. زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد ، عشق می ماند ، زندگی با تمام لحظه هایش ، لحظه های شادی و غم ، لحظه های امید و ترس فقط فرصتی برای آموختن عشق است . آموختن عشق آنگونه که می تواند باشد ، همانگونه که بوده و همانگونه که هست . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی مطمئن شد که حکم اعدامش باید رأس ساعت شش بامداد فردا به اجرا در آید به گوشه ای خزید و سرتاسر زندگی اش را مرور کرد. مثل آدمی که تازه فهمیده باشد که گمشده ، برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. با خود اندیشید کاش می توانست برگردد و تمام لحظه های زندگی اش را با چند دقیقه عمر دوباره عوض کند. آن وقت با یک بغض کودکانه به میله های سلولش خیره شد و احساس خفگی کرد. به همه چیز چنگ می انداخت و به در و دیوار می کوبید. به لحظه هایی می اندیشید که ساعت از شش می گذشت و او دیگر زنده نبود ...صبح فردا وقتی به اتاق اعدام وارد می شد چشمانش به دنبال ساعت می گشت. وسط دیوار چرک گرفته اتاق نیمه تاریک اعدام ساعتی کهنه ، شش و پانزده دقیقه را نشان می داد. با دیدنش ناگهان حالت افسرده و مضطربش دگرگون شد. مثل این که چند دقیقه قبل از مرگ روح از کالبدش خارج شده باشد احساس سبک بالی کرد. گویی از زمان مرگش پانزده دقیقه گذشته بود و او اکنون زندگی کوتاه جدیدی را تجربه می کرد. از این که می دید پانزده دقیقه بعد از زمانی که باید مرده باشد زنده است و دنیا بعد او تغییری نکرده ، آرام شد و اطمینان پیدا کرد دیگر چیزی برای تعلق خاطر نخواهد داشت. وقتی به سمت مرگ می رفت لبخند می زد و زیر لب چیز نامفهومی زمزمه می کرد .با چنان آرامشی به سرنوشت تن داد که هیچ یک از حاضران نظیرش را به خاطر نداشتند .همه چیز در یک ربع از ساعت تمام شد و اتاق را سکوت غم باری فراگرفت. وقتی مأمورین جسد اعدامی را از اتاق خارج می کردند ، ساعت هنوز شش و پانزده دقیقه را نشان می داد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:34 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذارنده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد . راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند .... من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:33 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود! از مکزیکى پرسید : چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟ مکزیکى: مدت خیلى کمى! آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده ام کافیه! آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! یک لیوان شراب میخورم و با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى! آمریکایى: من تو هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى! مکزیکى: خب! بعدش چى؟ آمریکایى: بجاى اینکه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى...بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک ...اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى... مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟ آمریکایى: پانزده تا بیست سال! مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟ آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره! مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟ آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى! با زنت خوش باشى! برى دهکده و یک لیوان شراب بنوشى! و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:28 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر بیست و شش ساله به پسرش که بر اثر ابتلا به سرطان خون در حال مرگ بود خیره شد. او نیز همچون هر مادری این آرزو را در دل می پروراند که پسرش بزرگ شود و به رویاهای خود دست یابد.
اما اکنون چنین چیزی دیگر امکان نداشت . سرطان خون اجازه نمی داد تا این مهم صورت بگیرد ولی او هنوز هم می خواست که آرزوهای پسرش تحقق یابد. مادر دست پسرش را گرفت و پرسید: باپسی! آیا هیچ وقت فکر کرده ای که وقتی بزرگ شدی چکاره شوی؟ باپسی پاسخ داد : من همیشه دوست داشتم وقتی که بزرگ شدم آتش نشان بشوم. مادر خندید و گفت: بگذار ببینم می توانم کاری کنم تا تو به آرزویت برسی؟! ساعاتی بعد در همان روز به آتش نشانی محل خود رفت و با افسر آتش نشان به نام باب که قلب بزرگی داشت ملاقات کرد. مادر آخرین آرزوی پسرش را برای باب شرح داد و پرسید که آیا امکان دارد بچه شش ساله اش سوار یکی از ماشین های آتش نشانی شود و دوری در آن اطراف بزند؟ باب گفت: ما می توانیم کاری بهتر انجام دهیم، اگر شما بتوانید پسرتان را ساعت 7 صبح روز چهارشنبه حاضر کنید ما می توانیم او را به مدت یک روز آتش نشان افتخاری کنیم. پسرتان می تواند به ایستگاه آتش نشانی بیاید، با ما غذا بخورد و در همه ماموریت های آن روز شرکت کند. در ضمن اگر اندازه لباسش را به ما بدهید ما می توانیم یک دست یونیفرم آتش نشانی برایش آماده کنیم. 3 روز بعد افسر آتش نشان، باب به دنبال باپسی آمد و لباس های آتش نشانی را برایش آورد و او را از تخت بیمارستان به داخل ماشین آتش نشانی برد. باپسی پشت فرمان ماشین نشست و در برگشت به ایستگاه در چرخاندن فرمان ماشین به باب کمک کرد. در حقیقت باپسی در عرش سیر می کرد. از قضا در آن روز سه مورد آتش سوزی اعلام گردید و باپسی در هر سه عملیات شرکت داشت. او به سه ماشین مختلف و حتی ماشین رئیس اداره آتش نشانی سوار شد. همچنین از او برای اخبار محلی فیلم ویدئویی گرفتند تا در تلویزیون پخش شود. باپسی با رسیدن به رویاهایش و برخوردار شدن از توجه و محبت فراوان سه ماه بیشتر از آنچه پزشکان تصور می کردند زنده ماند. اما بالاخره شبی همه علایم حیاتی باپسی یک به یک رو به نابودی رفت . از آنجا که سر پرستار معتقد بود هیچ کس نباید در تنهایی بمیرد بلافاصله به اعضای خانواده اش خبر داد که به بیمارستان بیایند. سپس به یاد روزی افتاد که باپسی آتش نشان افتخاری شده بود. از رئیس آتش نشانی هم درخواست کرد تا یک نفر آتش نشان را با یونیفرم مخصوص به بیمارستان بفرستد تا در هنگام مرگ باپسی در کنارش باشد. رئیس پاسخ داد ما می توانیم کار بهتری بکنیم. ما 5 دقیقه دیگر آنجا خواهیم بود. فقط لطفا محبتی در حق ما بکنید و وقتی که صدای آژیر را شنیدید و دیدید چراغ های ماشین آتش نشانی خاموش و روشن می شود در بلندگو اعلام کنید که آتشی وجود ندارد و اعضا گروه آتش نشانی می آیند تا یکی از افراد خود را یک بار دیگر ببینند. همچنین لطفا در صورت امکان پنجره اتاق او را باز بگذارید. متشکرم. در حدود 5 دقیقه بعد یک ماشین آتش خاموش کن و یک کامیون نردبان دار به بیمارستان رسیدند. کامیون نردبانش را تا طبقه سوم که پنجره اش باز بود بالا کشید و 16 نفر از اعضای تیم آتش نشانی از نردبان بالا رفتند و وارد اتاق باپسی شدند. آنان او را در آغوش گرفتند و به او گفتند که چقدر دوستش دارند. باپسی در آخرین دم به چهره رئیس آتش نشانی نگاه کرد و پرسید : رئیس! آیا واقعا من یک آتش نشان هستم؟ رئیس گفت: بله، تو واقعا یک آتش نشان هستی. باپسی پس از آن کلمات لبخندی زد و برای آخرین بار چشمان خود را فرو بست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:26 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند . . . راستی حالا خودت بگو خدا چه جوریه یادت هست؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:25 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در مغازه را گشود. مثل هر روز,اول چند جعبه خالی بیرون آورد و در پیاده رو گذاشت,بعد جعبه های دیگر را از میوه پر کرد و با کمی شیب روی آنها قرار داد,به داخل مغازه رفت,ناگهان نگاهش به بیرون افتاد و متوجه پسرکى شد که دستش در یکی از جعبه ها بود و چیزی برمی داشت. همین که خواست به سراغش برود پسرک شروع به دویدن کرد.. بلوزی پاره و کثیف به تن داشت, شلوار کوتاهش به تنش چسبیده بود و با پاهای سیاه و لاغرش به سرعت می دوید تا به آن طرف خیابان برود. میوه فروش هم به دنبالش بود....... