'خلقیات ما ایرانیان' به قلم روانشاد محمد علی جمال زاده
مهمونی می دیم، اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوست های خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم!
توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم!
اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم!
شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه!
وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم!
وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم!
سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دین و مذهب! و عربها و غیره! اما تا یه مشکلی پیش میاد میگیم یا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بیشتر سفره حضرت عباس می اندازیم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم!
سه تا که میشیم پنج نظر متفاوت داریم و هممون خیال میکنیم حق داریم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا و تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوارهای آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا همینطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صددرصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم. ........ ما از اینکارا خیلی می کنیم!
به آذری ها متلک میگیم، اونارو مسخره میکنیم و براشون جوک میسازیم ولی بهترین و مفیدترین دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا
هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون باید مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با یک شرط:ما همون آدم هایی که در بالا گفتیم بمونیم!!!
اگر میتوانید در بخش نظرات چیزی به این خلقیات اضافه کنید.
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم كلاس ادبيات اينجاست؟ خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!
***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:لابد ايشان خواب بودن. من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!
***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!
***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم ميكرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
***
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم ميخواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش ميشوم؛ اما من قبول نميكنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!
***
جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!
***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!
***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!
***
دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!
***
شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!
***
يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!
***
ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم..
نتيجهء اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!
اگر بتوانیم جمعیت روی زمین را دقیقاً به اندازه یک دهکده صد نفری کوچک کنیم به طوری که تمامی نسبت های انسانی موجود، تغییر نکند نسبت بین این صد نفر به صورت زیر درخواهد آمد:
57 نفر آسیایی
21 نفر اروپایی
14 نفر آمریکایی(شامل آمریکای شمالی و جنوبی)
8 نفر آفریقایی
52 نفر زن
48 نفر مرد
70 نفر رنگین پوست
30 نفر سفید پوست
70 نفر غیر مسیحی
30 نفر مسیحی
89 نفر با رفتار جنسی سالم
11 نفر با رفتار جنسی منحرف
6 نفر صاحب 59 درصد کل ثروت جهان که همه آنها از ایالات متحده آمریکا هستند
80 نفر در خانه های زیر استاندارد زندگی می کنند.
50 نفر از سوء تغذیه رنج می برند.
یک نفر در حال مرگ و یک نفر در حال تولد است.
یک نفر(بله تنها یک نفر) دارای تحصیلات دانشگاهی است.
یک نفر دارای کامپیوتر است.
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند
.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند
.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد
.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند
.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند
.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد
.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد
...
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني بوده است .
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتاده اند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود و به همين دليل كمبوجيه با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند برگذيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگذين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراي بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ۶۵ سال به طول انجاميد .
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – كره – عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاك – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را برا جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم ..
روح آنان شاد . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم
v کنار درختي دست پير زني با لباس آبي رنگ و چادر خاکستري را مي گيرم تا از زمين بلند شود او نگاهي به من مي کند و مي گويد نمي داني چرا هنوزنيامده او به من گفته بود که روز دوشنبه با لباس آبي اينجا منتظرش بمانم قبل از اينکه ظهر شود يکي را حتما مي فرستد دنبالم اما نگفت کدام هفته الان سي سالي شده اگر من را ببيند حتما نمي شناسد چون من از آن سال خيلي مسنتر شدم........ تو فکر مي کني هفته بعد بياد ......
v مرد فرسوده اي با نگاه خسته کنارم مي ايد مي گويد مي خواهي در وصف تو شعر بگويم دويست تومان بيشتر نمي گيرم لبخندي مي زنم و مي گويم باشه بگو..... شعرش اشک به چشمانم مي اورد و او نگاهي به چشمان من مي کند و بدون اينکه پول را قبول کند دور مي شود.
