تبليغاتX
کافه نادری
اوّلین بار که همدیگر را دیدیم، من غرورم را پیش کسی جا گذاشته بودم و او قلبش را به کسی سپرده بود.
دوّمین بار که همدیگر را دیدیم، من آبرویم را پیش او به امانت گذاشتم و او نجابتش را به من هدیه کرد.
پ.ن: چه چیز برای دیدار بعد باقی مانده، جز حسرت عشقی که تکه‏تکه بخشیده می‏شود.

..............
اگر عاشقش شدی باید بعضی از نقص‏هایش را بپذیری، باید بعضی از عیب‏هایش را ببخشی و باید بعضی از کارهایش را نادیده بگیری امّا چیزهایی هست که نه می‏توان پذیرفتشان، نه می‏توان بخشیدشان و نه می‏شود ندیدشان.
اینجاست که عشق هم به بن‏بست می‏رسد و می‏فهمد که همه چیز دست او نیست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:27  توسط مهرداد  | 

خدایا ..


چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...


چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...


چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...


وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...


وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ...


و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...


تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...


وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...


وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...


نه شاد بودن واسه داشته ها ...


و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...


و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...


خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....


خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم

دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت.......


دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:54  توسط مهرداد  | 

فیلم زندگی جنگ و دیگر هیچ فالاچی با این جملات تمام شد:

-فرانسو ا زندگی یعنی چه؟

,....................

- چند مورد از عوامل موفقیت خود را برای ببیندگان عزیز بفرمایید
- به نام خدا , حسادت, چشم و هم چشمی , رو کم کُنی!

.........................

دلم می خواهد یک روزی آنقدر پولدار بشوم
که وقتی هارد اکسترنالم می سوزد
فلش مموری ام گم می شود
موبایلم دزدیده می شود
واکمنم خراب می شود
....
خیلی خونسردانه یک فدای سرت به خودم بگویم
و بروم چند تا بهترش را بخرم!


- نمی دانم ولی گاهی از خودم می پرسم آیا زندگی یک صحنه نیست که
به دستور کسی در آن پرتاب میشوی و وقتی در آن افتادی باید طولش را
طی کنی و برای این طی کرن هزاران شکل وجود دارد شکل هندی ,
شکل آمریکایی ؛ شکل ویت کنگ و ...
- خوب طی کردن آن یعنی چه؟
یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی , یعنی اینکه بجنگی , مثل یک ویت کنگ
نگذاری خفه ات کنند . نگذاری خودخواهان برایت وراجی کنند.یعنی اینکه به چیزی
ایمان داشته باشی و به خاطرش بجنگی
- و اگر اشتباه کنیم
- به درک! اشتباه کردن بهتر از هیج کار نکردن هست
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:59  توسط مهرداد  | 

بغلت می کنم

می چسبونمت به خودم

نازت می کنم

و از پشت چشم های بسته ات به صورت نگاه می کنم.....

 

 

"تو تمام خواسته منی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:49  توسط مهرداد  | 

آرزو های زندگی من زیاد بود

خیلی زیاد

بعضی وقت ها که می شینم فکر می کنم احساس می کنم حتی از فکر کردن بهشون هم می ترسم

انگار باورم نمی شن یه جورایی که اینا آرزو های من هستن

حتی از آرزو داشتن هم می ترسم.

بعد به تو فکر میکنم

به خودم

به یه آینده٬

"من آینده ام رو با تو دوست دارم"

بعد تصمیم می گیرم

می خوام سعی کنم

می خوام آرزو داشته باشم

می خوام نترسم

می خوام انقدر حرف نزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:34  توسط مهرداد  | 

می دونی

"من حرکت می خوام"

هر آدمی یه رودخونه است

وقتی رودخونه یه جا بمونه مرداب می شه

ساکت٬ ساکن٬ متعفن

اولش هنوز آبش زلاله٬

فکر می کنه همیشه همینجوری می مونه٬

فکر می کنه بازم دوباره می تونه جریان داشته باشه٬

خوب آخه اسمش رودخونه است!

اما بعد کم کم مرداب می شه

انقدر کم کم که نمی فهمه

بعد اسمش می شه مرداب

بعد خاطره اون رودخونه برای همیشه از ذهنش پاک می شه

می شه مرداب٬

بعد دیگه حتی تصور اینو نمی تونه بکنه که یه زمانی رودخونه بوده٬

دیگه می ترسه جریان داشته باشه.

"یعنی تو می گی من از رودخونه بودن می ترسم"

"من می تونم رودخونه باشم؟"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:34  توسط مهرداد  | 

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني

................

عجيب ترين تعريفی که تا بحال در مورد زندگی شنيده ام:

زندگی يعنی اينکه هر موقع لازم شد، همه وسايلت رو رها کنی و از اين طرف خيابون بری اون طرف خيابون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:31  توسط مهرداد  | 

آدم ترس ها و تکرار هام شدم.

سخته

اصلا زندگی کردن سخته

وقتی حس کنی چیزی نداری سخت تره

شاید هم آسونتر باشه ها!

شاید فقط به خاطر این سخته که دوست داری خیلی چیزها رو داشته باشی٬

می خوای دستت رو دراز کنی و بگیریشون

اما می ترسی٬

می ترسی دستت رو دراز کنی و دستت به چیزی نرسه٬

خیره می شی به آروزهات و همیشه ترس و حسرت توی وجودت می مونه.