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:24 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد, با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابر این او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند .فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تأثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار , اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم , چه می کنی ؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا , اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود .فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت درگذرم , آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت : آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت :راستش را بخواهی به هیچ چیز توجه نکردم . سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار خیره شده بود به او گفت : تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند !!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:23 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
حکایت کنند نکو جوانمردی را که سوار بر اسب از بیابانی میگذشت به قصدِ آبادی بالا دست. صلات ظهر بود و نهایتِ تشنگی، که در بنسایۀ خاربتهای به گوش نالهای شنید و به چشم خسته مردی زخمی و افتاده دید که از قرار او نیز قصدِ آبادی بالا دست را داشت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:19 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزگاران پیشین، زن و شوهر جوانی از کوه بلندی بالا رفتند. در بالای کوه، پیر دانایی را دیدند. پیر، جایی را برایشان باز کرد تا بنشینند. آن گاه گفت: «هر مطلبی که داشته باشید، می توانید از من بپرسید». آنها معنای زندگی را پرسیدند. پیر پاسخ داد. آنها رمز خوشبختی را سؤال کردند. پیر، نسخه اش را نوشت. آنها اسرار جهان را پرسیدند. پیر جواب داد. آن گاه سؤال سختی را پرسیدند که: « ای خردمند بزرگ، ما بسیار دچار خشم می شویم . در هنگام خشم، یکدیگر را آزار می دهیم. چه کنیم؟ » ناگهان پیر دانا به آنان خیره شد. آن گاه قلم خود را به دو نیم کرد و نفرین گویان به غار خود برگشت. در آستانه غار، رویش را برگرداند و غرید: « افسوس، اگر من پاسخ این پرسش را می دانستم، ناچارنبودم تنها بر بالای این کوه زندگی کنم! » |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:16 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی در جهنم بود که ناگهان فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت:من تو را نجات می دهم. برای اینکه روزی تو کاری نیک انجام داده ای ، فکر کن ببین آنرا به خاطر می آوری یا نه ؟
او فکر کرد و یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید ، اما برای اینکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد. فرشته لبخندی زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت: تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.مرد تار را گرفت ، در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافته بودند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد. که ناگهان تار پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد.فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:13 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:7 توسط مهرداد
|
|
|||||
|
|
|
|
|
مردی پارچه ای نزد خیاط برد تا برایش پیراهنی دلخواه بدوزد. او به خیاط گفت : سابقه خیاط جماعت حاکی از بد قولی است . او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی سوزنم گم شده بود و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم . او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی دکمه مناسب پیدا نشد و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم . او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی اطویم سوخت و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم . او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی نخ خوب و هم رنگ پیدا نکردم و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم . او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی مریض شدم و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم . او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی برق مغازه ام قطع شده و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم . او به خیاط گفت : فردا به من نگوئی اندازه ات را گم کرده ام و نتوانستم پیراهنت را به موقع آماده کنم . ... مرد پس از همه این حرفها عصبانی و برافروخته شد و گفت : اصلاً نمی خواهم برایم پیراهن بدوزی ، یاالله پارچه ام را پس بده !!! و اما خیاط ، باز هم هیچ نگفت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
"رابرت داینس زو" قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد. هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم! آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من! رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا را شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:5 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:4 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
جغدي روي كنگرههاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل ميبندند. جغد اما ميدانست كه سنگها ترك ميخورند، ستونها فرو ميريزند، درها ميشكنند و ديوارها خراب ميشوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابهلاي خاكروبههاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايدارياش ميخواند؛ و فكر ميكرد شايد پردههاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد. روزي كبوتري از آن حوالي رد ميشد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان ميكني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.» قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آوازخوان كنگرههاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است.» جغد گفت:« خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشهاي! و آن كه ميبيند و ميانديشد، به هيچ چيز دل نميبندد؛ دل نبستن سختترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.» جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههاي دنيا ميخواند. و آن كس كه ميفهمد، ميداند آواز او پيغام خداست كه ميگويد:« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.» |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:3 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