v مادرم مي گويد تو در يک روز آفتابي اول عيد موقع عروسي خواهرت توي باغ روستاي خودمان بدنيا آمدي ...الان من در طبقه پنجم روي تراس سيماني روبروي خيابان شلوغ در يک هواي باراني توي کشور غريبه دارم به حرفهاي مادرم فکر مي کنم
v صداي کودکي خواهرم را مي شنوم با سرعت پله ها را پائين مي روم زني با صورت و دست و پاي زخمي و لباسهاي کهنه دم درخانه هاي کوچه خاطره مي فروشد.
v دوباره بيدار شدم و تازه فهميدم اين روياي ترسناک که هميشه همراهم هست کابوس نيست اين دلهره زندگي است که در اسارت قرار گرفته و دست و پا زنان رهائي مي خواهد.
v پدرم هميشه بيان مي کرد که لحظات قبل از مرگ در آرامش خواهد بود و او با اين گمان فوت کرد آيا او هميشه آرام بود يا واقعا آن لحظات آخرمرگش فرق کرده بود.
v دوچيز هميشه با توست فکر خانه کودکي و دلهره فاصله گرفتن از آن.
v مردي با نگاهي سرد عبور کرد و من در گوشه چشمانش کودکي به اسارت رفته را ديدم
v آسمان دوباره آفتابي شد زمان آن رسيده که تا قبل از برگشتن ابرهاي سياه فراموششان کنم
v تپش قبلم را ديگر باور ندارم عشق که آن دور دستها آواره و بي هدف مي چرخد و مرگ هم در تيرگي بالاي آسمانها خوابيده است و لذت و هيجان هم ساعتي مي گذرد که عبور کرده و تا بازگشت ان چند روزي باقي مانده است پس اين قلب براي چه با اين شدت مي تپد.
v هنوز به دنبالم است کوچه را سريع مي پيچم و در کنج کوچه مي ايستم قدمها متوقف مي شود آرام از لبه ديوار نگاه مي کنم يازده سالگيم به دنبالم است با چشماني گريان و لباس زرد او خانه اش را گم کرده...
v دستم بي هدف به اطراف مي رود مي خواهم گوشه چادر مادر را پيدا کنم و در اين خواب بعد از ظهر از دست سرما روي خودم بکشم اما او مدتهاست که بيدار شده از پيش من رفته است.
ياهو مسنجر....چت روم...ساعت00.00بامداد!!!
سلام خانومي چه آيديه با حالي داري...ميشه اي اس ال بدي؟؟؟
عليك سلام....والا چي بگم!!!
حالا ناز نكن ديگه...من ماني هستم ...22 ساللمه ...از teh!!!حالا نوبت توئه
آخه........من اهل چت كردن و اينا نيستم...اگه بابام بفهمه اسمم و به پسر غريبه گفتم دعوام مي كنه!!!
حالا جون ماني ...باباهه رو بپيچون اي اس ال و بده ديگه !!!ميدي!!!
با اجازهء پدر و مادرم و همهء بزرگهاي فاميل بلهههههههههههههههههههه!!!!
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:آن زمان كه گيتار قلبم ترانهءعشق مينواخت!!
سلام ...من آريو هستم...ميشه با شما آشنا بشم؟؟؟
سلام...من ونوس 19 سال دارم!!خوشبختم!!
عكس داري ونوس جون؟
دارم ولي نمي تونم عكسم و بدم نا محرم ببينه!!آخه بابام گفته اگه عكسم و بدم به نا محرم اسلام به خطر ميافته!!شما چي عكس داري؟
آره ...مي خواي بفرستم؟؟من خيلي خوشتيپم ها...
واه واه چه از خود راضي خوب منم خيلي خوشگلم!!
خوب بيا اسلام و بيخيال شو..اگه واقعا خوشگلي عكس و بفرست ببينم ديگه...شايد ازت خوشم اومد ازدواج كرديم!!!
خوب...اگه قصدت ازدواجه مي شه يه فكري كرد...از قديم گفتن يه نظر حلاله!!!
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:3 يك ربع كم!!