می دونم به دست آوردن یه چیزی انقدر آسون نیست که بخوای دست رو دراز کنی و بگیریشاما نمی دونم خودم چم شده که می ترسم٬

می ترسم پاشم انقدر راه برم تا دستم به همه چیز هایی که می خوام برسه٬

می ترسم پاشم انقدر یه راه عوضی رو برم که از اینی که هستم گم تر بشم٬

می ترسم برم ته خط چیزی نباشه.

باید ریسک کرد.

می خوام ریسک کنم.

دارم ریسک می کنم.

اما هنوز می ترسم

می دونم ترسه تا آخرش باهام می مونه.

ایکاش فقط این ترسه بود٬

ترس از نرسیدن به خواسته هام٬

اما فقط این نیست٬

انقدر ترس توی وجودم هست که می ترسم.

از اینکه یه روز تمام کابوس های من تبدیل به واقعیت بشن می ترسم٬

حق دارم بترسم

مگه تا حالا خیلی هاش درست در نیومده؟!

ایکاش این حس های مسخره دست از سرم بر می داشتن.

ایکاش می دونستم که هیچ وقت هیچ چیز نمی دونم.

ایکاش

ایکاش

ایکاش

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:35  توسط مهرداد  | 

اخه من چقدر بگم؟من دیوونم شما عاقل.اخه یه دیوونه مثل خودم پیدا نمیشه که حرفه منو بفهمه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:12  توسط مهرداد  | 

چشمامو می بندم.دهنمو هم همینطور.با تمام وجود نفس عمیقی می کشم.باز همون بوی اشنا.این روزا هرکی رو می بینی ،میگه: عید دیگه برام تکراری شده و خیلی یکنواخت شده.اما به نظر من موضوع چیز دیگه ایه.میشه اسمشو گذاشت قاطی شدن ادما با تلخی های زندگی.اما هنوز هم برای من پر از خاطرست.شیرینیاشو همه یکطرف گذاشتمو تلخیاشم از جلوی چشمام قایم کردم.البته بنظرم هر چقدر هم تلخیاش زیاد باشه باز هم می ارزه.حاظرم تموم اون سختیها رو دوباره تحمل کنم واون شیرینیهارو یکباره دیگه تجربه کنم.

عید هر سال برام خاطره هایی رو زنده میکنه؛ انگار که دوباره دارن اتفاق میفته.مثل این میمونه که هر سال با فرا رسیدن عید با ماشین زمان به عقب بر میگردم و پس از سیزدهم دوباره بر می گردم.

روزهایی که از بس داخلشون غرق میشم گذرشون رو متوجه نمیشم و باید باز هم منتظر عید دیگری باشم.

باز هم انتظار.......

عید سال 79 رو هیچوقت از یاد نمیبرم .از اون عد به بعد مساوی بود با وارد شدنم به مرحله تازه ای از زندگی.سرعت کسب تجربه و دانسته هام به سرعت افزایش یافت.لحظه های تلخی هم داشت که کرستم اما لحظه های شیرینش ارزششو داشت.

دوست داشتم این مطلبو بزارم برای عید اما دیدم واقعا به این خالی شدن احتیاج دارم.فکر میکنم وبلاگ هم برای همین باشه.یه جایی که بتونی حرف دلتو فریاد بزنی ولی اطرافیانت نشنون.

نقطه سر خط..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:0  توسط مهرداد  | 

بعضي ها اونقدر خوشبين هستند که فکر مي کنند اين چيزايي که مي نويسم در مورد اوناست بابا شما حتي ارزش فکر کردن هم نداريد چه برسه که .....

ترجيح ميدی يه نمکی فهيم باشی يا يه ميلياردر نفهم!؟

تو چشام نيگا کن و راستشو بگو..جواب کليشه ايم بدی ميزنم تو سرت!

چندتامون خودمونيم...نه چيزی که مردم فکر ميکنن!؟

برای بعضيا من يه کلوپ فيلمم که البته دوبله همزمانم ميکنه...
برای بعضيا يه تلفن عموميم که البته سکه نميخوره..
برای بعضيا روزی چهار خط نوشته ام روی يه صفحه قهوه ایی...

من ديگه از اين زندگی چی ميخوام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:54  توسط مهرداد  | 

 

مدعی بودند که دوستم دارند اما جز ناراحتی برایم هدیه ای نداشتند.میدونی مشکل چیه؟ مشکل اینه که ما محبت کردن بلد نیستیم.محبت کردنمون هم ، مثل دوستی خاله خرسه هستش.جز یک نفر! شما چطور؟ بلدی محبت کنی؟

.....................

کوچیک که بودم فکر می کردم هر کس هدیه گرانبهاتری بهم بده ،منو بیشتر دوست داره.به جرات میتونم بگم تا همین سه ،چهار سال پیش هم ،همینطور فکر می کردم.اما حالا می بینم بیشترین خاطراتم از کم ارزشترین هدایا هستند.اما هدیه ای که تا ابد برام میمونه راهنمایی های یک نفره که مسیر زندگیمو به کلی دگرگون کرد و رویاهایم را رنگی دوباره بخشید و سرمشقی بود برای تمام لحظات زندگیم.

.....................

