|
|
|
|
|
اوّلین بار که همدیگر را دیدیم، من غرورم را پیش کسی جا گذاشته بودم و او قلبش را به کسی سپرده بود. دوّمین بار که همدیگر را دیدیم، من آبرویم را پیش او به امانت گذاشتم و او نجابتش را به من هدیه کرد. پ.ن: چه چیز برای دیدار بعد باقی مانده، جز حسرت عشقی که تکهتکه بخشیده میشود. .............. اگر عاشقش شدی باید بعضی از نقصهایش را بپذیری، باید بعضی از عیبهایش را ببخشی و باید بعضی از کارهایش را نادیده بگیری امّا چیزهایی هست که نه میتوان پذیرفتشان، نه میتوان بخشیدشان و نه میشود ندیدشان. اینجاست که عشق هم به بنبست میرسد و میفهمد که همه چیز دست او نیست... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:27 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ..
دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت.......
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:54 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم زندگی جنگ و دیگر هیچ فالاچی با این جملات تمام شد: -فرانسو ا زندگی یعنی چه؟
,.................... - چند مورد از عوامل موفقیت خود را برای ببیندگان عزیز بفرمایید ......................... دلم می خواهد یک روزی آنقدر پولدار بشوم - نمی دانم ولی گاهی از خودم می پرسم آیا زندگی یک صحنه نیست که به دستور کسی در آن پرتاب میشوی و وقتی در آن افتادی باید طولش را طی کنی و برای این طی کرن هزاران شکل وجود دارد شکل هندی , شکل آمریکایی ؛ شکل ویت کنگ و ... - خوب طی کردن آن یعنی چه؟ یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی , یعنی اینکه بجنگی , مثل یک ویت کنگ نگذاری خفه ات کنند . نگذاری خودخواهان برایت وراجی کنند.یعنی اینکه به چیزی ایمان داشته باشی و به خاطرش بجنگی - و اگر اشتباه کنیم - به درک! اشتباه کردن بهتر از هیج کار نکردن هست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بغلت می کنم
می چسبونمت به خودم نازت می کنم و از پشت چشم های بسته ات به صورت نگاه می کنم.....
"تو تمام خواسته منی" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزو های زندگی من زیاد بود
خیلی زیاد بعضی وقت ها که می شینم فکر می کنم احساس می کنم حتی از فکر کردن بهشون هم می ترسم انگار باورم نمی شن یه جورایی که اینا آرزو های من هستن حتی از آرزو داشتن هم می ترسم. بعد به تو فکر میکنم به خودم به یه آینده٬ "من آینده ام رو با تو دوست دارم" بعد تصمیم می گیرم می خوام سعی کنم می خوام آرزو داشته باشم می خوام نترسم می خوام انقدر حرف نزم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:34 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونی "من حرکت می خوام" هر آدمی یه رودخونه است وقتی رودخونه یه جا بمونه مرداب می شه ساکت٬ ساکن٬ متعفن اولش هنوز آبش زلاله٬ فکر می کنه همیشه همینجوری می مونه٬ فکر می کنه بازم دوباره می تونه جریان داشته باشه٬ خوب آخه اسمش رودخونه است! اما بعد کم کم مرداب می شه انقدر کم کم که نمی فهمه بعد اسمش می شه مرداب بعد خاطره اون رودخونه برای همیشه از ذهنش پاک می شه می شه مرداب٬ بعد دیگه حتی تصور اینو نمی تونه بکنه که یه زمانی رودخونه بوده٬ دیگه می ترسه جریان داشته باشه. "یعنی تو می گی من از رودخونه بودن می ترسم" "من می تونم رودخونه باشم؟" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:34 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني ................ عجيب ترين تعريفی که تا بحال در مورد زندگی شنيده ام: زندگی يعنی اينکه هر موقع لازم شد، همه وسايلت رو رها کنی و از اين طرف خيابون بری اون طرف خيابون! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:31 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم ترس ها و تکرار هام شدم. سخته اصلا زندگی کردن سخته وقتی حس کنی چیزی نداری سخت تره شاید هم آسونتر باشه ها! شاید فقط به خاطر این سخته که دوست داری خیلی چیزها رو داشته باشی٬ می خوای دستت رو دراز کنی و بگیریشون اما می ترسی٬ می ترسی دستت رو دراز کنی و دستت به چیزی نرسه٬ خیره می شی به آروزهات و همیشه ترس و حسرت توی وجودت می مونه. می دونم به دست آوردن یه چیزی انقدر آسون نیست که بخوای دست رو دراز کنی و بگیریشاما نمی دونم خودم چم شده که می ترسم٬ می ترسم پاشم انقدر راه برم تا دستم به همه چیز هایی که می خوام برسه٬ می ترسم پاشم انقدر یه راه عوضی رو برم که از اینی که هستم گم تر بشم٬ می ترسم برم ته خط چیزی نباشه. باید ریسک کرد. می خوام ریسک کنم. دارم ریسک می کنم. اما هنوز می ترسم می دونم ترسه تا آخرش باهام می مونه. ایکاش فقط این ترسه بود٬ ترس از نرسیدن به خواسته هام٬ اما فقط این نیست٬ انقدر ترس توی وجودم هست که می ترسم. از اینکه یه روز تمام کابوس های من تبدیل به واقعیت بشن می ترسم٬ حق دارم بترسم مگه تا حالا خیلی هاش درست در نیومده؟! ایکاش این حس های مسخره دست از سرم بر می داشتن. ایکاش می دونستم که هیچ وقت هیچ چیز نمی دونم. ایکاش ایکاش ایکاش .... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:35 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
اخه من چقدر بگم؟من دیوونم شما عاقل.اخه یه دیوونه مثل خودم پیدا نمیشه که حرفه منو بفهمه؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:12 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمامو می بندم.دهنمو هم همینطور.با تمام وجود نفس عمیقی می کشم.باز همون بوی اشنا.این روزا هرکی رو می بینی ،میگه: عید دیگه برام تکراری شده و خیلی یکنواخت شده.اما به نظر من موضوع چیز دیگه ایه.میشه اسمشو گذاشت قاطی شدن ادما با تلخی های زندگی.اما هنوز هم برای من پر از خاطرست.شیرینیاشو همه یکطرف گذاشتمو تلخیاشم از جلوی چشمام قایم کردم.البته بنظرم هر چقدر هم تلخیاش زیاد باشه باز هم می ارزه.حاظرم تموم اون سختیها رو دوباره تحمل کنم واون شیرینیهارو یکباره دیگه تجربه کنم. عید هر سال برام خاطره هایی رو زنده میکنه؛ انگار که دوباره دارن اتفاق میفته.مثل این میمونه که هر سال با فرا رسیدن عید با ماشین زمان به عقب بر میگردم و پس از سیزدهم دوباره بر می گردم. روزهایی که از بس داخلشون غرق میشم گذرشون رو متوجه نمیشم و باید باز هم منتظر عید دیگری باشم. باز هم انتظار....... عید سال 79 رو هیچوقت از یاد نمیبرم .از اون عد به بعد مساوی بود با وارد شدنم به مرحله تازه ای از زندگی.سرعت کسب تجربه و دانسته هام به سرعت افزایش یافت.لحظه های تلخی هم داشت که کرستم اما لحظه های شیرینش ارزششو داشت. دوست داشتم این مطلبو بزارم برای عید اما دیدم واقعا به این خالی شدن احتیاج دارم.فکر میکنم وبلاگ هم برای همین باشه.یه جایی که بتونی حرف دلتو فریاد بزنی ولی اطرافیانت نشنون. نقطه سر خط.......... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:0 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضي ها اونقدر خوشبين هستند که فکر مي کنند اين چيزايي که مي نويسم در مورد اوناست بابا شما حتي ارزش فکر کردن هم نداريد چه برسه که .....
ترجيح ميدی يه نمکی فهيم باشی يا يه ميلياردر نفهم!؟
چندتامون خودمونيم...نه چيزی که مردم فکر ميکنن!؟
برای بعضيا من يه کلوپ فيلمم که البته دوبله همزمانم ميکنه... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:54 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
مدعی بودند که دوستم دارند اما جز ناراحتی برایم هدیه ای نداشتند.میدونی مشکل چیه؟ مشکل اینه که ما محبت کردن بلد نیستیم.محبت کردنمون هم ، مثل دوستی خاله خرسه هستش.جز یک نفر! شما چطور؟ بلدی محبت کنی؟ .....................
کوچیک که بودم فکر می کردم هر کس هدیه گرانبهاتری بهم بده ،منو بیشتر دوست داره.به جرات میتونم بگم تا همین سه ،چهار سال پیش هم ،همینطور فکر می کردم.اما حالا می بینم بیشترین خاطراتم از کم ارزشترین هدایا هستند.اما هدیه ای که تا ابد برام میمونه راهنمایی های یک نفره که مسیر زندگیمو به کلی دگرگون کرد و رویاهایم را رنگی دوباره بخشید و سرمشقی بود برای تمام لحظات زندگیم. .....................