پادشاه یک کشور بزرگ از زندگی خود راضی نبود . اما علت آن را نیز نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . صدا را دنبال کرد و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما یک خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم . پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است . پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟ نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید یک کار انجام دهید . یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست . پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند . آشپز پس از انجام کارها هنگام بازگشت به خانه در مقابل در آشپزخانه کیسه را دید . با تعجب کیسه را به خانه برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلا را روی میز گذاشت و آنها را شمرد: 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد . آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بیشتر تلاش کند تا یک سکه طلا دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند . تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد . پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید . نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمده . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . شما جزو گروه 99 هستید؟ مایلید باشید ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:1 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی یکی از دوستانم که در رشته اقتصاد تحصیل می کند ، در ارتباط تلفنی با من مسأله سنجش صداقت را مطرح کرد . او در این زمینه از من طلب کمک کرد . از او سوأل کردم که چگونه می خواهد این کار را انجام دهد و سپس گفت : کافی است که از 10 فروشگاه مختلف خرید کنی و دو بار پول بدهی و بعد خواهی دید که چند نفر مبلغ اضافی را مسترد خواهند کرد . او از من خواست که پس از این کار نتیجه را به وی اطلاع دهم و من هم پذیرفتم . روز بعد در اولین مرحله از برنامه ارزیابی صداقت وارد یک فروشگاه لباس شدم و یک لباس 20 دلاری خریدم . پس از آنکه از فروشگاه بیرون آمدم ، بار دیگر وارد فروشگاه شدم و گفتم : ببخشید . من فراموش کردم پول این لباس را بدهم . صاحب فروشگاه زنی با چهره ظاهراً مهربان بود . انتظار داشتم که بگوید پول آن را قبلا پرداخت کرده ام ؛ اما او در این باره اظهار نظر نکرد . لباس را به او نشان دادم و گفتم : ببینید یادتان می آید . شما 30 دلار برای این لباس خواستید و پس از چانه زنی موافقت کردید 20 دلار از من بگیرید . من از روی عمد صحنه خرید این لباس را برای صاحب فروشگاه تشریح کردم تا وقت و فرصت کافی به او بدهم . اما او بی حوصلگی از خود نشان داد و سخنم را قطع کرد و گفت : باید 20 دلار به من بدهید . من 20 دلار به او دادم و به یک فروشگاه دیگر رفتم . این کار را ادامه دادم و در مجموع از 10 فروشگاه خرید کردم ؛ اما هیچیک از صاحبان مغازه ها حاضر نشدند به من حقیقت را بگویند . در آخرین فرصتی که داشتم ، به یک فروشگاه نوشابه رفتم . صاحب آن را می شناختم و از همکلاسان قدیمی من بود . او با پسرش در فروشگاه نشسته بودند . با او صحبت کردم و یک شیشه نوشابه خریدم . چند دقیقه بعد ، بار دیگر وارد مغازه شدم و به دوست قدیمی خود گفتم : ببخشید ، فراموش کردم پول این شیشه نوشابه را بدهم . همکلاس من جواب داد : مهم نیست . این بار تو مهمان من بودی . مات و مبهوت به او نگاه می کردم و باورم نمی شد که او زمانی دوست و همکلاس من بوده است و اکنون حاضر نیست بگوید من پول نوشابه را پرداخت کرده ام . ادامه دادم و گفتم : نه ، باید پول نوشابه را بدهم . دو دلار به او دادم . او هم دست خود را دراز کرد و در حالی که هنوز پول را کاملاً نگرفته بود کودکش به او رو کرد و گفت : پدر مگر قبلاً پول نوشابه را از او نگرفتی؟ نگاه کن پول هنوز در دستانت است ... او بسیار مشوش به نظر می رسید و حرفی برای گفتن نداشت و من از آخرین مغازه نیز خارج شدم . آن روز برای من تجربه گرانبهایی بود و دریافتم که زندگی بدون صداقت و جامعه غیرصادق محلی برای شادمانی و اطمینان نیست و پی بردم که صداقت برای هر کسی یک صفت پسندیده است . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:0 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مونتی رابرتز" پسر یک مربی اسب بود که از اصطبلی به اصطبل دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت و اسب پرورش می داد. به همین خاطر تحصیلات دبیرستانی پسر مدام با وقفه مواجه می شد. یک روز در مدرسه از او خواستند در مورد اینکه دوست دارد در آینده چه کاره شود بنویسد. آن شب او اهداف زندگی اش و این که می خواهد صاحب یک مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او رویاهایش را با جزئیات بسیار دقیقی توضیح داد و حتی نقشه ای از یک مرتع 50 هکتاری کشید و جای تمام ساختمان ها ، اصطبل ها و زمین های تمرین را روی آن مشخص کرد. سپس نقشه دقیقی از یک خانه 1000 متری کشید که در همان مرتع واقع می شد. او با جان و دل روی این پروژه کار کرد و روز بعد آن را به معلمش تحویل داد. دو روز بعد وقتی برگه هایش را تحویل گرفت روی صفحه اول نوشته شده بود: "بسیار بد. بعد از کلاس بیا با هم صحبت کنیم." پسر رویایی داستان ما پس از کلاس سراغ معلم رفت و از او پرسید: " برای چه روی برگه ام نوشته بودید بسیار بد؟" معلم گفت: "چون رویایی دست نیافتنی از پسرکی جوان بود. تو پولی نداری. از خانواده ای سرگردان و بیخانمان هستی و هیچ پشت و پناهی هم نداری. تملک مرتع پرورش اسب پول زیادی می خواهد. باید پول زیادی بابت خرید زمین پرداخت کنی و برای خرید اسب های اصیل که بتوانی از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهی هم به پول نیاز داری ، ضمن اینکه برای بنای اصطبل و ساختمان ها هم مبالغ هنگفتی باید پول هزینه کنی. همانطور که می بینی هرگز نخواهی توانست چنین کاری بکنی." و بعد اضافه کرد: "فرصت دیگری به تو می دهم ، اگر در مورد هدف دست یافتنی تری بنویسی نمره ات را تغییر می دهم." پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت های معلمش فکر کرد. در نهایت سراغ پدرش رفت و از او پرسید بهتر است چه کار کند؟ پدرش گفت: "ببین، پسرم تو باید خودت در این مورد تصمیم بگیری هر چند که فکر می کنم این تصمیم گیری برای آینده ات بسیار مهم باش." سرانجام پس از یک هفته فکر کردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند و هیچ تغییری در آنها ایجاد نکرد فقط روی یک برگه نوشت: "شما می توانید نمره بدی برایم منظور کنید ولی من ترجیح می دهم رویایم را حفظ کنم." و آن را به همراه ورقه ها به معلمش تحویل داد. سالیان بعد مونتی در یک میهمانی رو به حضار کرد و بعد از تعریف داستان زندگیش و خاطره آن معلم گفت: "این داستان را برایتان تعریف کردم چون شما هم اکنون در خانه 1000 متری من وسط یک مرتع 50 هکتاری قرار دارید. من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ کرده ام ، می توانید قاب شده آنها را روی شومینه ببینید." سپس ادامه داد: " بهترین قسمت داستان تابستان سال پیش اتفاق افتاد که همان معلم 30 دانش آموز را برای یک اردوی یک هفته ای به مرتعم آورد. وقتی داشتند می رفتند رو به من کرد و گفت:" راستش مونتی، الان می فهمم که بعضی وقت ها رویاهای شاگردانم را می دزدیدم. طی سال ها رویاهای بسیاری از بچه ها را دزدیدم ولی خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودی که تسلیم نشوی." |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
حالی که خشکسالی پیشرفت می کرد و به نظر می رسید که همیشگی خواهد بود، تعدادی از کشاورزان آمریکای شمالی نسبت به آینده خود نا امید بودند. باران نه تنها برای محصولات بلکه برای زنده نگه داشتن مردم شهر نیز حیاتی بود. زمانی که مشکل وخیم تر شد، کلیسای محل درگیر موضوع شد. آنها تصمیم گرفتند دعا کنند و از خدا بخواهند که باران ببارد.