نمی دونم تا حالا شده بزرگترین آرزوتون تو روز تولدتون این باشه ،اونی که عاشقانه دوستش دارید زنگ بزنه بهتون و تولدتون رو تبریک بگه و به این بهونه بتونید باهاش چند کلمه حرف بزنید و بفهمید که اونم به یادتونه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:59  توسط مهرداد  | 

و او برای همیشه تنها ماند؛
چرا که رفتارش معقول روزگار نبود!؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:44  توسط مهرداد  | 

دنبال یه حرف٬ یه جمله٬ یه نمی دونم هر چیز برای توضیح دادن این وضعیت برای خودم می گردم اما چیزی پیدا نمی کنم.

فکر می کنی الان فاصله من و تو چقدر باشه؟ بیشتر از قبل یا همون قدر یا حتی کمتر؟

فکر می کنم یه چیزی توی تو و من فقط عوض شده. شاید برای تو بدتر از من.

می دونم تو هم شریک من توی فرار کردنی. فرار کردن از خودمون به همدیگه و دوباره از همدیگه به خودمون و از همه چیز به هیچ چیز درونمون.

هیچ چیز نمی خوام. فقط یه انتخاب بود.

فقط فکر می کنی برای تحمل کردن دنیای بدون همدیگه چقدر دیگه وقت لازم داریم؟ یا برای فرار کردن از خودمون به چندتا چیز دیگه باید پناه ببریم؟

....................

می دونی چقدر این "گلم" گفتنت روی مخم راه می ره عوضی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:39  توسط مهرداد  | 

یه چیزی؟!

بعدا که فراموشت کنم چی از تو برای من می مونه؟

..............

با هم می شینیم٬ می گیم٬ می خندیم٬ زندگی می کنیم. پا می شیم٬ می ریم٬ فراموش می کنیم...

...........

مضحکه قرار دادن این و اون چه آسونه وقتی خودمون انسان باهوش و فرهیخته و زرنگی باشیم!

............

"حسرت"

       "گریه"

          " ندامت"

       این تمام چیزی هست که مونده.

.............

نشد. واقعا نشد این اواخر ببینمت. حرف ها نگفته برات زیاد دارم و هیچ وقتی برای گفتنشون پیدا نکردم.

کاش خداحافظیمون بهتر از این بود.

 

(اگه یه وقت از این ورا رد شدی اینا رو بخون)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:37  توسط مهرداد  | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از
باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
غضب آلود به من کرد نگاه
و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من
آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که
چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:41  توسط مهرداد  | 

بیا و تو باغبان شو .

این دستها را

بکار میان حاصلخیزی دستهایت

شاید جوانه زدند .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 7:36  توسط مهرداد  | 

کودکی مثل یک خواب بود، چون رؤیایی خوش که در تمام آن خاطرات رد پای تو مانده
گذشته من سر شار از بوی توست 
تو که با خنده‌هایم خندیدی و با اشکهایم گریستی
تو که زیباترین ترانه دنیایی
لحظه‌های من لبریز از عطر توست
این منم محتاج آغوشت، محتاج نوازشت 
مرا می‌بینی؟
صدایم را می‌شنوی؟نامه‌ام را می‌خوانی؟
نامه را چون قاصدکی به سویت پرواز می‌دهم
ای کاش اینجا بودی
در همه لحظه‌ها جای تو خالی .......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:58  توسط مهرداد  | 

 

به نام اهورامزدای پاک

دوست داشتم دوستم بدارند اما باعث دوری اطرافیان از خودم شدم.

کاش میتونستم چشمامو روی هم بزارم و به گذشته ها سفر کنم.نه اینکه از شرایط موجود ناراضی باشم اما همیشه از یاداوری خاطرات لذت میبرم.

قوه تخیلم تحلیل رفته.قسمتهایی از گذشته ام برایم گنگ شده.نمیدونم چرا نمیتونم به یادشون بیارم.

چند وقتیه فکرهای نامید کننده ای ذهنمو به خودش مشغول کرده. کاش میشد قسمتهایی از ذهنمو با پاک کن پاک کنم.دلم به هیچ کاری نمیره .نمیخوام خودمو به جریان اب بسپارم به قول معروف شنا کردن در جهت اب از ماهی مرده هم بر میاد.

میخوام ثابت کنم وجود دارم اما راهشو بلد نیستم.

کاش یه خورده به ادم اطمینان میکردن.باور میکردن که اونهم میتونه.کاش عقل ادما با سنشون اندازه گیری نمیشد.

همیشه کارها رو تا حدی پیش میبریم که گندش در میاد.نمیدونم کی یاد میگیریم میانه رو باشیم.

دارم سعی میکنم بر خودم تسلط پیدا کنم.نمیخوام تحت تسلط دربیام.

کاش پدرانمان به اندیشه ما مجال بروز میدادند و ما را متهم به خامی نمیکردند.منکر ارزش تجربه نیستم اما تجربه در برابر دانش رو به گسترش امروز کم کم دارد محو میشود.کارها با حساب و دقت بیشتری انجام میشه و احتمال اشتباه تا حد زیادی کاسته شده.