نمی دونم تا حالا شده بزرگترین آرزوتون تو روز تولدتون این باشه ،اونی که عاشقانه دوستش دارید زنگ بزنه بهتون و تولدتون رو تبریک بگه و به این بهونه بتونید باهاش چند کلمه حرف بزنید و بفهمید که اونم به یادتونه؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
و او برای همیشه تنها ماند؛ چرا که رفتارش معقول روزگار نبود!؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:44 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دنبال یه حرف٬ یه جمله٬ یه نمی دونم هر چیز برای توضیح دادن این وضعیت برای خودم می گردم اما چیزی پیدا نمی کنم. فکر می کنی الان فاصله من و تو چقدر باشه؟ بیشتر از قبل یا همون قدر یا حتی کمتر؟ فکر می کنم یه چیزی توی تو و من فقط عوض شده. شاید برای تو بدتر از من. می دونم تو هم شریک من توی فرار کردنی. فرار کردن از خودمون به همدیگه و دوباره از همدیگه به خودمون و از همه چیز به هیچ چیز درونمون. هیچ چیز نمی خوام. فقط یه انتخاب بود. فقط فکر می کنی برای تحمل کردن دنیای بدون همدیگه چقدر دیگه وقت لازم داریم؟ یا برای فرار کردن از خودمون به چندتا چیز دیگه باید پناه ببریم؟ .................... می دونی چقدر این "گلم" گفتنت روی مخم راه می ره عوضی؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:39 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چیزی؟!
بعدا که فراموشت کنم چی از تو برای من می مونه؟ .............. با هم می شینیم٬ می گیم٬ می خندیم٬ زندگی می کنیم. پا می شیم٬ می ریم٬ فراموش می کنیم... ........... مضحکه قرار دادن این و اون چه آسونه وقتی خودمون انسان باهوش و فرهیخته و زرنگی باشیم! ............ "حسرت"
"گریه" " ندامت" این تمام چیزی هست که مونده. ............. نشد. واقعا نشد این اواخر ببینمت. حرف ها نگفته برات زیاد دارم و هیچ وقتی برای گفتنشون پیدا نکردم.
کاش خداحافظیمون بهتر از این بود.
(اگه یه وقت از این ورا رد شدی اینا رو بخون) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:37 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک غضب آلود به من کرد نگاه و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت........ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:41 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا و تو باغبان شو . این دستها را بکار میان حاصلخیزی دستهایت شاید جوانه زدند . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:36 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
کودکی مثل یک خواب بود، چون رؤیایی خوش که در تمام آن خاطرات رد پای تو مانده
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:58 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام اهورامزدای پاک دوست داشتم دوستم بدارند اما باعث دوری اطرافیان از خودم شدم. کاش میتونستم چشمامو روی هم بزارم و به گذشته ها سفر کنم.نه اینکه از شرایط موجود ناراضی باشم اما همیشه از یاداوری خاطرات لذت میبرم. قوه تخیلم تحلیل رفته.قسمتهایی از گذشته ام برایم گنگ شده.نمیدونم چرا نمیتونم به یادشون بیارم. چند وقتیه فکرهای نامید کننده ای ذهنمو به خودش مشغول کرده. کاش میشد قسمتهایی از ذهنمو با پاک کن پاک کنم.دلم به هیچ کاری نمیره .نمیخوام خودمو به جریان اب بسپارم به قول معروف شنا کردن در جهت اب از ماهی مرده هم بر میاد. میخوام ثابت کنم وجود دارم اما راهشو بلد نیستم. کاش یه خورده به ادم اطمینان میکردن.باور میکردن که اونهم میتونه.کاش عقل ادما با سنشون اندازه گیری نمیشد. همیشه کارها رو تا حدی پیش میبریم که گندش در میاد.نمیدونم کی یاد میگیریم میانه رو باشیم. دارم سعی میکنم بر خودم تسلط پیدا کنم.نمیخوام تحت تسلط دربیام. کاش پدرانمان به اندیشه ما مجال بروز میدادند و ما را متهم به خامی نمیکردند.منکر ارزش تجربه نیستم اما تجربه در برابر دانش رو به گسترش امروز کم کم دارد محو میشود.کارها با حساب و دقت بیشتری انجام میشه و احتمال اشتباه تا حد زیادی کاسته شده. روبروی اینه ایستادم.سعی کردم تقدیرم رو از روی پیشونم بخونم تا شاید بروز اتفاقات برایم قابل درک تر بشه.خودمو کاملا به اینه نزدیک کردم به طوری که بخار بازدمم بر اینه نقش بست.خودم رو در سیاهی چشمانم دیدم.با خودم احساس غریبی کردم.چرا خیلی از ماها با خودمون غریبیم؟ نتونستم چیزی از روی خطوط موازی پیشونیم بخونم.به عقیده من تقدیر وجود داره اما نه به ان طوری که ما فکر میکنیم.به نظر من وجود هر کدام از ما بنا به دلایلی هستش.هر کدوم از ما اثراتی بر دنیای پیرامون خود داریم که در زندگی دیگران تاثیرات قابل توجهی داره.حساب کتابش یه خورده زیادی پیچیده هستش که فکر ما قادر به تحلیل اون نیستش. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:47 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