همه مردم در کلیسا جمع شدند و هرکس در جست و جوی فرصتی بود تا با دوستان نزدیک خود صحبت کند. کشیش مشغول آرام ساختن حضار بود تا دعا را شروع کند که ناگهان متوجه دختر کوچکی شد که در ردیف جلو به آرامی در جای خود نشسته بود. چهره آن دختر از هیجان می درخشید و در کنارش چتر قرمزی قرار داشت که آماده استفاده بود. زیبایی و معصومیت آن دختر، کشیش را به لبخند وا داشت ، چون به ایمان او پی برده بود. هیچ شخص دیگری از میان عبادت کنندگان چتری با خود نیاورده بود. همه آنها برای نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت که با بارانی که نیازمندش بود، به او پاسخ دهد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:58 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند، یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. شب که می شد دو برادر محصول و سود خود را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم، ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابر این شب که شد، یک کیسه پر از گندم رابرداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت. در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام، ولی او هنوز ازدواج نکرده است و باید آینده اش تامین شود. بنابر این شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت. سالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است، تا آن که در یک شب تاریک، دو برادر در راه انبار به یکدیگر برخورد کردند، آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون اینکه حرفی بزنند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:57 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
نفر بغل دستی پیاده شد . همان طوری که سرم را به صندلی تکیه داده بودم . اطراف را دید زدم . همه نیم نگاهی به هم کردند . وسط همه یک افغانی جوان کوتاه قد را دیدم . ایرانیان نژادپرست بعد از تعارف به هم و آوردن دلیل زود پیاده شدن از نشستن امتنا کردن . وقتی هیچ موجود زنده ای را کاندید نشستن نیافتند قرعه به نام جوانک افغانی افتاد .وقتی پیشنهاد نشستن را شنید همان دلیلی را ذکر کرد که موجودات لایق آوردند . نفهمیدم راست میگفت یا میخواست که خودش را به این موجودات عجیب و غریب بچسباند و ابراز وجود کند .نگاه عجیبی داشت . تلخ و عمیق . بیرون را می نگریست . نگاهش و چشمانش فریاد بی تعلقی میزدند . مثل اینکه سر بار جایی باشی . شبیه به بی حق و حقوقی بود . به پیاده رو زل زده بود . نه مانند کسانی که تا آن تابلو بزرگ زرد رنگ Bus Stop را میبینند به طرف راننده سر بر میگردانند و به حالت مغرورانه و طلبکارانه میگویند : "نگهدار می خواهم پیاده شوم . " بلکه می خواست به محض دیدن آن تابلو ، نزدیک راننده برود و از او بخواهد که اگر برایش ممکن است او را پیاده کند .با این که هیچ شباهت ظاهری بینمان نبود ولی احساس هم دردی عجیبی با او میکردم . نگاهش گرچه برای خودش مظلوم نمایی میکرد ولی برای من همدردی بود . نمی دانم من مثل او بودم یا او مثل من .بیگانه در میان این همه آشنا سخت تر از بیگانه بودن در میان توده ای بیگانست .یه مقدار که جلوتر رفتیم اون جلوها یک صندلی دیگر خالی شد . جوانک آرام نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی دید همه شاهدان کلامش پیاده شده اند آرام نشست. وقتی اتوبوس در اولین ایستگاه ایستاد بلند شد و رفت . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ظهر يک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز كرد نامه داخل آن را خواند : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او بود از صمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش میکرد. با ظرافتی مادرانه از او پرستاری میکرد با نگاه توی چشمهای نوزاد عشقش را به او هدیه میکرد بدون لحظه ای پشیمانی بی خواب میماند و تا صبح صدای نفسهای او را میشمرد هر چه از دستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام میداد تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیبا ترین دختر روی زمین میدانست چون مادر آن را آنچنان ادا میکرد که به دل می نشست روزها میگذشت و ندا هر روز بزرگتر میشد. بیشتر باور می کرد که زیبا ترین دختر روی زمینه، توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسی ها شروع کردند به تمسخر ندا و اینکه دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اونها حسودی میکنند اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از اینکه سالها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر شد با تحمل سختی نگاههای اطرافیان دبیرستان را تمام کرد و به محض اینکه تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دلشکسته برگشت، روزها به همین منوال گذشت مادر گاها" از فاصله دور به دیدن ندا میرفت و از جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز بیشتر میشد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن میدید. از دست مادر هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش خواست تا به اون طرف خیابان بروند اما اکرم میخواست مغازه های اینطرف را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول داد ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی که متوجه افتادن ندا نشده بود با ندا تصادف کرد و ندا را به گوشه پیاده رو پرت کرد با برخورد سر ندا به دیوار بیهوش شد راننده ندا و اکرم را به بیمارستان رسوند پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خونریزی مغزی کرده بود و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبر داد و مریم سراسیمه خودش را به بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری از دستش بر نمی اومد پشت اتاق عمل اشک میریخت ساعتها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق عمل بیون اومد مریم ،اکرم و راننده با ضطراب به سمت دکتر رفتند و از سلامتی ندا جویا شدند دکترگفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چقدر بیمار صدمه دیده هنوز معلوم نیست باید منتظر باشیم تا از کما بیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم بیمارستان بهم ریخت دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد از بهوش اومدن نتونه حرکت کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره صبور باشید و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد و آرام آرام شروع کرد به اشک ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق ایستاده بود. موقعی که ندا بهوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که ندا در این تصادف از دست داده بود بینایش بود و این برای ندا ضربه تازه ای بود ده روز بعد ندا از بیمارستان مرخص شد چشمهای ندا نوری نداشت و تاریکی ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفه مریم ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت ندا برای پرستارش از رنگها صحبت میکرد و از شوقی که برای دیدن داشت. مریم می سوخت اما اینبار به خودش گفت باید این بار کاری انجام بدم با دکتر ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت ندا برای عمل در بیمارستان بستری شد یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشمهای ندا را باز کرد ندا می دید خوشحال بود از دیدن لذت میبرد بار اول که آیینه را به دست گرفت تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید بجز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل از این تصادف و جراحی من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوریهای بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟ دکتر در حالی که اشک میریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشمهای مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که اون سالها دیده ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد از ظلمی که به مادر کرده بود از اتاقش بیرون اومد و اتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست مریم چشمی در کاسه سر نداشت تا به اشکهای ندا پاسخ بده ندا به جای هر دو اشک میریخت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا گفت:زمين سردش است.