روبروی اینه ایستادم.سعی کردم تقدیرم رو از روی پیشونم بخونم تا شاید بروز اتفاقات برایم قابل درک تر بشه.خودمو کاملا به اینه نزدیک کردم به طوری که بخار بازدمم بر اینه نقش بست.خودم رو در سیاهی چشمانم دیدم.با خودم احساس غریبی کردم.چرا خیلی از ماها با خودمون غریبیم؟ نتونستم چیزی از روی خطوط موازی پیشونیم بخونم.به عقیده من تقدیر وجود داره اما نه به ان طوری که ما فکر میکنیم.به نظر من وجود هر کدام از ما بنا به دلایلی هستش.هر کدوم از ما اثراتی بر دنیای پیرامون خود داریم که در زندگی دیگران تاثیرات قابل توجهی داره.حساب کتابش یه خورده زیادی پیچیده هستش که فکر ما قادر به تحلیل اون نیستش.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:47  توسط مهرداد  | 

*نام : هیچکس
*
تحصیلات : بیسواد
*
سن : هر چه از دوست رسد نکوست
*
شغل شما : آچار فرانسه
*
متاهل یا مجرد : مجرد
*
برنامه تان برای آینده : زندگی کردن
*
فرزند چندم خانواده هستید :سوم
*
کدام یک از اعضای خانواده تان را دوست دارید : برادرم
*
چقدر به پدر و مادرتان علاقه دارید : به اندازه محبت و انسانیتی که برام خرج کردند .
*
چقدر اهل رفت و آمد هستید : زیاد نه ! به حدی که ساعتهای تنهایی و آزادی و کلا ساعاتی رو که متعلق به خودم هست رو از دست ندم
.
*
بیشتر ترجیح می دهید به چه مسائلی بپردازید : عشق - - رئال - نفرت - انسانیت .. سیاست و خلاصه همه چیز
.
*
آیا وبلاگ نویسی را کار مفیدی می دانید : از نظر خودم بله چون به نوشتن علاقه دارم دیگران رو نمیدونم اما از نظر مادی حساب کنیم , هرگز
!!!!!
*
هدفتون از نوشتن وبلاگ چیه : علاقه به نوشتن . تصور می کنم خالی کردن درون آشفته و روح سرکشم باشه . به یک نوع درد و دل با خودم و پرداختن به نظرات دیگران و موضوعاتی که تو رویاهام و یا در واقعیت به اونها پر و بال می دم یا برخورد میکنم اما گاهی هم در واقعیت
..
*
آیا هیچ کدام از وب لاگ نویس ها را دیده اید : بله 
.
*
اوغات فراغت را چطور می گذرانید : بیشتر با مطالعه - تماشای ماهی های آکواریم - دیدن فیلم - نوشتن وبلاگ - سر زدن و تلفن به دوستان -گشت و گذار در اینترنت
.
*
چه تفریحی رو دوست دارید : خوردن بستنی شکلاتی با نسکافه و دیدن یک فیلم کمدی یا گردش و پیاده روی با دوستان و مسافرت به جاهایی که ندیدم , ترجیها مناطق دریایی و ساحلی و سرد
!
*
خواننده های مورد علاقه شما کی هستند : از خواننده های ایرانی : گوگوش - ابی-شادمهر-معین-هایده-قمیشی و خواننده های قدیمی و تک و توک بعضی آهنگهای جدید که خوشم بیاد.
* نظرتان راجع به موسیقی اصیل ایرانی : سوهان روح , اما بعضی از آهنگها و دستگاه های ایرانی رو دوست دارم اما ترجیح می دم که به اونها گوش ندم چون یاد غم و غصه هام می افتم و اعصابم خورد می شه
....
*
نام شجریان شما را یاد چه می اندازد : یاد موتور تراکتور یا کشیده شدن ناخن روی تلق یا چوب

*
شعرای معاصر مورد علاقه : فروغ فرخزاد - شاملو
*
از شعرا بیشتر به کدام علاقه مند هستید : حافظ - مولانا - فردوسی - پروین اعتصامی
*
چه چیزی به شما آرامش می دهد : مطالعه - استراحت بدون مزاحم - تنهایی - گوش دادن به موسیقی – رفاه مالی و خاطرات خوش گذشته
*
رنگ های مورد علاقه : آبی - سفید - قرمز - سیاه - سبز - ارغوانی - شکلاتی - بنفش

*
بزرگترین حادثه در زندگی تان : خود سازی و بالا رفتن شعور و باز شدن دیدگاهم به زندگی 

*زیبا ترین خاطره : خاطرات دوران کودکی ...

*تا بحال شده غم را مات کنید : مات را غم می کنم
* بدترین نمونه تنفر : نفرت فرزند از والدین
* زندگی چیست : رسم خوشایندی است ...... تا بینهایت
* ازدواج چیست : یک تجربه که میتونه هم خوب باشه و هم بد و بستگی به خود آدم داره
...
*
تا بحال چند سطر از کتاب زندگی را خوانده اید : هنوز به مقدمه هم نرسیدم

*
یک سوال فلسفی مطرح کنید : اگر حق یک اقیانوس بی انتها باشد و تو قطره ای از این اقیانوس , و اگر حق اب باشد و تو یک قطره آب , آیا تو باز هم آب نیستی ؟
*
مهمترین سوالی که از خود کرده اید : من کی هستم ؟
*
نقطه طلایی زندگی کجاست : لحظه ای که خودت رو شناختی
*
عشق چه رنگیه : رنگ خودت
*
چه وقت از دست خودتان ناراحت میشوید : وقتی که خودم نیستم
*
در زندگی چه چیز برایتان مهم است : سلامتی و خوشی و بقای کسانی که دوستشان دارم و وجود زیبایی در همه چیز
*
اگر به شما بگویند تا به امروز زندگی خودتان را بطور خلاصه بگویید می توانید شرح دهید : عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
*
بهترین نمونه عشق : عشق به معشوق
*
آیا تا بحال عاشق شدید : انسانی که عشقی در زندگی نداشته باشه به نظر من انسان نیست و مرده متحرکه !!!!
*
وقتی به عکس خود نگاه می کنید چه حسی دارید : به تاثیر آن روی دیگران فکر می کنم