*نام : هیچکس *زیبا ترین خاطره : خاطرات دوران کودکی ... *تا بحال شده غم را مات کنید : مات را غم می کنم
*بهترین دوست از نظر شما : کسی که قدر شناس باشه و فهمیده و اشتباهاتم رو بگه
*چقدر خود را می شناسید : فکر می کنم به اندازه انگشتان دستم اما سعی می کنم بیشتر به خودشناسی برسم *دوست داشتید پول دار بودید : خیلی زیاد اما فقط برای اینکه هم راحت زندگی کنم و هم به کسانی که نیاز دارند کمک کنم بدون منت نه برای تظاهر و فخر فروختن و آرزو می کنم اگه روزی پول دار شدم همیشه خدا بیادم بیاره که از کجا به کجا رسیدم و اینکه جنبه پول دار شدن رو داشته باشم !!!! وگرنه همون بهتر که تا آخر عمرم بی پول بمونم تا یک پول دار متظاهر و خودخواه و احمق ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:24 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
سعي کن تنها باشي: زيرا تنها به دنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت. بگذار عظمت عشق را درک نکني: زيرا آنقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد. بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد: زيرا اگر عشقي در آن منزل کند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد کرد. اما اگر عاشق شدي، سعي کن تنها يک نفر را دوست داشته باشي. سعي کن عشقي که داري عشق پاک باشد، به خنده ي او بخند و به گريه ي او گريه کن و تنها براي عشق خود قدم برد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:20 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
، ارزانترين وسيله براي وسعت بخشيدن به نگاههاست . تو آخرين بار كي لبخند زدي ؟و اما امروز در بلاگ ...چیزهایی که نگفتم .......وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم : عزيزم اين کار را نکن نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم حالا او رفته، و من تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد حالا او رفته، و من تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد اما حالا تنها کاری که میکنم گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:40 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد می گوید :
مسیر خود را بپیمایید . حتی اگر گامهای شما نا مطمئن است ، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد . اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آن ها رها نمی شوید . شجاعانه با مسیر خود روبه رو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید . خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود . خداوند یار شجاعان است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:39 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست كه او مال تو باشد مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد..... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:30 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
يه سوال
اگه ۲۰ ثانیه فرصت داشته باشی که من رو ببینی و باهام صحبت کنی و اینم بدونی که دیگه هرگز من رو نمی بینی چی بهم میگی؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:3 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
!! تو بودی و من و قصه ی دخترک نارنج و ترنج.....من بودم و تو و ذوق زدگی نگاهت وقتی که میشنیدی: پسرا شیرن مثل شمشیرن/ دخترا موشن مثل خرگوشن/ من و تو بودیم و کوچه و همسایگی و شمشاد و حالا! من و تو هستیم و شرم قشنگ یک سلام !.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:9 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
من عاشقم ********************************** ( به یاد او که فراموشم کرد) چگونه فراموشت کنم چگونه فراموشت کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:0 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی می فهمی که دنیا با همه ی قشنگیاش زود گذرش فقط یه بازی بوده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتى بعد از دو سال قرار شد دوباره ببينمش تمام خاطرات گذشته برم تداعى شد.وقتى روز موعود رسيد براى ديدنش ثانيه شمارى مى كردم.هنگام ورود وقتى نگاهم با نگاهش گره خورد قلبم هورى ريخت پايين.طپش هاى قلبم به شدت زياد شده بود.عرق سردى رو در تمام وجودم حس كردم.پس از احوال پرسى مختصرى به سمت اتاقم رفتم.در مدت اقامتش هر وقت مى خواستم باهاش حرف بزنم پشيمون ميشدم.هميشه وقتى ميخواست چيزى بگه از نگاهش ميشد همه چيز رو فهميد.و اون داشت با اون نگاه به من ميگفت كه تو خراب كردى.