چه كسي مي تواند زمين را گرم كند؟ ليلي گفت:من. خدا شعله اي به او داد.ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت. سينه اش اتش گرفت.خدا لبخند زد.ليلي هم. خدا گفت شعله را خرج كن.زمينم را به اتش بكش. ليلي خودش را به اتش كشيد.خدا سوختنش را تماشا كرد. ليلي گر مي گرفت.خدا حظ مي كرد. ليلي مي ترسيد.مي ترسيد اتش اش تمام شود. ليلي چيزي از خدا خواست.خدا اجابت كرد. مجنون سر رسيد.مجنون هيزم اتش ليلي شد. اتش زبانه كشيد.اتش ماند.زمين خدا گرم شد.خدا گفت:اگر ليلي نبود, زمين من هميشه سردش بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:38 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی داشتن می بردنش به زمین و زمان التماس می کرد، اشک همه در آمده بود، از صدای فریادها و گریه هاش دلم ریش شده بود، اما هیچ کاری از دستم بر نمی آمد، از دست هیچ کس کاری بر نمی آمد، خدایا کاش می شد به عقب بر میگشتیم، چند بار گفت بود که می ترسه، چندبار گفته بود من می دونم که میمیرم، اما من باز هم بهش اصرارکردم، التماس کردم، آخر هم که قبول کرد گفت: باشه اما فقط به خاطر تو قبول می کنم، اما اگر بمیرم .. ؟؟ وقتی که بردنش توی اتاق، وقتی که دستش از دستم جدا شد، تو نگاهش اشک حلقه زده بود، دیگر نای فریاد زدن و التماس کردن نداشت، فقط آهسته گفت من میمیرم می دونم . چه انتظار کشنده ای بود، خدایا کاش می توانستم براش کاری بکنم، شش سال پیش برای اولین بار تو دانشگاه دیدیمش هر دو برای ثبت نام آمده بودیم، دختر ظریف و خوش نقشی بود، توی رفتارش یه حس مردونه بود که همه مردها را می ترسوند با وجود زیبایی که داشت هیچ کدام از پسرها طرفش نمی رفتن می گفتند غرورش غرور آدم را جریه دار می کند. می گفتند که مثل سنگ می مونه اما من از همون روز اول نظرم بهش جلب شده بود گاه گاهی حواسم بهش بود به نظر نمی آمد انقدر هم که ادعا می کنه قوی باشه بر عکس فکر می کردم خیلی هم ظریف و شکننده هست فقط می خواهد تظاهر به قوی بودن و متکی به نفس بودن بکند اولین برخوردمون تو پارکینگ دانشگاه بود، ماشینش روشن نمی شد اما مثل یه مکانیک ماهر کاپوت را زده بود بالا و با موتور سر و کله می زد هرکسی که می دیدش فکر نمی کرد به کمک احتیاج داشته باشه خوب من هم مثل همه سوار ماشینم شدم و رفتم وسط راه یادم آمد که باید یک کتاب از کتابخانه دانشگاه می گرفتم برای همین دوباره برگشتم یه نیم ساعتی رفت و برگشتم طول کشیده بود با تعجب دیدیم هنوز کاپوت ماشینیش بالا هست خودش هم نشسته بود کنار باغچه رفتم جلو سلام کردم با درماندگی جواب سلامم را داد گفتم: مشکلی پیش آمده، گفت: نمی دونم چه مرگش شده، از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت، با حرص گفت: خنده داره؟ معذرت خواهی کردم ازش و گفتم: اجازه می دهید من یه نگاهی بهش بکنم؟؟ با سر موافقت خودش را اعلام کرد یه ده دقیقه ای با ماشین سر و کله زدم آخر دیدیم که باک بنزین ماشین خالی هست، چقدر صورت ماهش قشنگ شده بود سرخ شده بود مثل لبو برای این که بیشتر خجالت نکشه فوری گفتم شما اینجا باش من بروم یه ظرف پیدا کنم از باک ماشینم برات بنزین بکشم خدایا یعنی می شود یک بار دیگه صورت ماهش را ببینم، اگر بمیره خودم را نمی توانم ببخشم سال دوم دانشگاه بودیم که رفتم خواستگاریش همه می گفتم که بدبخت می شوم اما من مطمئن بودم که کسی جزء اون نمی تواند من را خوشبخت کند برعکس ظاهر سرد و سختی که داشت دل نازک و شکننده ای تو سینه اش بود، نه ساله بوده که مادرش را از دست می دهد و با پدر و برادرش زندگی می کرد روحیه مردونه و سختی هم که داشت حاصل زندگی با این دو مرد بود، همیشه می گفت خیلی خوشحال هست که برادر بزرگتر داره می گفت اگه یک روز بچه دار بشه دلش می خواهد بچه اولش پسر باشه خدایا حیف هست که این همه شور و شوق و زیبایی به این زودی بره زیر خاک توی راهرو راه می رفتم کاشی ها را می شمردم، می میره، زنده می مونه، می میره، زنده می مونه، می میره ........ کاشی آخر نصفه بود!!! خدایا ...؟؟ هفت سالم بود که مامان و بابا از هم جدا شدند، چقدر گریه کردم چقدر بهشون التماس کردم اما فایده نداشت پشت در دادگاه هم که بودم مثل همین امروز کاشی ها را می شمردم، جدا می شوند، جدا نمی شوند، جدا می شوند، جدا نمی شوند، جدا می شوند، ...؟؟؟؟ دو سال با مامان تو خونه آقاجون زندگی می کردم بعد که مامان دوباره ازدواج کرد و رفت کانادا به من اجازه خروج ندادند، یعنی بابا نگذاشت که بروم یک سال تو خونه آقا جون بودم تا بابا اومد من را برد خونه خودش سه سال باهم خوش بودیم با این که جای مامان خیلی خالی بود اما بد نمی گذشت یعنی بابا نمیگذاشت که بد بگذره سالی دو بار هم می رفتم ترکیه مامان را می دیدم تا این که بابا هم ازدواج کرد رابطه ام با زنش خوب نبود برای همین طبقه بالای خونه را بابا برای من خالی کرد از همون روز تنهایی من شروع شد، یه آپارتمان دستم بود، بهترین ماشین زیر پام بود، هرچی لازم داشتم در اسرع وقت آماده بود، مامان هم از اونجا مرتب برایم پول می فرستاد و معمولا تابستونها می رفتم کانادا پیش مامان همه میگفتند: دیوونه دیگه چی می خواهی زندگیت را بکن کم نق بزن اما چه فایده به کسی احتیاج داشتم که تمام عشق تلنبار شده تو دلم را بریزم سرش یکی که نیازمند عشق من باشه نه کسی که چشمش به جیبم باشه با خیلی ها تو مهمونیها و رفت و آمدها آشنا می شدم اما هیچ کدوم به دلم نمی نشستند وقتی سال اول دانشگاه قبول نشدم مامان پیشنهاد کرد که برای ادامه تحصیل بروم کانادا پیش اون، شوهرش هم مخالفتی نداشت مخصوصا که رابطه ام هم با برادر ناتنیم خیلی خوب بود اینجوری اون هم از تنهایی در میامد برای اولین بار بابا هم مخالفتی نداشت که هیچ از این پیشنهاد استقبال هم کرد، خوب اینجوری بدون عذاب وجدان با همسر و دختر کوچکش خوش بود، من هم بی میل نبودم اما راستش لج کرده بودم این اولین بار بود که اون دوتا سر یه موضوعی باهم تفاهم داشتند گفتم الابلا من می خواهم بروم سربازی خلاصه هرجور بود با لجبازی رفتم سربازی در حال خدمت بودم که دانشگاه قبول شدم فقط به صرف این که یه مدرک داشته باشم و از پادگان بزنم بیرون رفتم دانشگاه غافل از این که گمشده ام را آنجا پیدا می کنم زندگی خوبی داشتیم اما حیف که توی این بهشت قشنگ جای یک فرشته کوچولو خالی بود خیلی دلم می خواست پدر باشم دلم می خواست تمام کمبودهای خودم را برای کسی جبران کنم اما فرشته دلم راضی نمی شد از بارداری می ترسید دلم نمی خواست اذیت بشه اما هر وقت فرصتی دست می داد ازش می خواستم که این آرزوی کوچک من را بر آورده کنه در اتاق بازمی شود پرستار با لبخند می آید بیرون، تبریک می گم هر سه تا شون سالم هستند - با تعجب می پرسم هر سه تاشون ؟؟؟ بله، آقای مجد شما پدر شدین دوتا کوچولوی ناز - دوتا ؟؟؟ - بله کوچولوها پشت به پشت هم بودند ضربان قلبهاشون هم یکی بوده برای همین توی سونوگرافی مشخص نشده که دوتا هستن یه دختر لپ گلی با یه پسر کاکل زری، البته کاکل زری چند دقیقه ازلپ قرمزی بزرگتره خدایــــــــا شکرت - پرستار می پرسد: راستی چرا خانمتون اینقدر از زایمان می ترسید مشکل خاصی نبود، البته دکتر می گفت همه چیز مرتب هست، اما وقتی دید که بچه ها دوتا هستند خودش هم یک کم ترسیده بود آخه همسرم مادرش را در نه سالگی از دست می دهد زمانی که خواهر کوچکترش - قرار بود به دنیا بیاید مادر و بچه از دست می روند برای همین همیشه از باردار شدن می ترسید پرستار لبخندی می زند و می گوید عجله کنید آقای مجد اینطور که معلوم هست شما منتظر یک مسافر کوچولو بودید حالا شدند دوتا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:38 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود . خدا گفت : به چه مي نگري ؟ گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت . خدا گفت : چه ميبيني ؟ گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ... خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟ گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد . خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم . توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند . و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان . هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:58 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دختري از سختيهاي زندگي به پدرش گله مي كرد . از مبارزه خسته بود ، نمي دانست چه كند ، بلافاصله بعد ازا ينكه يك مشكل را حل شده مي ديد مشكل ديگري سرراهش آشكارمي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي كند. پدركه آشپز ماهري بود اورا به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پرازآب كرد و آنها راجوشاند. سپس دراولي تعدادي هويج ، دردومي تعدادي تخم مرغ و درديگري مقداري قهوه قرارداد و بدون اينكه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند. دخترهم متعجب و بي صبرانه منتظر بود . تقريبا پس از20 دقيقه ، پدر اجاق گاز را خاموش كرد ، هويجها و تخم مرغها را دركاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت. سپس رو به دختر كرد و پرسيد :عزيزم چه مي بيني؟ دخترهم درپاسخ گفت : هويج ، تخم مرغ و قهوه. پدرازدخترخواست هركدام از آنها را لمس كند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس ازشكستن و پوست كندن ، سخت شده بودند. درآخر پدر از او خواست كه قهوه را ببويد. دختر دليل اين كاررا سؤال كرد و پاسخ شنيد : دخترم هركدام از آنها درشرايط ناگواريكساني درآب جوش قرارگرفتند ولي ازخود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند.هويجهاي سخت و محكم ، نرم و ضعيف شدند. پوسته هاي نازك و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند. سپس پدر از دخترش پرسيد :حالا تو دخترم وقتي درزندگي با مشكلي روبرو مي شوي مثل كداميك رفتار مي كني؟ هويج ، تخم مرغ يا قهوه؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:55 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.برای اینکه شما را متوقف کنم،ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:46 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگاري دو برادر كه در همسايگي هم در مزرعهشان زندگي ميكردند با هم اختلاف پيدا كردند. اين اولين اختلاف جدي آنها در اين چهل سال بود. آنان در اين مدت بدون هيچ گير و گرهي دوش به دوش هم كار كرده بودند، ماشين آلاتشان را به هم ميدادند، كارگر و محصولاتشان را با هم شريك ميشدند. اما حالا، بعد از اين همه همكاري، اولين شكاف جدي بينشان ايجاد شده بود. اول با يك سوءتفاهم ساده شروع شد، بعد به يك اختلاف اساسي تبديل شد، سرانجام كار به دعوا كشيد و به هم ناسزا گفتند و اكنون چند هفته بود كه با هم حرف نميزدند. يك روز صبح در خانه جان را زدند. در را باز كرد، نجاري با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: « دنبال يك كار چند روزه ميگردم. گفتم شايد شما كارهاي جزيي داشته باشيد كه بتوانم انجام دهم. » برادر بزرگتر گفت: « بله. اتفاقا دارم. مزرعه آن طرف نهر را ميبيني؟ مزرعه همسايه من است. درواقع او برادر كوچكتر من است. » « تا هفته پيش علفزاري بين ما بود. اخيرا با بولدوزرش خاكريز رودخانه را برداشته و حالا فقط يك نهر بين ماست. شايد او اين كار را از سر لجبازي كرده باشد. اما ميدانم چه طور تلافي كنم. آن كپه الوار را نزديك انبار ميبيني؟ ميخواهم با آنها نردهاي بسازي به ارتفاع دو متر و نيم كه ديگر نه خانهاش را ببينم نه قيافهاش را. » نجار گفت: « گمانم فهميدم اوزاع از چه قرار است. جاي ميخ و چالهكن را نشانم بده تا كاري كنم كه خوشت بيايد. » برادر بزرگتر بايد به شهر ميرفت. لوازم كار نجار را در اختيارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت كار كرد، اندازه گرفت، اره كرد، ميخ كرد. حوالي غروب، هنگام بازگشت مزرعهدار، نجار تازه كارش را تمام كرده بود. مزرعه دار با ديدن حاصل كار نجار چشمهايش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نردهاي وجود نداشت، بلكه يك پل درست كرده بود ... پلي كه اين طرف نهر را به آن طرف وصل ميكرد. كاري هنرمندانه، با دست انداز روي پل و همه چيزهاي لازم يك پل. همسايهاش، يعني برادر كوچكترش، دستها را باز كرد و به طرف آنها آمد: « تو واقعا رفيق خوبي هستي كه بعد از آن حرفها و كارهايم، باز اين پل را ساختي. » دو برادر در دو سوي پل ايستادند و بعد در ميانه پل به هم رسيدند و دست هم را گرفتند. برگشتند و ديدند كه نجار دارد جعبه ابزارش را برميدارد كه برود. برادر بزرگتر گفت: « نرو، صبر كن. چند روز ديگر بمان. كلي كار برايت دارم. » نجار گفت: « از خدا دلم ميخواهد بمانم. اما پلهاي زيادي مانده كه بايد بسازم. » « فقط اين را به ياد داشته باشيد كه: خدا از شما نميپرسد چه اتومبيلي داشتيد. اما از شما خواهد پرسيد كه با اتومبيلتان چند نفر را به مقصد رسانديد. خدا از شما نميپرسد خانهتان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسيد چند نفر را با روي خوش در خانهتان پذيرفتيد. خدا از شما نميپرسد چند دست لباس در كمدتان داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد چند بيلباس را پوشانديد. » « خدا از شما نميپرسد چند دوست داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد كه شما در حق چند نفر دوستي كرديد. خدا از شما نميپرسد در كدام محله زندگي ميكرديد، اما از شما خواهد پرسيد كه با همسايهتان چه رفتاري داشتيد. خدا از شما نميپرسد پوستتان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسيد كه چه خصوصيات اخلاقي داشتيد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:43 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز به عابري برخورد كردم. با خضوع زياد به او گفتم" « ببخشيد » عابر با ادب تمام گفت. « شما بخشيد. نديدم تان » من و اين غريبه با كمال ادب و احترام. از همديگر خداحافظي كرديم و هريك به راه خود رفتيم . بعد از ظهر همان روز. در منزل. مشغول پختن شام بودم. پسرم پشت سرم ايستاده بود. تا برگشتم. به او خوردم ( مثل صبح با آن آقا ).