*
نظرتان راجع به مرگ چیست : رسیدن انسان به آخرین فصل این زندگی و پی بردن به بزرگترین اسرار خلقت انسان و تولدی دوباره و آغاز یک زندگی برای لطافت روح و در نهایت پیوستن به انرژی کل
*
آیا از مرگ می ترسید : کم و بیش بله شاید هم نه ... نمی دونم اما در کل بله کیه که نترسه ؟
*
به زندگی علاقه دارید : بله و اونو زیبا می بینم . گو اینکه اکثر اوقات هم از زندگی خسته میشم اما در کل زندگی زیباست به شرط وجود دلخوشی و امید ...
*
بهترین خصوصیات اخلاقی شما : لوطی گری - صبر - خوش قلبی - احترام به اطرافیان به شرط دریافت احترام متقابل

*
از چه بحثی لذت می برید : فرا زمینی - کامپیوتر - طنز - تاریخی - عشقی -و کمی هم سیاسی
*
زیبایی را در چه می بینید : در هستی و بعد در عشق و دوست داشتن
*
شیرین ترین و تلخ ترین خاطره : شیرین ترین خاطره ها درک معنای واقعی عشق و تجربه دوست داشتن دیگری و بعد هم گرفتن اولین دستمزدم و تلخ ترین خاطره زمانی که یه نفر رو بخاطر علاقه زیاد از خودم رنجوندم .
*
آیا آدم خیال پردازی هستید : بله خیلی زیاد و سعی میکنم به رویاهام واقعیت هم ببخشم
 *خوشبختی را در چه می بینید : در پنبه دیگران را نزدن و با آرامش و فراغ بال زندگی کردن

*
بدبختی را در چه می دانید : زندانی نفس خود بودن و زندگی در قفسی طلایی بدون امید و آرزو ...

*بهترین دوست از نظر شما : کسی که قدر شناس باشه و فهمیده و اشتباهاتم رو بگه
* تنهایی را دوست دارید : اغلب
* زیباترین فصل سال : پاییزی که به سمت زمستان می رود
* بزرگترین لذت در زندگی : لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن و محبت کردن و بخشش

*چقدر خود را می شناسید : فکر می کنم به اندازه انگشتان دستم اما سعی می کنم بیشتر به خودشناسی برسم
* آیا در زندگی خوش شانس هستید : خیلی زیاد
* آیا آدم موفقی هستید : خیر اما تلاش می کنم بشم
!
*
اهل خود نمایی هستید : خیلی زیاد در عین حال که متنفر هم هستم ولی
....
*
ایا به ایران علاقه دارید : شدیدا ........ حتی با وجود بعضی دلخوری ها
....

*دوست داشتید پول دار بودید : خیلی زیاد اما فقط برای اینکه هم راحت زندگی کنم و هم به کسانی که نیاز دارند کمک کنم بدون منت نه برای تظاهر و فخر فروختن و آرزو می کنم اگه روزی پول دار شدم همیشه خدا بیادم بیاره که از کجا به کجا رسیدم و اینکه جنبه پول دار شدن رو داشته باشم !!!! وگرنه همون بهتر که تا آخر عمرم بی پول بمونم تا یک پول دار متظاهر و خودخواه و احمق !
*
آدم بدبینی هستید : کم و بیش ... اما با این همه زود به دیگران اعتماد می کنم
 *زیباترین درسهای زندگی : انسانیت .. فقط انسان بودن .....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:24  توسط مهرداد  | 

سعي کن تنها باشي: زيرا تنها به دنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت. بگذار عظمت عشق را درک نکني: زيرا آنقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد. بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد: زيرا اگر عشقي در آن منزل کند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد کرد. اما اگر عاشق شدي، سعي کن تنها يک نفر را دوست داشته باشي. سعي کن عشقي که داري عشق پاک باشد، به خنده ي او بخند و به گريه ي او گريه کن و تنها براي عشق خود قدم برد 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:20  توسط مهرداد  | 

 

، ارزانترين وسيله براي وسعت بخشيدن به نگاههاست . تو آخرين بار كي لبخند زدي ؟

و اما امروز در بلاگ ...

چیزهایی که نگفتم.......

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزيزم اين کار را نکن

نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که میکنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:40  توسط مهرداد  | 

استاد می گوید :


اگر در جاده رویاهاتان سفر می کنید ، به آن متعهد باشید . هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود . بهانه ای مثل اینکه : " خوب ، این همان چیزی نیست که می خواستم ." بذر شکست در همین جا نهفته است .

مسیر خود را بپیمایید . حتی اگر گامهای شما نا مطمئن است ، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد . اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آن ها رها نمی شوید .

شجاعانه با مسیر خود روبه رو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید .

خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود .

خداوند یار شجاعان است

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:39  توسط مهرداد  | 

 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

 

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد

مهم نيست كه او مال تو باشد

مهم اين است كه فقط باشد

 

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد.....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:30  توسط مهرداد  | 

يه سوال
اگه ۲۰ ثانیه فرصت داشته باشی که من رو ببینی و باهام صحبت کنی و اینم بدونی که دیگه هرگز من رو نمی بینی چی بهم میگی؟
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:3  توسط مهرداد  | 

!!