سلام خانوم خانوما...چند دقيقه وقت داري؟؟؟
سلام...اول بگو عكس داري يا نه؟اگه عكس نداري منم وقت ندارم...
آره بابا عكس دارم..خودت چي؟؟؟عكس داري؟
آره الان ميفرستم...تو هم بفرست...
واي عزيزم تو چقدر خوشگلي...سوفيا لرن بايد بياد جلوي تو خودش و باد بزنه!!!!واييي من بد جوري عاشقت شدم....ميشه تلفنت رو
بدي بيشتر با هم آشنا شيم؟؟
اول عكست و بفرست!!!
اينم عكس...
آه خداي من....چقدر handsome هستي...دود سيگارت بخوره تو سره تام كروز!!!تام كروز بايد تريپ و ببينه واست نوشابه باز كنه..اونم نه كوكاكولا...پپسي!!
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:سر شب لاتا...حالا خودت حساب كن ببين ميشه ساعت چند!!
من خيلي تنهام...هيشكي من و دوست نداره...اجازه مي دي باهات درد و دل كنم؟
آخي...البته
2 سال پيش دختري كه خيلي دوسش داشتم من و گذاشت و رفت..منم اونقدر منتظر برگشتنش شدم كه زير پام علف سبز شد
ولي اون برنگشت...از زوره تنهايي و عشق پناه اووردم به اينجا..
عجب آدم سنگدلي بوده...حالا چرا شما رو ترك كرد؟؟؟
آخه اينطوري كه نمي تونم توضيح بدم!!!من تايپم ضعيفه..به اين شماره زنگ بزن تا ماجراي زندگيم و برات بگم....
آخه...
يعني تو هم مي خواي مثل بقيه من و بذاري كنار؟؟؟من فكر كردم رو تو كه اينقدر مهربون و خانومي مي تونم حساب كنم....
باشه تو هم من و تحويل نگير همنين الان مي رم خودم و با كش دار ميز نم...
نه ....اين كارا چيه...من همين الان بهت زنگ مي زنم
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:يه روز بعد از ظهر ديگه....چه مي دونم!!!
hi..can u speak english?
yes, i can.but why do u speak english? where are u from??
i was born in iran but i left iran when i was 3
cool,how old are u?
25
then u are left iran 22 years ago....do u have any pic?
yes,i send it 4 u
thx...
نامرد دروغگو....حالا من و سر كار ميزاري؟؟
ااا چي شده آبجي ..نامردي تو مرام ما نيست!!
تو 22 ساله ايران نبودي؟؟؟؟پس چرا اين عكست رو تو ميدون آزادي گرفتي؟؟؟؟
اااا...مثل اينكه 3 شد...هزار بار به اين فري خوش دست گفتم تو كه فتوشاپ بلدي اين ميدون آزادي رو بكن برج ايفل ولي مگه اين نامرد حاليش شد؟؟؟؟؟؟
ياهو مسنجر...چت روم...ساعت:همه رو كه من گفتم...اين و ديگه خودت حدس بزن!!!
سلام...شما بايد خانوم دنيا باشين....من همونم كه آدرس وبلاگتون رو دادين به من!!!
بله من دنيا هستم...شما هم بايذ آقاي آرمان باشين درسته؟؟!!!
بله...شما چقدر با هوشين ها...از وبلاگتون معلوم بود...
به نظر شما عشق چيه؟چطوريه؟
والا خانوم دنيا به نظر من عشق مثل گلابيه!!
واي شما اولين نفري هستين كه مثل من فكر ميكنه!!!خوشحالم با شما آشنا شدم!!!
مياين با هم وبلاگ بزنيم؟؟؟يه وبلاگ درپيت؟؟؟
والا من هميشه به در پيت علاقهء عجيبي داشتم!!
پس همكاريم...يه وبلاگ مي زنيم به اسم سيفون!!!
پس بزن قدش آقاي آرمان.....آي يواش تر ديگه...دردم اومد!!!