چيزي نمانده بود بخورد زمين . با بد اخلاقي گفتم: « خودت را بكش كنار ! » او رفت و دل كوچكش شكست . متوجه خشونتم نبودم . شب در خواب دراز كشيده بودم. ندايي به گوشم رسيد « : چطور با آن غريبه رفتار مؤدبانه را داشتي. اما با خانواده و عزيزانت. اينقدر بدرفتاري كردي؟ برو آشپزخانه را نگاه كن. دم در چند شاخه گل افتاده. گل هايي هستند كه پسرت برايت آورده بود. خودش آنها را چيده بود. رنگ هاي صورتي. زردو آبي. پشت سرت ايستاده بود كه تو را غافلگير كند. تو اشكي را كه در چشمان كوچكش جمع كردي. ديدي؟ » خيلي خجالت كشيدم. اشكم سرازير شد. آهسته به اتاقش رفتم و كنار تختش روي زمين نشستم. گفتم: « بيدار شو كوچولوي من. بيدار شو عزيزم. اينها همان گل هايي هستند كه تو برايم آوردي؟ » او لبخندي زد و گفت « : آنها كنار آن درخت بودند. آنها را چيدم چون به خوشگلي تو بودند. مي دانستم كه از آنها خوشت مي آيد. مخصوصا از گل آبي اش. » گفتم: « از رفتاري كه امروز داشتم بسيار متاسفم . » او گفت: « عيبي ندارد مامان. من به هر حال تو را دوست دارم . » گفتم: « من هم تو را دوست دارم پسرم. گل ها را هم دوست دارم. مخصوصا گل آبي را . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
سفره جمع شد.سفره ای که خالی خالی بود.آخرین نفر خرده های نان ته سفره را خورده بود.اما مگر از همان اولی که این سفره پهن شد،در آن چیزی جز نان که مش حیدر از نمکی خریده بود و ته مانده ی ماست چکیده که خدیجه- مادر خانواده- از منزل حاج مرتض(همان جایی که روزها در انجا کار می کرد)آورده بود ُوجود داشت. ابن روزها کار دیگری به کارهای خدیجه در منزل حاج مر تضی اضافه شده بود ،شستن کهنه های نوه ی حاجی !و صابون هایی که دختر حاجی در اختیار او گذاشته بود عجب کهنه های بچه را تمیز می کرد و عجب دست های خدیجه را پر ترک! امروز روز دوازدهمی بود که خدیجه مزد کار کردنش را نگرفته بود. آخر قرار بود تا یک ماه دستمزد کم او را به جای قرضی که به آقا مرتضی داشت ،حساب کنند واو امروز هم دست خالی به منزل آمد. سفره جمع شد در حالی که هیچ یک از بچه ها سیر نشده بود . سفره جمع شد وزهرا نگاه رنگ پریده اش را به روی مشق های نا تمامش انداخت . مش حیدر پایش را دراز کرد و متکا را زیرآرنجش کذاشت. و گفت:زهرا مشقت را چند گرفتی؟(منظور دیکته) زهرا خود را جمع و جور کرد و با صدایی آرام گفت:سیزده او منتظر بود که پدر دعوایش کند اما پدر به او گفت: اگر بیست بگیری پلو می خوریم. زهرا حس کرد درست نشنیده است اما پدر ادامه داد :هر وقت بیست شدی بگو خودم برنج می خرم تا ننه درست کنه. زهرا بی آنکه بداند چه می کند رو به مادرکردکه : ننه آقا جون راست می گه ؟ واسمون پلو می خره که بپزی؟ خدیجه یه نگاه غم آلود به زهرا کرد که یاد دختر حاج مرتضی افتاد. درست همسن زهرای او بود.زهرای حاجی جوجه ای داشت. جوجه هایی که وقتهای بی کاریش را پر می کردند.او که لازم نبود وقتی از مدرسه می آید به سراغ کارهای خانه و مواظبت از برادر کوچکش برود . امروز ظهر وقتی سر سفره رنگارنگ حاجی پهن شد ،زهرا اولین کفگیر برنج را در ظرف غذای جوجه اش ریخت و بعد برای خودش . حاجی در حالی که می خندید ،گفت:عجب علاقه ای دارد این دختر به این جانورها!عجب علاقه ای دارد! بسم اللهی گفته شروع به خوردن کرده بود ... صدای زهرا خدیجه را به خود آورد: ننه می خره ؟ خدیجه سر بالا کرد و گفت: تو بیست بگیر آقا جون سر قولش هست. زهرا تصمیم مهمش را گرفت و تمام تلاشش را کرد تا فردا دیکته اش را بیست بگیرد... ...معلم دفتر های دیکته را صحیح می کرد . زهرا گر چه ظاهرا جمع های پای تخته را می نوشت اما زیر چشمی معلم را می پایید . تا اینکه جلد روزنامه ای دفتر زهرا در دست معلم ،او رااز جا کند : اجازه اون دفتر ماست ! هست که هست !خیلی نمرات درخشانی می آوری که خوش خبری می دهی. چند لحظه ای گذشت که معلم با دقت بیشتری روی دفتر نوشته شد و معلم که دفتر را می بست گفت: نه عجیب است! مثل اینکه این بار واقعا حق داشتی خوش خبری بدهی. به کنار میز معلم دوید .دفترش را برداشت و با عجله ورق زد.دستان کوچکش می لرزید .نه!هفده دیگر برای او ارزش زیادی نداشت .هفده و چهارده و ... مثل هم بودند: چون هیچ کدام بیست نبودند. آن شب زهرا باز هم تصمیم گرفت . ...معلم دفتر زهرا را روی میز گذاشت .رو به بچه ها کرد و گفت : بچه ها! زهرا خیلی پیشرفت کرده است. این بار هم نمره ی دیکته اش هجده شد . برایش دست بزنید. و زهرا اما؛ اول نشست و بعد اشکهایش ریخت و بعد سرش را روی میز گذاشت و زار زار گریه کرد .معلم بالای سر او آمد دستش را روی مقنعه رنگ و رو رفته او گذاشت و گفت:تو از خوشحالی گریه می کنی یا ناراحتی؟!هق هق زهرا هنوز ادامه داشت... زنگ آخر به صدا در آمد . همه رفتند جز زهرا که سر بر نیمکت داشت و معلم که خود را با دفترهای دیکته مشغول کرده بود . - زهرا به من بگو چه شده است. - خانم،اجازه،اجازه ما (اشک هایش دوباره سرازیر شد)ما باید بیست می گرفتیم آقا جانمان گفته... و زهرا همه چیز را گفت.معلم سر پایین انداخته بود و با نوک کفش آرام به پایه های نیمکت می زد . ناگهان به سمت میزش رفت.چیزی برداشت و چیزی روی آن نوشت . او در دفتر زهرا به جای هجده بیست گذاشته بود.وقتی زهرا دفتر را دید ،دیگر معلم نفهمید چه شد و زمانی به خود آمد که دست های کوچک زهرا محکم او را می فشردند و لبهای زهرا تند تند صورتش را می بوسید . هنوز خود را با صحنه وفق نداده بودکه دید تنها در کلاس ایستاده است .خواست از کاری که کرده بود خوشحال شود اما ناگهان یاد غذاهای مانده ای افتاد که دیروز یک جا بیرون ریخته بود ... زهرا دفترو مدادش را جمع و جور کرد و تا خانه فقط دوید. - آقاجان! آقاجان!ننه! آقا جان پیت نفت را زمین گذاشت .به سمت او برگشت و گفت: چه خبره داد می زنی بچه زابرا می شه. آقاجان بیست گرفتم.به خدا ،به جون ننه،خود خانم معلم واسم بیست کذاشت . ببین اول بیست نداده بود اما وقتی گفتم اگه بیست بده واسمون پلو می خرین ، خودش نمرمو بیست کرد. به خداارا راست می گم آقاجون. پدر کنده رو روی بقیه کنده ها انداخت.توی صورت زهرا نگاه کرد و گفت:تو به معلمت گفتی ... تو غلط کردی گفتی ذلیل مرده. تو رو می فرستم درس بخونی یا بدبختی هامون رو برای دیگران بگی تورو... صدای سیلی محکم پدر نگذاشت بقیه حرف شنیده شود و صدای خوردن سر زهرا به دیوار از آن هم بلندتر بود.صورت آقاجان از عصبانیت می لرزید. بعد حیرت آمیخته با وحشت،تمام وجودش را گرفت. زهرا بی حرکت روی زمین افتاده بود.آقاجان خم شددست به گونه های زهرا زد.نه!زهرا تکان نخورد.دست زهرا را کشید نه!بغلش کرد نه!داد زد.دوید.گریه کرد.داد زد دوید... ...آنچه دل عده ای را آتش می زد این بود که مادر ، شکسته تر از هر روز دیگر ،پشت سر جنازه ی زهرا برنج می پاشید.