تو بودی و من و قصه ی دخترک نارنج و ترنج.....من بودم و تو و ذوق زدگی نگاهت وقتی که

میشنیدی: پسرا شیرن مثل شمشیرن/ دخترا موشن مثل خرگوشن/ من و تو بودیم و کوچه و

همسایگی و شمشاد

و حالا! من و تو هستیم و شرم قشنگ یک سلام

!
....
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:9  توسط مهرداد  | 

من عاشقم به آنچه که ندارم و دیگر هرگز به دست نخواهم آورد به آنچه که نابود شد به آنچه که از هم گسست به آنچه که حتی از دورترین نقطه فکرم گریخت من مجنونم به آن که بیش از همه زجرم داد و کمتر از همه دوستم داشت به آن که بدست فراموشیم سپرد و گریخت به آنکه از من گسست و از من برید من شاهدم به آن چه که در نیمهای شب خموش و آرام به نام اشک گرم  و لرزان بر گونه ام سرازیر شد بر ستمکاریهای دنیایی مون بر نیرنگها و فریبها من دورم از خوشی ها و شادی های سعادتها و نیک بختیها از آن چه شور و شعف میافریند و دلها را به زندگی امیدوار می سازید از آن چه برق اشک شادیها را در چشمها منعکس می کند من خموشم به زیر نگاههای یاس آلود دیگران در مقابل ستمهای دیگران و روزگار من حسرتم در برابر بدست آوردن او در برابر یادآوری محبت ها و غم های او در پیش خاطرات شیرین گذشته من گریزانم از آفرینش از آنکه به وجودش آورد در قلبم جایگزینش کرد و بعد یکباره با پاره ای از قلبم یکی بود از آن که رنج را آفرید در مقابل خوشبختی را نمی خواهم غمها را به خاطرش می ستایم....

                                        **********************************

                                                       (  به یاد او که فراموشم کرد)

چگونه فراموشت کنم تو را ه از خرا به های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی آهو بره ای شده ای که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهایی او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستوجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت...

چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلب همه را فراموش کردم برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می ذهم فکرم را نیز به تو می دهم بازووانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند چگونه فراموشت کنم  تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت هم رگ نوشته هایم باشد قبلا سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر کلی ات را میان همه قسمت کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:0  توسط مهرداد  | 

وقتی می فهمی که دنیا با همه ی قشنگیاش زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش وقتی چشمهای پر از اشکت هست و یه شونه ی مهربون برای گریه کردن نداری وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو می کنی اونوقت به دلت نگاه کن به خودت به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چه به دست آورده ای؟ اگر تونستی چیزهایی رو که به دست آوردی ببین بفهمی و درک کنی اونوقت تو برنده ای حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کنی چون با چیزهایی که به دست آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:59  توسط مهرداد  | 

 

وقتى بعد از دو سال قرار شد دوباره ببينمش تمام خاطرات گذشته برم تداعى شد.وقتى روز موعود رسيد براى ديدنش ثانيه شمارى مى كردم.هنگام ورود وقتى نگاهم با نگاهش گره خورد قلبم هورى ريخت پايين.طپش هاى قلبم به شدت زياد شده بود.عرق سردى رو در تمام وجودم حس كردم.پس از احوال پرسى مختصرى به سمت اتاقم رفتم.در مدت اقامتش هر وقت مى خواستم باهاش حرف بزنم پشيمون ميشدم.هميشه وقتى ميخواست چيزى بگه از نگاهش ميشد همه چيز رو فهميد.و اون داشت با اون نگاه به من ميگفت كه تو خراب كردى.از اعتماد من سوء استفاده كردى.نگاهش رو در تمام وجودم حس ميكردم.مدتهاست به خاطرات اشتباهاتم خودم رو سرزنش ميكنم.اما همه اين كارها بخاطر علاقه من به او بود كه قدرت فكر كردن رو از من گرفته بود.

اكثر افراد در چنين حالاتى مى گويند كاش زمان به عقب برميگشت.اما نظر من اينه كه بايد با ناملايمات زندگى ساخت.نبايد تسليم زندگى شد.اگر اين اشتباهات پيش نمى امد درسهاى امروز را نمى گرفتم.

عشق او تمام وجود منو تسخير كرده.آرى من عاشق او شدم.وقتى صحبت از عشق ميشه ياد فيلم هفت عروس و هفت برادر ميوفتم كه در فيلم گفت عشق مانند سرخك ميمونه.يك بار بيشتر مبتلا نميشى.

من هم نظرم همينه يا حداقل اگه دوباره عاشق بشى به اندازه دفعه اول نيست.

ببخشيد كه سرتون رو درد اوردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 8:30  توسط مهرداد  | 

دیروز تو خیابون ملاصدرا ساعت ۱۰ شب یک دختری که لباس عجیبی پوشیده بود و یک چوب هم دستش بود جلو منو گرفت..........خودشو فرشته مهربون معرفی کرد و گفت میتونه با چوب جادوییش ۳ تا آرزوی منو بر آورده کنه.........۳تا آرزو کردم. اولی و دومی را نمیگم ولی سومین آرزوم این بود که فرشته مهربون  تا آخر عمرش دنبال چوبش پرواز کنه و هيچوقتم بهش نرسه.....