از اعتماد من سوء استفاده كردى.نگاهش رو در تمام وجودم حس ميكردم.مدتهاست به خاطرات اشتباهاتم خودم رو سرزنش ميكنم.اما همه اين كارها بخاطر علاقه من به او بود كه قدرت فكر كردن رو از من گرفته بود. اكثر افراد در چنين حالاتى مى گويند كاش زمان به عقب برميگشت.اما نظر من اينه كه بايد با ناملايمات زندگى ساخت.نبايد تسليم زندگى شد.اگر اين اشتباهات پيش نمى امد درسهاى امروز را نمى گرفتم. عشق او تمام وجود منو تسخير كرده.آرى من عاشق او شدم.وقتى صحبت از عشق ميشه ياد فيلم هفت عروس و هفت برادر ميوفتم كه در فيلم گفت عشق مانند سرخك ميمونه.يك بار بيشتر مبتلا نميشى. من هم نظرم همينه يا حداقل اگه دوباره عاشق بشى به اندازه دفعه اول نيست. ببخشيد كه سرتون رو درد اوردم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:30 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تو خیابون ملاصدرا ساعت ۱۰ شب یک دختری که لباس عجیبی پوشیده بود و یک چوب هم دستش بود جلو منو گرفت..........خودشو فرشته مهربون معرفی کرد و گفت میتونه با چوب جادوییش ۳ تا آرزوی منو بر آورده کنه.........۳تا آرزو کردم. اولی و دومی را نمیگم ولی سومین آرزوم این بود که فرشته مهربون تا آخر عمرش دنبال چوبش پرواز کنه و هيچوقتم بهش نرسه.....
حالشو گرفتم نه؟
اين مسخره نيست که بزرگترين دکمه keyboard ،در واقع "هيچی" تایپ ميکنه..؟
هر چی به اين دختره زبون نفهم ميگم به خدا فردا ميام ميدم پولتونو، |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:7 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:3 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت بيولوژيکيم با
نه عزيزم محبتم کم
از وقتی اين For external use only روی قوطی ژل موهامو ديدم کلی افکار البته حتما ميشده
اگه يه روز
اااااااه،ای الهه
پنج شنبه ها روز من است
ديشب توی رختخوابی
دوست پسرتان که گذاشت و با تشکر
خوشبخت ترين مرد دنيا، |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:59 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم سياه
ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم.. حالمو به هم ميزنه رنگ چشات..
کاش ميشد با تنهايی ها همبستر شد و روح را ارضا کرد
دلم ميخواد روزای تابستونو از وسط جر بدم،توشو با برف پر کنم،با بارون بخيه اش بزنم
يه حس عجيب دارم
بياييد پايکوبان فرق زن و مرد را توي چشم فمينيست ها فرو کنيم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:58 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
ماوس کامپیوترم تنبل شده بود به زور
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:56 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه قرار باشه صورتت تا آخر عمر يه حالت داشته باشه کدومو ترجيح ميدی:
در اثبات حماقت من همين بس که اون موقع ها
فکر کردی اون همه ابر الکی اومدن پايين مه شدن!؟
ــ ببخشيد آقا،من يه توريستم،لطفا اينو بگيرين و وقتی دارم به برج ايفل اشاره ميکنم
میدونید بدبخت ترین آدم دنیا کیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:56 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
عروسکی که من برات خريده از يه پا آويزون ميکنی,با انگشتم ميکنی تو چشماش!
يادم رفت بهت بگم..
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
ــ عزيزم فقط مرگ ميتونه ما رو از هم جدا کنه...
بچه تر که بودم عاشق بی بی دل شدم..
بعضی ها فکر می کنند خیلی آدم هستند. زهی خیال باطل. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:49 توسط مهرداد
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتند..:شكست يعني تو يك انسان در هم شكسته اي!**** گفت: نه! يعني من هنوز موفق نشده ام.**** گفتند:شكست يعني تو هيچ كاري نكرده اي.**** گفت: نه! شكست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام..**** گفتند:شكست يعني تو يك ادم احمق بوده اي.**** گفت: نه ! شكست يعني من به اندازه ي كافي جرأت و جسارت داشته ام.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر به آن نميرسي **** گفت:نه!شكست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حركت كنم.**** گفتند:شكست يعني تو حقير و نادان هستي.**** گفت:شكست يعني هنوز من كامل نيستم.**** گفتند:شكست يعني تو زندگيت را تلف كرده اي.**** گفت:نه! شكست يعني من بهانه اي براي شروع دارم.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!**** گفت:نه!شكست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم..**** بيشتر تلاش كنم..... بيشتر.....!!!**** |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:44 توسط مهرداد
|
|
||