که دختر او آرزوی(بزرگ)پلو خوردن را با خود برد.... در ضمن داستانش واقعی بوداااااااااا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:38 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:30 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگار گذشت و گذشت تا زمانی رسید که فقط دو روز به آخر دنیا مونده بود. مردی بود که پنجاه سال از عمرش میگذشت و خوب میدونست که فقط دو روزه دیگه زندست. با خودش گفت آخه من که تو این پنجاه سال هیچ کاری نکردم، چطور میتونم تو دو روز کاری بکنم؟ بالاخره تصمیم گرفت بره پیش خدا و ازش بخواد عمر بیشتری بهش بده. رفت و رفت تا به عرش خدا رسید و با مشت به در کوبید و خواستش رو بیان کرد. جوابی نیومد .شروع کرد به داد و بیداد و علم شنگه را انداختن جوابی نیومد خسته و نالان نشست و با چشمانی پر از اشک مردن از خدا خواهش کرد بهش عمر بیشتری بده .فرشته ی مرگ به بالینش آمد و گفت: ای دوست من، کتاب زندگیت را میخواندم. سفید سفید بود. هیچ ثمره ای از عمر پنجاه ساله ات در آن نبود. بدان که خواست خدا اجرا میشود و تو هم با این کار یک روز دیگر از دست دادی. این یک روز باقی مانده را بگیر و از آن استفاده کن. چه بسیار انسان ها که هزار سال زیستند ولی به اندازه ی یک روز هم زندگی نکردند .مرد دستانش را گرفت و فرشته آب حیات یک روزه را در درون آنها ریخت و رفت .مرد خیلی میترسید. میترسید نکند تند برود یا آب از لای انگشتانش بریزد و این روز نیز تمام شود. اندکی رفت تا به ذهنش فکری رسید. آخر من که از عمرم فقط همین یک روز مانده و با یک روز هم که نمی شود کاری کرد. پس شروع به دویدن کرد. اندکی از آب را خورد، کمی به صورتش پاشید و کمی را در هوا رنگین کمان کرد تا آنکه آن روز هم به پایان رسید .روز بعد فرشته ی مرگ به سراغش آمد و گفت کتابت در دستان من است. خداوند خواست بیایم و به حرفت گوش دهم و هر آنچه در روز آخر انجام دادی در کتابت بنویسم. قلم به دست گرفت و به حرف های مرد گوش داد .مرد گفت: دیروز بهترین روز زندگیم بود. به غریبه ها سلام کردم. کسانی را که ازشان تنفر داشتم در بغل گرفتم. نوبت خود را به دیگران دادم. جای خود را به پیران بخشیدم. رها شدم و به دل دنیا رفتم. بدون ترس به خورشید زل زدم. با لباس به داخل رودخانه پریدم. به همه ی آنها که دوستشان داشتم محبت کردم. زنم را بوسیدم و فرزندانم را در آغوش گرفتم و شب هنگام ستایش کردم خدایی را که به من فهماند .....فرشته گفت دیگر بس است. خواست شروع کند برایش در کتابش بنویسد که ندا آمد کتاب را ببند و تنها روی جلدش بنویس: زندگی همین است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:25 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:21 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:15 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند ... فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته،شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی آسمان گرفت ... وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت... خدا گفت:" دیگر تمام شد،دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود ،زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک است " وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ،پس فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد ... و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را نشانش بدهد،شب که هر دو به خانه برگشتند روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر ............... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:14 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:12 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول جان توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. جان بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر هاليس اگر جان قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت جان فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر جان به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان جان بشنويد: زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟ بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من جان بلا نکارد هستم وشما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت : فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است! تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:11 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد، اگرچه روزها افق را به دنبال ياريرساني از نظر مي گذراند، كسي نميآمد. سرنجام خسته و از پا افتاده موق شد از تخته پارهها كلبهاي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و داراييهاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد كه كلبهاش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان ميرود. متأسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فرياد زد: « خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ » صبح روز بعد با صداي بوق كشتياي كه به ساحل نزديك ميشد از خواب پريد. كشتي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجاتدهندگانش پرسيد: « شماها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟ » آنها جواب دادند: « ما متوجه علايمي كه با دود ميدادي شديم. » وقتي كه اوضاع خراب ميشود، نااميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم، چون حتي در ميان درد و رنج، دست خدا در كار زندگيمان است. پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر كلبهات سوخت و خاكستر شد، ممكن است دودهاي برخاسته ار آن علايمي باشند كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك ميخواند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:10 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طل ا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد." حرف آخر : تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي کنيم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:6 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود. در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حرکت هواپیما نزدیک می شود که این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آنها می کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی دقتی به پايه ميز دکه ای اصابت کرد و سيب های روی آن، زمين می ريزد . مسافران همه بی تفاوت از اين مسئله خود را به هواپيما می رسانند و در جای خود می نشينند و نفس راحتی می کشند که می توانند به خانواده خود برسند. اما يک نفر از آنان می ايستد و نظاره گر صحنه می شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می کند و به دخترک سيب فروش کمک می کند که سيبها را جمع کند ، آخر آن دخترک کور بود و اين کار برايش سخت. آن مرد در حين جمع اوری سيبها متوجه می شود بعضی از سيبها له شدند و بعضی ها کثيف پس 10 دلار به دخترک می دهد و می گويد اين هم خسارت سيب هائی که من و دوستانم آنها را خراب کرديم و اميدوارم ناراحتتان نکرده باشيم مرد ايستاد و با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در اين هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببينم، نکند شما حضرت عيسی هستيد؟ مرد مات و متحير در جای خود ميخکوب ماند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:53 توسط مهرداد
|
|
||