حالشو گرفتم نه؟

 

اين مسخره نيست که بزرگترين دکمه keyboard ،در واقع "هيچی" تایپ ميکنه..؟

 

هر چی به اين دختره زبون نفهم ميگم به خدا فردا ميام ميدم پولتونو،
مثل بز هی ميگه: "مشترک گرامی..قطع ميباشد."

شک نکن اگه يه موجود مذکر اون پشت بود خيلی راحت با هم کنار ميومديم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:7  توسط مهرداد  | 

  • اگر روزی گمان کردی که در پایان راه قرار داری بدان آن لحظه ای است که دری به سوی تو گشوده شده است تنها تو از وجود او قافلی راه یافتن آن تلاشی دوباره است از جنس عمل.......

  • آخری نتیجه ای که انسان در فکر کردن به آن می رسد این است که با فکر کردن هیچگاه نمی توان معنای بودن را پیدا کرد ......

  • آیا می دانی چه رابطه ای  بین یک تصویر زیبا از یک خاطره قدیمی با یک تصویر زیبا از یک آرزوی تحقق یافته در آینده وجود دارد من تنها می دانم هر دوی آنها به نوعی معنای زندگی را با خود حمل می کنند .....

  • تنها در یک رابطه کوتاه بود که دوباره احساس کردم وجود دارم ... مگر وجود داشتن چیزی جز این روابط کوتاه است ...

  • جای می خواندم اثری که انسانها بر روی محیط اطراف خود می گذارند خیلی قوی تر از بزرگترین نیروهای طبیعت است که تا به حال شناخته شده است .... تکلیف ما چیست در میان این همه نیروی سرگردان اطرافمان که گاهی سازی مخالف با ما دارند ....

  • همه چیز زیبا است اگر ما بخواهیم و همه چیز فانی است اگر ما ببینیم .... براستی این من است که به تمامی این چیزها حقیقت می دهد .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:3  توسط مهرداد  | 

 

ساعت بيولوژيکيم با
ساعت رسمی نيکاراگوا نيم ساعت اختلاف داره..
مغز احمقم فکر ميکنه الان عصره،نميذاره بخوابم..

 

نه عزيزم محبتم کم
نشده،رفته رو Screen Saver ،يه کليک کن روش درست ميشه..

 

از وقتی اين For external use only روی قوطی ژل موهامو ديدم کلی افکار
پليد اومده سراغم که مگه ژل مو رو جای غير اکسترنالم ميشه مصرف کرد..

البته حتما ميشده
که اينا گفتن نکنيد ديگه.
مثلا من آدم معصوميم

 

اگه يه روز
خواستی بری فضا يه سر بيا پيش من اين قطب نمامو بدم با خودت
ببری،به شرطی که وقتی برگشتی برام توضيح بدی شمال تو فضا دقيقا کدوم ور ميشه

 

اااااااه،ای الهه
ناز..اگه با دل من ساختی که هيچی وگرنه
اين دختر خاله ات 6 ماهه داره آمار ميده..ديگه خود دانی..

 

پنج شنبه ها روز من است
بدون مسئوليت
بدون کفش
بدون تو

 

ديشب توی رختخوابی
خوابيدم که شب قبلش شاهد اولين تلاش دو نفر برای شناختن بيشتر همديگه بوده...دليل
خوابی که ديدم شايد همين بوده..

يه جاش ديدم مرلين منسون زل زده به دوربين و ميگه:
اين حق طبيعيه شماست که منتظر شاهزاده روشنفکرتون
بمونيد ولی من يک عمل ترميمی کم خرجو پيشنهاد ميکنم..

 

دوست پسرتان که گذاشت و
رفت گريه نکنيد،تنهايی هم فيلسوفتان نکند.
کمی بيشتر آرايش کنيد، يک نفس عميق بکشيد
و سعی کنيد بيشتر در جاهای شلوغ،در حال تردد ديده شويد

با تشکر
دوست پسر سابق يکی از شما و دوست پسر بعدی يکی ديگرتان

 

خوشبخت ترين مرد دنيا،
شوهر آن خانمی است که مانتوهای گل و گشاد میپوشد
با چشمان بی روحش به دوربين زل ميزند و هر چقدر هم هوا قاط باشد
سلامی خدمت بينندگان عزيز پرت ميکند که: راحت باشيد همه جا نيمه ابری است

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:59  توسط مهرداد  | 

چشم سياه

ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم..
میشه لنز آبی بذاری موهاتم های لایت کنی؟

حالمو به هم ميزنه رنگ چشات..

 

 

کاش ميشد با تنهايی ها همبستر شد و روح را ارضا کرد

 

دلم ميخواد روزای تابستونو از وسط جر بدم،توشو با برف پر کنم،با بارون بخيه اش بزنم
در ضمن ميخوام سر به تن اون تابستونی که ساعت 8 صبحش بايد پاشم برم کلاس نباشه

 

يه حس عجيب دارم
احساس ميکنم همه رو دوست دارم
وقتی ميگم همه يعنی حتی پدر و مادرم

 

بياييد پايکوبان فرق زن و مرد را توي چشم فمينيست ها فرو کنيم
با حرارت نظرشان را درباره ناقص العقل بودن زنها بپرسيم
و شيهه کشان ارضا شويم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:58  توسط مهرداد  | 

ماوس کامپیوترم تنبل شده بود به زور
تکون می خورد
بردمش حمام
حالا بايد دو دستی بگيرمش تا فرار نکنه!

 


آی آقايی که تو ماشين گرون قرمزت نشستی
چرا انگشتتو تا ته کردی تو دماغت!؟
کاش جای اين همه پول يه کم شخصيت داشتی!

 


ستاد هميشه شلوغه
مردم داد میزنن٬ماشینا بوق میزنن٬من ولی ساکتم همش!
گفته بودم سرما خوردم٬تمام امروز دو تا گوشام به طرز وحشتناکی گرفته بود
امروزم ستاد شلوغ بود
امروز مردم ساکت بودن همش!
زنده باد دنیای گوش گرفتگی...

 


امروز پشت يه کاميون يه شعر باحال ديدم
تو مایه های دوست دارم مريض شم ولی منت دکترا رو نکشم!
شعرش يادم نيست!

 


ميشه توضيح بدی چرا هر وقت اون بدمصبو
روشن ميکنی 100m کرال پشت
خانوماست ولی من که روشن ميکنم کشتی سنتی این ژاپنی گنده ها!؟

 


دارم کارایی میکنم که اگه وجدان داشتم
بدجوری عذابم ميداد..
خوبيش اينه که حداقل ميدونم تو هم عذاب نميکشی..

 


هر وقت دلت خواست زنگ بزن...
مطمئن باش من لياقت لذت بردن از يه خواب راحتو ندارم..


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:56  توسط مهرداد  | 

 

اگه قرار باشه صورتت تا آخر عمر يه حالت داشته باشه کدومو ترجيح ميدی:
يه لبخند مسخره به پهنای صورتت یا یه قیافه اخمو!؟

چه جوريه که وقتی اين ليلی و مجنون دانشگاه روزی 68 Km لای درختا
راه ميرن حتی يه اپسيلون اسيد لاکتيک توشون ايجاد نميشه!؟

نذرکردن هم مثل تعارف ميمونه...اومد نيومد داره!
دارم ميرم به نذرم برسم!
تا حالا يه بادکنک رو زير آب ترکوندی؟
اصلا ميشه!؟

خدا رو شکر هوا گرم شد و دیگه نمی تونی راه بیفتی و از بوی عید و سبزی درختا و جوون شدن زمین و این جور مزخرفا حرف بزنی

 

در اثبات حماقت من همين بس که اون موقع ها
مامان برام لالايی ميگفت و من به جای خوابیدن بغض میکردم!

 

 

فکر کردی اون همه ابر الکی اومدن پايين مه شدن!؟
نــــــخير!به ابرا گفتم دوسشون دارم اومدن پايين پيشم!

دوستت دارم" ها دو دسته اند
يا دروغند يا دروغهای مصلحتی..

 

ــ ببخشيد آقا،من يه توريستم،لطفا اينو بگيرين و وقتی دارم به برج ايفل اشاره ميکنم
روی صورتم تنظيمش کنين،کار باهاش خيلی راحته،کافيه ماشه رو بکشین..

 

میدونید بدبخت ترین آدم دنیا کیه؟
.
.
.
کسه که منو دوست داشته باشه از همه بدبخت تره

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:56  توسط مهرداد  | 

 

عروسکی که من برات خريده از يه پا آويزون ميکنی,با انگشتم ميکنی تو چشماش!
اسمشم ميذاری مامان بازی

 

يادم رفت بهت بگم..
اگه زير آب بخندی دهنت پر آب ميشه..خفه ميشی..ميميری...
حالا هی بخند!

 

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...

به نظر شخصی خودم! قلب دو تا وظيفه اصلی داره:
1- پمپاژ خون 2- پمپاژ محبت!
قلب من همون اولیشو انجام بده من ازش راضيم!

 

ــ عزيزم فقط مرگ ميتونه ما رو از هم جدا کنه...
ــ ولی مطمئن باش من بعد از مرگتم به فکرت هستم!

بچه تر که بودم عاشق بی بی دل شدم..
هنوز نفهميده بودم احمقانه ترين کار ممکن اينه که عاشق
موجودی بشی که از کمر به پايين تکرار بالا تنه اش باشه..

دستا بالا وگرنه میپرم بغلت اينقدر ميبوسمت تا بميری!

 

بعضی ها فکر می کنند خیلی آدم هستند. زهی خیال باطل.
هیچی نیستیـــــــــد حتی یک ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:49  توسط مهرداد  | 

 

گفتند..:شكست يعني تو يك انسان در هم شكسته اي!**** گفت: نه! يعني من هنوز موفق نشده ام.**** گفتند:شكست يعني تو هيچ كاري نكرده اي.**** گفت: نه! شكست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام..**** گفتند:شكست يعني تو يك ادم احمق بوده اي.**** گفت: نه ! شكست يعني من به اندازه ي كافي جرأت و جسارت داشته ام.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر به آن نميرسي **** گفت:نه!شكست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حركت كنم.**** گفتند:شكست يعني تو حقير و نادان هستي.**** گفت:شكست يعني هنوز من كامل نيستم.**** گفتند:شكست يعني تو زندگيت را تلف كرده اي.**** گفت:نه! شكست يعني من بهانه اي براي شروع دارم.**** گفتند:شكست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!**** گفت:نه!شكست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم..**** بيشتر تلاش كنم..... بيشتر.....!!!****
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:44  توسط مهرداد  |